<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وب نوشت های خونه ما</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/</link>
<description>قبلا: خاطرات من و همسرم  الان: زندگی سه نفره ما</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Dec 2009 07:10:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یلدا خوش!</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>امسال ما میزبانیم:مامان٬ بابا٬ کیمیا و محمد و سورنا٬ آرش و فریبا٬ مامان و بابای محمد قراره بیان خونمون. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار بود بریم شاهی خونه مامان اینا ولی هر چی فکر کردم دیدم مامان بابای محمد تنها می مونن. راه حل این بود که همشون رو خونه خودمون جمع کنم تا با هم بودنمون رو شریک شیم و یه شب خوب یادگار بذاریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم به همه مخصوصا به دخترک خوش بگذره. نسترن هم دیروز عصر از تهران اومده و اینجاست. همیشه از دیدنش از صمیم قلبم خوشحال می شم و دلم برای خودش و شیطونکاش تنگ می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز بعد از تصمیم به دعوت از اونایی که بالا گفتم٬ مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم تنقلات رو خریدم. از اداره هم رفتیم مجلس ختم پدر یکی از همکارا و ساعت ۳ رسیدم خونه. ویانا بیدار شده بود و با هم رفتیم یک شنبه بازار و یه سری از خریدا رو انجام دادیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از ظهر هم دخترک رو بردم دکتر (گوشه چشمش ترشح داشت و دکتر قطره داد). بعد از دکتر٬ محمد و احمد که برای انتخابات گروه تخصصی رفته بودن اومدن دنبالم و تا برسیم خونه ساعت شد ۹.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که توانم تموم تموم شده بود ولی بازم شاد بودم از دور هم جمع شدن امشب و ناراحت از اینکه محمد با اختلاف ۱ رای در گروه تخصصی رای نیاورد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم قبل رفتن به خونه یه سری خریدا رو می کنم و امیدوارم با وجود دو تا وروجک ناز امشب بتونه بهمون خوش بگذره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 07:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعا کنید..</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>برای یه دوست عزیز و مامان و باباش دعا کنید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بد جوری دلم پیش مامان بابای کاترین عزیزه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 10:00:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم گرفته .  .  .</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>هیچ وقت حتی تا پارسال هم٬ فکر نمی کردم ۲۰ دقیقه راه و یه جینگولوی عسل طلای دوست داشتنی بتونه منو این همه از جمع فامیل دور کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو مراسم ختم دیروز دلم برای آقاجونم پرکشید. کاش بود و می دید نازنین کوچولوش الان یه کوچولو داره... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناصر عمو هم یه جورایی یادآور روزهایی بود که آقاجون بود. یادآور روزای خوب بی دغدغه بچگی... روحش شاد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 08:07:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به دخترم می بالم!</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;زمان: یک شنبه ۲۲ آذر ۸۸ ساعت ۱۴:۳۰&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان: خسته از اداره برگشته خونه و نا نداره. برق رفته و آسانسور نبود و با اون همه خرید مامی پیاده اومده بالا. آب هم که در اثر قطعی برق قطع شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا: تازه از خواب بیدار شده و دلش می خواد بره بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اینکه حواسشو پرت کنم گفتم: &quot;برو جوراباتو بیار بپوشونم بریم بیرون&quot; و رو مبل نشستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;۳۰ ثانیه بعد ویانا با جوراباش که از کشو لباساش درآورده بود جلوم بود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما بودین چی کار می کردین؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونقدر ذوقیدم که خستگیم دررفت و حاضر شدیم با هم رفتیم بیرون قدم زدیم. البته ویانا تو کالسکه بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت ۱۷ همان روز:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از