دخترکم تو این فاصله ۳ تا دندون دیگه درآوردی. سه تا دندون تو لثه بالایی!الان دیگه می تونی همه چیز رو گاز بزنی. دیروز وقتی داشتیم از قائم شهر بر می گشتیم تمام راه تو صندلی خودت نشسته بودی و داشتی نون می خوردی. خیلی خوشگل و با دقت.
دخترکم ۲ هفته قبل مریض شدی. چند روزی بود که یه کمی سرما داشتی. شب رو خیلی عادی خوابیدیم. فریبا هم اون شب پیشمون بود. ولی از ساعت ۲ شب بیماری خودشو نشون داد. خواب و بیدار بودی و بیتاب. خیلی بیتاب بودی و خیلی هم خوابت میومد ولی نمی تونستی با آرامش بخوابی. اولین بار بود اینجوری می دیدیمت. تا اینکه وقتی بالاخره خوابت برد و گذاشتمت پایین تو خواب هرچی رو که خورده بودی برگردوندی. ولی بعد از این بازگشت غذا آروم خوابیدی حتی وقتی تمام لباسات و پوش پوشی رو هم عوض کردیم از خواب بیدار نشدی.
با وجود ترس و ناراحتی خیلی زیادمون باز یک بار تهوع رو عادی دیدیم. ولی وقتی تا صبح ۳ بار برگشت غذا داشتی دیگه خوابمون می برد. بابایی صبح کلاس داشت منم چون سه شنبه بود و یکی از همکارامون سه شنبه ها نمیاد مجبور بودم حداقل یه سر برم اداره. می تونستیم از همه اینا در مقابل سلامت تو گل نازمون چشم پوشی کنیم ولی دکترت ساعت ۹ میاد مطب و زهرا خانوم هم اومده بود خونه.
با یه دنیا استرس اومدم اداره.روز خیلی سختی بود. زیر چشمای دخترکم گود رفته بود و هیچی نمی تونست بخوره.براش وقت دکتر گرفتیم و رفتم دنبالش بردمش دکتر.با وجود ضعفی که داشت تو مطب خیلی خوش اخلاق بود و به بچه ها می خندید. محمد هم کلاسش رو تعطیل کرد و اومد مطب دکتر. دخترم تو یه شب 600 گرم وزن کم کرده بود و دکتر گفت برای محافظت از بدنش و جلوگیری از آسیب رسیدن به کلیه ها باید سرم بزنه. قیافه هامون دیدنی بود.
آخه چجوری می شد این کوچولوی ناز رو سرم زد؟
با وجود همه دلهره ها رفتیم و به کوچولوی ناز سرم زدیم. دخترکم وقتی می خواست از دست چپش که سرم وصل بود استفاده کنه و نمی تونست عصبی می شد. وقتی تو قید این سرم بود و آزاد نبود ناراحت می شد. وقتی می خواستیم سرم رو تنظی کنیم و دردش می اومد گریه می کرد و ... .
دکتر گفت تا چند ساعت هم نباید چیزی بخوره.البته به قدری بی حال بود که نمی تونست چیزی بخوره.اومدیم خونه و با آرمش حضور در خونه 2 ساعت خوابید.
تا چند روز مواظب بودیم که دوباره حالش بد نشه. در این روزها زهرا خانوم هم برای عمل رفته بود و مامان جونم میومد پیش ویانا.
بعد هم دختری دندون در آورد و بعدش یه سرماخوردگی خیلی بد داشت که با خوردن دارو بهتر شده.
الانم گل خونه ما خیلی سریع چهار دست و پا میره. میاد آشپز خونه و اتاق خواب و خلاصه همه جا رو بررسی می کنه. همه چی رو میگیره تا بلند شه. از دست و پای من و محمد گرفته تا مبل و میز!
دیشب هم خونه مامان بزرگش پله ها رو با چهار دست و پا بالا می رفت. دو تا پله رو رفت و من آوردمش پایین.
دلبری شده خوردنی. ببینین:
http://i41.tinypic.com/1fjty1.jpg
