<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وب نوشت های خونه ما</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/</link>
<description>قبلا: خاطرات من و همسرم  الان: زندگی سه نفره ما</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 08:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بوف و تولد فاطمه جون!</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دیروز از اداره رفتم خونه ویانا رو گرفتم و با آژانس رفتیم قائم شهر خونه مامی جون! غروب برگشتیم و سریع حاضر شدیم تا با بچه ها (عادله و یاسر و فاطمه و رضا و آوین و سبزه) شام بریم بیرون. خوش گذشت. ویانا از دیدن آوین ذوق می کرد و جیغ می کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفته بودیم بوف و مطابق معمول که در فست فود برای ویانا سیب زمینی می گیریم براش سیب زمینی گرفتیم. و آی سیب زمینی خورد فکر کنم دو بسته سیب زمینی خورد!نشسته بود رو صندلی خودش و با دست گولوپ گولوپ سیب زمینی ها رو می ذاشت دهنش. اونقدر با مزه و آروم این کارو می کنه که دلم می خواد حسابی بچلونمش! بعد از غذا هم حسابی تو رستوران راه پیمایی کرد تا کالری های اضافی رو بسوزونه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موقع برگشت هم بالاخره یه قنادی پیدا کردیم و رفتیم کیک تولد برای فاطمه جان خریدیم و طی یه اقدام ضربتی تو خیابون برای فاطمه تولد گرفتیم و کیکشو خوردیم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با وجود خستگی زیاد من و محمد (محمد هم از صبح کلاس و دانشگاه بود) خوش گذشت. به ویانا خانم هم بسیار خوش گذشت و در اثر بدو بدو های زیادی که داشت ساعت ۱۲ خوابید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ . ن:خیلی دلم برای آرام جونی و بهار و کاترین تنگیده. دلم می خواد با هم جمع باشیم و بدون توجه به ساعت و وقتمون ساعت ها حرف بزنیم تا این دلتنگی تموم شه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 08:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>-- من: صبح ساعت ۷ بیدار می شم و سریع آماده می شم ۷:۱۵ میام بیرون تا برم سر کار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ویانا: خوابه یعنی تا ساعت ۸ - ۸.۳۰ می خوابه.بعد هم صبحانه و بازی و میان وعده و بازی و مطالعه  تا ساعت ۱۲ که خوابش می گیره و تا حدود ۱:۳۰ می خوابه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من:ساعت ۲:۳۰ می رسم خونه. ویانا سر حاله ولی حاضر نیست من حتی ۵ ثانیه تا wc برم. پس دوتایی می پریم و بازی می کنیم و خوش می گذرونیم تا اینکه ساعت ۳:۳۰ - ۴ ویانا خانم اجازه بده من نهار بخورم. بعد هم بازی و بازی تا بابایی بیاد یا بریم بیرون و ... .بعد از ساعت ۷:۳۰ - ۸ باید برم برای فردا ناهار و میان وعده و .. درست کنم. از ساعت ۱۰:۳۰ -۱۱ هم شروع می کنم به خوابوندن ویانا جون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در نتیجه وقتی ویانا می خوابه من و بابایی هم که در طول روز استراحت نداشتیم ولو می شیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بابایی گاهی یه کوچولو رمق براش می مونه تا چند برگی برای کلاس فرداش مطالعه کنه ولی من به قدری خسته  می شم که تنها کاری که می تونم بکنم مطالعه چند برگ کتاب برای آموزش به دخترکه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبم خوشگله چند باری برای شیر خوردن بیدار می شه و منم مخلص ایشون هستم! و باور کنین وقتی شبا تو بغلم می خوابه می خوام بخورمش تا تمام خستگیم دربره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته قابل ذکره شبا وقتی ویانا می خوابه و ما بیداریم هر شب ۱۵ دقیقه قربون صدقش می یریم و می بو سیمش و انرژی می گیریم.&lt;/P&gt;-- روزا خیلی سریع داره می گذره. نمی دونم چی کار کنم که یهکم روزا برام کش بیاد. بار روز مره های زندگی یه کم برام سنگین شده و من می خوام بی خیالانه سرم و بالا بگیرم و بخندم به همه این فشار هایی که رومه و تا اینجا هم تونستم ولی از این به بعد چی؟ ولی ته ته دلم چی که ازم یه کمی استراحت می خواد؟ .......