برگشت هم سرحال بازی کردیم . ساعت ۵ دیگه دلش برای محمد خیلی تنگ شده بود. نشست رو دوچرخش و به در ورودی زل زد و یه چیزی حدود ۵ دقیقه پشت سر هم گفت بابا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت ۲۱ همان روز:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا داره آـیش می سوزونه و ما داریم از مونا و احمد پذیرایی می کنیم. ما ۴تا خیلی خسته ایم و ویانا خیلی سرحال! دو بار میره لبه مبل و من به مرز ایست قلبی می رسم! خرما تعارف می کنه! سفره می ذاره و تمام وسیله هاش رو میاره تو هال! خونه کم کم تبدیل به بازار شام میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مونا دائم از تواناییهای ویانا در خیرگی و قدرت بیان تصمیمش شگفت زده می شه و احمد هم هر از چند گاهی با ویانا کل کل می کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه نمونه گفتگو:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و ویانا و مونا تو آشپزخونه ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: ویانا شیر می خوری یا ماکارونی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مونا: هاهاها!یعنی این فسقلی می دونه چی می خواد؟ هاهاها .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا: مااااا و به سمت اجاق گاز می ره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مونا که خییییییییلیییییییی تعجب کرده و باورش نمی شه: واقعا می دونه چی می خواد؟!!!!!! اگه شیر می خواست چی کار می کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: خب معلومه می رفت سمت یخچال!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت   ۲۳:۳۰ :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویانا یه حوله انداخته رو سرش و هی دد دد می گه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت ۲۴:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مونا و احمد دارن میرن. ماها خیلی خوابمون میاد ولی ویانا سرحال دد دد گویان می خواد باهاشون بره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 07:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و سبزی و مهمون امشب!</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;صبح زهرا خانوم دیر اومد یعنی ساعت ۷:۳۰ بود که زنگ در رو زد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt; زنگ زدم آژانس یسنا ماشین نداشت. زنگ زدم به آژانس یزدان اونم ماشین نداشت! گفتم بی خیال در بست می گیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;با عجله نایلون آشغال رو برداشتم و کفش پوشیدم و در همون حال به زهرا خانوم گفتم ناهار و صبحانه و میان وعده چی به ویانا بده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;آروم ولی با عجله اومدم پایین. ساعت شده بود ۷:۳۵. به دلیل جای خونمون باید تا سر خیابون پیاده بیایم تا بتونیم دربست بگیریم. یهو یادم افتاد افتاد امروز یک شنبه است و یک شنبه بازاره. دلم سبزی خواست! سبزی تازه که با نون گرم و پنیر و گردو و چایی و محمد دور هم بشینیم و حرف بزنیم و نوش جان کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;رفتم سبزی خوردن گرفتم اون جوری که خودم دوست دارم. بدون تره و سیر و شوید!(زهرا خانوم گاهی برامون سبزی خوردن می گیره که کلی می ذوقیم و ممنون می شیم ولی با تره و سیر و شوید! که البته بازم وجودش نعمته!) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;برگشتم بیام ولی یاد محمد افتادم و صبحانه فرداش و شام امشب و علاقش به کوکو سبزی. یاد ویانا افتادم که خوبه براش کوکو سبزی با گردو و کنجد درست کنم! این جوری بود که سبزی کوکویی هم خریدم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;ساعت ۷:۴۵ رسیدم اداره و الانم سبزی ها منتظرن تا با هم بریم خونه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;وجودشون شادم می کنه ولی کلی به کارای امروزم اضافه می کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt; پ . ن. : امشب شام هم مونا و احمد رضا میان پیشمون و نمی دونم شام چی درست کنم! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 08:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>16 آذر 84 و لحظه هاش...</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>صبح بدون نگرانی از فرداها و با امید زودتر رسیدن فردا از خواب بیدار شدم. رفتم بازار و یه سری از وسایلی که آرایشگر خواسته بود رو خریدم ٬ یه سری از کارا مونده بود انجام دادم بعدم لباس عروس رو گرفتم و با فریبا رفتیم آرایشگاه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیر دست آرایشگر مدام محمد رو چک می کردم. یادم نیست اون روز گوشی مسی رو گرفته بودم یا محمد گوشی کس دیگری رو گرفته بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد از صبح رفت بازار و خرید و حتی میوه های عروسی رو خودش شست. نه که نتونیم از کسی کمک بگیریم شاید می شد ولی ما کسی رو ندیدیم.. بگذریم..بارون میومد و ماشین عروس که احمد برده بود کارواش گل شده بود٬ محمد دوباره خودش ماشینو شست و رفت آرایشکاه و گل فروشی و اومد قائمشهر دنبال من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه اینا به یه دنیا دلشوره و استرس از کارهای انجام نشده و در حال انجام همراه بود که هنوزم همراه با نام روز عروسی به ذهنش هجوم میاره..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از آرایشگاه بهش زنگ می زدم که کجایی و این منم با یه دنیا دلهره از چگونگی مجلس شب و یه دنیا شوق برای فرداهای قشنگ ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ زدم به زن عمو ماندانا خواهش کردم بره سالن رو چک کنه چیزی کم نباشه. زنگ زدم به مسی آب بخره.زنگ زدم به مامان اینا زودتر برن تا سالن خالی نباشه. زنگ زدم به محمد که کجایی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد اومد رفتیم آتلیه... بارون میومد و دامن لباس عروس گلی شد! آتلیه خونه حامد بود و رفتم تو آشپزخونه دامن لباس عروس رو شستم و جلوی بخاری خشکش کردیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که روزی بود روز عروسی ما! شبم که دور هم بودیم تا شادیها رو ثبت کنیم. دوستان و فامیل بودن و در اون بین جای خالی بعضی از دوستان هم بود که نتونسته بودن خودشون رو برسونن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جدای از مسوولیت بسیار سنگینی که تنها برگزار کردن یه جشن و ردیف کردن یه خونه با خریدهای جانبی به دوشمون گذاشت یه دنیا خاطره خوب هم داریم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و حالا این خاطرات خوب چهار ساله شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزم! چهارسالگی هم خونه شدنمون مبارک.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 10:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویانا سورپرایز می کند!</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>- ویانا یه سری از اعضای بدن رو خیلی قشنگ می شناسه :پا(اگه نشسته باشه پاشو بالا میاره تا نشون بده و اگه ایستاده باشه خم می شه تا پاش رو نشون بده) دست٬ چشم٬ مو رو به خوبی نشون می ده.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جدیدا بدون اینکه ما بهش یاد داده باشیم انگشت رو شناخته. وقتی بهش می گیم انگشتت کو یه جور خاصی خجالت می کشه و ذوق می کنه و اون انگشتای خوشگل رو نشون می ده که نمی تونیم نبوسیمشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ویانا خانم کاملا خلاقانه و قلدرانه یه دکور جدید به خونه ما اضافه کرده: جناب جاروبرقی باید در همه لحظه های زندگی در هال باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه نباشه چی می شه؟!خب معلومه تا یادش بیفته که وای جارو برقی تو هال نیست اااااا کنان (با کسره بخوانید!) دست ما رو می گیره می بره سر کمد تا جارو برقی رو بیاریم تو هال. اگه توجه نکنیم یا کاری داشته باشیم هم می ره تو فضای بین اتاقا وا میسته و با قلدری چند تا  اااا می گه تا ما در حالی که داریم قربون صدقش می ریم بریم جاروبرقی رو بیاریم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این راستا یادم افتاد که تو کادوهای تولد دخترک یه جاربرقی هم بوده و رفتم لز بالای کمد درش آوردم. یه مقداری جایگزین جارو برقی ما شده ولی بازم گاهی همون جاروی ما رو می خواد. جاروی خودش هم باید در اکثر مواقع روشن باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- ۵ شنبه ۱۲ آذر خاله مونا و عمو احمد اومده بودن خونه مون. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باطری های جاروبرقی رو روز قبل گذاشته بودیم تو هاپ هاپو خان (که خاله کاترین عزیز و عمو فرید برای دخترک خریده بودن).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دخترک هاپ هاپو رو داد به مونا و با ایما اشاره سعی کرد بهش بفهمونه باتری ها رو عوض کنه تا جارو روشن بشه. وقتی خاله مونا هیچ کاری نکرد دخترک در باتری هاپ هاپو رو به مونا نشون داد و جاروبرقیش رو هم برعکس کرد و در باتریش رو به مونا نشون داد تا متوجه بشه باید چی کار کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و مونا داشتیم دیوونه می شدیم از این همه هوش و استعداد دخترک نازمون! (مگه چیه؟