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 05:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فردا روز توست . . .</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>از دیروز دلم فشرده است وقتی لبخندتو می بینم وقتی لحظات ۱۴ ماه پیش (بیمارستان و خونه و..) رو تو ذهنم مرور می کنم... وقتی یادم میاد شبای اول رو که تو نور خونه ما شدی و امید بابا ... وقتی یادم میاد تو بغل بابایی بود که آرامش می گرفتی و با خوشحالی محمد بود که من خستگی رو فراموش می کردم... شبا این بابایی بود که تو رو بغل می گرفت و با گرمای تن هم دیگه آروم می شدین...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی دیروز &lt;A href=&quot;http://farnik.ir/&quot; target=_blank&gt;کودک سبزی&lt;/A&gt; اومد که &lt;A href=&quot;http://hanif.ir/2009/11/05/post_494.shtml&quot; target=_blank&gt;باباییش&lt;/A&gt; برای فردای بهتر تو و او و بقیه کودکان سرزمین مادریت پیشش نیست و از پشت این صفحه های بی روح داره روزانه ها و بالیدن اونو می بینه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر  قهرمانی دیروز در میان تمام خبرهای اشک آور ۱۳ آ با ن  کودکشو بغل گرفت تا نام پدر رو در گوشش زمزمه کنه و از روزهایی بگه که پدر می تونه فرنیک رو بغل بگیره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قهرمان های ما! فرنوش و حنیف! هم وطن های سبز!فرنیک عزیز! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز هر لحظه تان سبز باد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://hanif.ir/2009/11/05/post_494.shtml&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 04:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط یه مامان می دونه...</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>از سر کار که رفتم خونه مامان و ویانا و آرش خونه بودن(زهرا خانوم سرما داشت و مامان مهربونم صبح زود اومده بود پیش ویانا) و ناهار هم خیلی کم بود . مانتو مقنعه رو در آوردم و بعد از بغل کردن ویانا رفتم آشپزخونه تا یه چیزی برای ناها ردیف کنم.۳.۵ سفره گذاشتیم و ناهار خوردیم. خستگی از بند بند وجودم داشت بیرون می زد مامان هم می خواست برگرده خونه و دخترکم هم رفته بود سراغ کفشاش و دد می خواست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همت مادرانه رو طلبیدم و دخترک رو حاضر کردم و با مامان رفتیم بازار. فریبا هم اومد.یه نیم ساعتی دور زدیم و برگشتیم خونه.دخترکم خوابش میومد اون خوابید و من براش غذا درست کردم و خونه رو مرتب کردم ...بابایی اومد و دخترک بیدار شد و من تونستم بشینم وقتی از خستگی ولو شدم می دونین چی خستگی رو از تنم در آورد و منو به آسمون برد.؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو تا دست کوچولو اومدن سرم رو ناز کردن (همراه با گفتن ناااااا ناااااااااا ناااااااااااا) و چلپ چلوب منو بوسیدن تا یادم بیاد که بهشت همین جاست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنونم دخترکم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 09:39:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویانای 14 ماهه</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>با تلاش زیاد بابایی تونست ویانا رو بشونه تا ازش عکس بگیره!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=400 src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22663937/376905426.jpg&quot; width=533&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا و عروسکاش:اصرار داشت همشونو با هم بغل کنه البته با لیوان آبش! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22663937/376905481.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا دنبال مورچه گرفتن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22663937/376905204.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا تو پارک:به تاب اشاره می کرد تا سوارش بشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22663937/376905188.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا اینجوری براتون بوس می فرسته:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22663937/376905133.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بالا خره ویانا خوابیده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22663937/376905089.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 07:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویانا نمی خوابد!</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>و اما خواب :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابیدن این ویانا خانوم ما داستانی داره طولانی که دوستایی که دخترک رو دیدن این داستان رو می دونن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا از هر فرصتی برای نخوابیدن استفاده می کنه و این کم خوابی هم تاثیری در بازیگوشی و سر حالیش نداره! برای نمونه پریروز صبح ساعت ۸ بیدار شد. ساعت ۱.۵ تا ۲ خوابید. من ساعت ۲.۱۵ رسیدم خونه و ویانا با گفتن دد دد از من استقبال کرد منم لباسمو عوض کردم و با  ویانا رفتیم بیرون کالسکه سواری کردیم.