قربون دست و پای بلورینش برم!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 09:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من اومدم!</title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>روزای سختی بود و هنوزم تموم نشده.دخترک مریضی سخت و سنگینی رو داره پشت سر می ذاره. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵شنبه هفته پیش مهمان داشتیم:همکار محمد و خانمش رو برای شام دعوت کرده بودیم و از طرفی زهرا خانوم هم نیومده بود و ویانا قرار بود پیش مامان محمد باشه. به خاطر هوای خییییییییییلی سرد و طوفان عزیزش اومده بود خونه ما تا دخترک سرما نخوره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظهر که برگشتم خونه دیدم یه کمی چشاش پف کرده گذاشتیم به حساب اینکه از صبح نخوابیده بوده و خیلی خوابش میاد. خوببید و منم رفتم به کارای مهمونی شب برسم. یه ساعت بعد بیدار شد و با اومدن محمد با هم بازی کردن و منم مشغول بودم. بعد از چند ساعت یه نفس کار کردن من تو آشپزخونه و پدر و دختر تو بقیه خونه ساعت ۶ کارا تموم شد. من و ویانا رفتیم حمام. دخترک سرحال نبود و گذاشتیم به حساب خستگی. تا آخر شب هم باز اون ویانای همیشگی نبود و باز ما گفتیم دخترک خوابش میاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه صبح وقتی بغلش می کردم تنش یه کم گرم بود ولی داغ نبود. احمد و مونا یه سر اومدن پیشمون و بازم دخترک مثل هر بار از دیدنشون ذوق نکرد!ساعت ۱ بود که متوسل به قطره استامینوفن شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا غروب هم چنان تنش گرم بود. شب بعد از ماه ها هماهنگ نشدن خونه دوستان هماهنگ شده بودند و شام خونه عادله و یاسر دعوت بودیم. با یه دل مضطرب رفتیم و زود برگشتیم موقع برگشت هم شیا ف استامینوفن خریدیم.دمای بدن دخترک داشت بالا می رفت... منم از اضطراب مریضی دخترک و یا غذایی که ظهر خورده بودم معدم درد می کرد... وقتی رسیدیم خونه ویانا رو خوابوندم و حالم بد شد... تا صبح محمد مراقب ما بود: من فاصله بین رختخواب و دستشویی رو گز می کردم و دخترک بی حال تو تب می سوخت....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه صبح منو برد دکتر و آمپول و قرص و... ولی به خاطر تجربیات قبلیمون ویانا رو نبردیم تا فقط پیش دکتر خودش ببریم که عصرها هست.از دکتر که برگشتیم محمد رفت دانشگاه و زهرا خانوم هم رفت خونه شون. من و ویانا موندیم که مراقب همدیگه بودیم تا ساعت ۴ که محمد برگشت. من خیلی بی حال بودم و نتونستم در مقابل پیشنهاد محمد برای خونه موندن مقاومت کنم. این چنین شد که ویانا و بابا با هم رفتن دکتر. دکتر گفت:&quot;گوشش ملتهبه و گلوش عفونی شده و اوضاش خوب نیست.خیلی مواظبش باشین و مایعات زیادی بهش بدین.&quot; شربت آموکسی کلاو و کترام و قطره گوش هم داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب به زهرا خانوم زنگ زدم که یک شنبه نیاد و خودم پیش دخترک بیحالم می مونم.(دکتری که رفته بودم بهم استعلاجی داده بود).شب دوباره تبش خیلی بالا رفت. منم بی حال بودم و محمد تا صبح بالا سر دخترک نشست و پاشویه کرد و تبش رو چک کرد.صبح هم بابایی دوباره رفت دانشگاه(نمی دونم به دانشجوهای بیچاره با این همه بی خوابی چی گفت؟!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک شنبه از ظهر تب ویانا کاملا قطع شد ولی هم چنان بی حال بود. بعد از ظهر مامان محمد و فریبا اومدن عیادت دخترک بی حالم. شب تولد سورنا بود دیر رفتیم و زود برگشتیم تا ویانا زیاد اذیت نشه ولی با این حال بازم شب دخترک تو تب می سوخت. از ساعت ۲ تا ۴ شب رو پام بود و داشتم پاشویه می کردم و لالایی می خوندم و ناز می کردم!تازه ساعت ۴ بود که دخترک بی حالم تونست بخوابه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوشنبه صبح دوباره تب و بیحالی بود. منم اومده بودم اداره و دلم پیش دخترکم بود.از ظهر تبش قطع شد. شب که خوابید رو پیشونیش جوشهای زیر پوستی محو قرمز داشت. کتاب &quot;همه کودکان سالمند اگر ...&quot; رو آوردیم و طبابت کردیم نتیجه این بود که سرخک یا سرخجه گرفته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه شنبه رو با استرس گذروندیم و بعدازظهر بردیمش دکتر.تا غروب همه تنش هم دون دون قرمز شده بود.دکتر گفت سرخک و سرخجه نیست یه اسمی برای بیماریش گفت که تا حالا نشنیده بودیم!گفت خیلی مواظبش باشیم  و حسابی بهش مایعات بدیم و غذاهای مقوی بهش بدیم.گفتم خیلی بی تابه و بهونه می گیره. دکترم گفت: مریضیش خیلی سخته و باهاش راه بیاین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان بهتر شده ولی  دخترکمون خیلی بی حاله و داره روزای سختی رو می گذرونه.ایشالله زودتر بشه همون ویانای شیط.ن و خندان همیشگی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 07:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روزی نی نی کوچولوی من و مامان اش (خانوم خوبم) مریض شده اند تازه می فهم ام که بزرگترا  چی میگفتن وقتی بچه مریض میشه نصف عمر ادم کم می شه.این چند شب شبهای سختی بود امیدوارم هر دوشون زودتر خوب شن.راستی قطعا من نمی توانم  بخوبی خانومم بنویسم ولی دلم نیامد که چند روز این پست بروز نشده باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 12:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nazmoh.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>روزا خیلی سریع داره می گذره دیشب داشتیم با محمد صحبت می کردیم که قرر بوده این هفته بریم دنبال فروش خونه ولی الان ۳شنبه شده و ما حتی یه روزم زودتر از ۸.۳۰ خونه نبودیم، تازه ۸.۳۰ هم که می رسیدیم من باید ناهار برای فردای خودمون و ویانا و میان وعده برای ویانا درست می کردم. تازه وجدان درد مادرانه هم فوران می کرد که من اصلا امروز با این دخترک درست حسابی بازی نکردم.)البته این افعال همه مضارع هستن!( 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چرا این روزا این قدر داره سریع می گذره. این بی نظمی زندگی داره ناراحتم می کنه، فشار کارای هر روزم هم از طرف دیگه داره بهم فشار میاره و باعث حواس پرتیم شده. یه جورایی دارم تمرکزم رو از دست می دم. هر روز تصمیم دارم که وقی رفتم خونه به یه سری از کارا برسم و این انباشتگی ذهنم رو کم تر کنم ولی وقتی می رسم خونه بازی با ویانا ست و بعدم کارای بیرون و بعدم روز مره های کارای خونه و بعدم ویانا و خواب و یه نازنین ولو شده رو زمین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه دلمم لک زده برای یه دل سیر دیدن مامانم و اونم همین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; این وسط حال احوال محمد هم همینه اونم از صبح می ره و بعد از برگشتش با هم داریم یه جوری سعی می کنیم یه روز خوب برای ویانا بسازیم.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی ویانا حوصلش سر می ره و محمد با یه نگاه به من میبینیه دارم آلارم  low low می دم اونه که با تمام خستگیش می پره توپ ویانا رو میاره و فوتبال میکنن یا دمر می شه تا ویانا فتحش کنه و خودشو به پشت بابایی برسونه و یا با بازی های دیگه ای که دوتایی اختراع کردن باهش بازی می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم این محمده که وقتی من بی حالم زودتر میاد تا عاشقانه دخترک رو نگه داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این محمده وقتی خودش ۱۰ دقیقه چرت می زنه و سرحال می شه به من میگه برو یه ساعت بخواب تا سرحال بشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این منم که وقتایی که اون خیلی خستس دخترکمون رو مشغول می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی این خستگی داره کم طاقتمون میکنه.مثلا وقتی که ویانا بغل بابایی هستش داریم با آسانسور می ریم بالا و من ثانیه ای دیرتر درو باز می کنم محمد یه چیزی می گه که حرفش تمام خستگیام رو اشکی می کنه و به پشت چشمم می رسونه و من یه نفس عمیق می کشم و میام تو تا چیزی نگم و می دونم که این فقط به خاطر خستگی زیاد همراه زندگیمه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یا وقتی شب سختی رو با ویانا گذروندم و با هر غلتش بیدار شدم و نازش کردم تا آروم بخوابه و بهش شیر دادم ، صبح به جرقه یه بحث با سکوت و بغض خاتمه می دم و لبخند می زنم تا محمدم هم آروم بشه و تو دلم از خدا صبر بیشتری می خوام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم اینا رو چرا می نویسم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا چیزی جز صبر بیشتر و یا روزهای ۳۶ ساعته این مشکل رو حل می کنه؟؟؟!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 05:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazmoh&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>nazmoh</dc:creator>
<guid>http://nazmoh.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