بعد از اومدن خونه بازی کردیم تا بابایی اومد.بعدم با بابایی رفتیم بازار تا ساعت ۸.موقع برگشت دیگه از خستگی ۱۰ دقیقه تو ماشین خوابید. وقتی رسیدیم خونه سرحال بیدار شد و تاب بازی و دوچرخه سواری و مطالعه و ... تا اینکه من دیگه ساعت ۱۱ از خواب چشام بسته شد.ساعت ۱۲ محمد منو بیدار کرد تا اون یه چرتی بزنه. من و ویانا تا ساعت ۲.۵ بازی کردیم تا ایشون لطف کردن به زور خوابیدن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه این قدر بد نیست و عادتش دادیم در مواقع عادی ساعت ۱۱-۱۲ بخوابونیمش . ولی حتی اگه در  آستانه خواب باشه با یه ویانا گفتن شاد و سرحال از جاش بلند می شه و شاد از اینکه نخوابیده دس دسی می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی مهمون داریم یا مهمونی میریم همه ساعت ۱۲ - ۱ شب که می شه با گفتن اینکه دیگه ویانا خوابش میاد میگن بریم بخوابیم ولی در همین موقع ویانا با یه سرحالی بسیار بسیار زیبا شروع به دس دسی می کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا کم خوابی ویانا از خصوصیات بسیار بارزشه که ما خودمون رو باهاش تطبیق دادیم و یه جورایی ما هم کم خواب شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 09:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویانا و بازار رفتن!</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>چند روزیه ویانا تو بازار وقتی به یه اسباب بازی فروشی می رسیم ذوق زده می شه و از صمیم قلبش قهقهه می زنه و می خنده. یه جوری از ذوق می خنده که همه رهگذرا دلشون از دیدن این دخترک خوشحال ضعف میره. باورتون نمی شه ولی گاهی از شدت خنده و خوشحالی نفس کم میاره. و در همین وضعیت با خوشحالی مغازه رو به ما نشون می ده و می گه :&quot;ایننننننننن(با کسر نون) نیییییینننننننننی&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اگه با ماشین از جلوی یه عروسک فروشی رد بشیم در حالی که به سمت فرمون و بابایی میره تا ماشین رو متوقف کنه و به اسباب بازی فروشی برسه همون جملات بالا رو می گه البته با کلی ناراحتی از اینکه ماشین متوقف نشده همراهه و حرص می خوره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه بریم تو مغازه اسباب بازی فروشی دخترکم از دیدن عروسکایی که داره بی نهایت ذوق می کنه و دوباره می خواد همونا رو ورداره! و وقتی براش یه عروسک جدید می خریم خیلی خوشحال نمی شه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 05:49:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویانا چی می گه؟!</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>ویانا می تونه بگه:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا ( به خیلی چیزا به جز بابا ایشون بابا می گن! به عبارتی این بابا گفتن تقریبا شامل همه چی می شه!البته به بابا هم کاملا به موقع و صحیح بابا می گن)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماما(البته خیلی کم این کلمه رو به کار می بره و اکثرا منظورش من نیستم!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حمممما : منظور همون حمامه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دد : که البته کاملا واضحه مفهومش چیه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اممممم(با فتح الف): عمه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دا :دالی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نینی: داشت آلبوم می دید عکسای محمد رو نشون می داد می گفت بابا. عکسای من رو نشون می داد می گفت: نینی! هر بچه یا عروسکی هم که می بینه نینی هستش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام تلاش خودشو می کنه تا صدای ببعی و پیشی و هاپو رو بگه و تا یه حدی هم موفق شده!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 06:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویانا راه افتاد</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>ویانا خانم دیگه کاملا راه افتاده . چند روزیه که دیگه دوان دوان خودشو به جایی که می خواد می رسونه و ما هم هی قربون صدقش می ریم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کمال خوشحالی می گم که دخترکمون بی نهایت شیطون و پر تحرکه و ما از همه شیطنتاش شادیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسما از مبل بالا میره و رو لبه دسته مبل یا لبه بالایی مبل می ایسته و بعدش به ما می خنده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک سره درحال بدو بدو و انجام کارهای ضروریه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم چنان عاشق حمامه. خیلی خیلی حمام رو دوست داره و هنوزم هیچ کس نمی تونه بدون ویانا بره حمام.چون از هر جای خونه که صدای شرشر آب حمام رو می شنوه بدو بدو میاد پشت در حمام و آن چنان شلوغ بازی ای در میاره که مجبوری در و باز کنی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان وقتی زنگ آیفون رو می زنن بدو بدو میاد دم در استقبال ( تازه اونم به صورت مستقل! )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرق نداره مهمانا تا کی خونمون باشن تا هر ساعتی که هممان داشته باشیم یا مهمانی باشیم ایشون سر حال و در حال بازی هستن!حتی تا ساعت ۲ بامداد هم آزمایش شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کسی دمرو دراز می کشه میره پشتش و می خواد به شیوه بابایی (پیتکو پیتکو ...) برای خانم اسب بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روزیه اصرار داره بعضی چیزا رو خودش حمل کنه. این بعضی چیزا تا الان شامل: بسته پوشک نو/ ساک لباساش/ کفش تازه خریداری شده/ شیشه خیارشور و خیلی چیزای دیگس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم چنان عاشق بیرون رفتنه و اگه کسی یه حرکت جزیی ناشی از بیرون رفتن از خودش نشون بده (مثلا اگه بابایی شلوارشو عوض کنه یا تی شرت بپوشه یا حتی خیلی ساده تر از اینا اگه سردت بشه و جوراب بپوشی دیگه ویانا ولت نمی کنه.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر جای خونه هم که جوراب ببینه می خواد بپوشه و بره دد(با فتح د).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به شدت کفشا و دمپاییش رو دوست داره و دائم داره از جاکفشی درشون میاره تا بپوشه بره دد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا آماده بیرون رفتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=400 src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22549254/375727339.jpg&quot; width=533&gt;چ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا مهربون که خودشو تو آینه می بوسه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22549254/375727299.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا می خواد گیره سر بزنه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22549254/375727211.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا عینک بابایی رو می زنه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22549254/375727134.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 08:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدم و عکسای ویانا جون!</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>دیروز تولدم بود و ویانا و بابایی منو با یه دسته گل خوشگل و عطر غافلگیر کردن. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا خیلی خیلی شیطون و بازیگوش شده و این همون چیزیه که من دوست دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش بردیمش پارک و به قدری ذوق زده شد که  اصلا فکرشو نمی کردیم. از اون روز با دیدن عکسای پارک با گریه ازمون می خواد دوباره ببریمش با توپا بازی کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم عکسای پارک:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ویانا و سرسره بازی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=295 src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22549254/374707537.jpg&quot; width=393&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا تو استخر توپ:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=295 src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22549254/374707625.jpg&quot; width=393&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم سرسره بازی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=295 src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22549254/374708431.jpg&quot; width=393&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا تو جنگل:اینجا از دیدن گاوا ذوق کرده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG height=295 src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22549254/374709950.jpg&quot; width=393&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا روز تولدش:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=295 src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22549254/374708250.jpg&quot; width=440&gt;&lt;A href=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2226/12676349/22549254/374708250.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 08:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
