چهارمین روزیه که ویانا کوچولو رو گذاشتم خونه و اومدم سر کار.
خدا رو شکر پیش زهرا خانوم می مونه و بی تابی نمی کنه.۲ روز اول وقتی رسیدم خونه خواب بود. دیروز بیدار بود و سر حال بغل زهرا خانوم بود.حتی از بغل من بازم بغل اون می رفت.
می دونم شاید باورتون نشه ولی دیگه با من سر سنگین شده. انگاری ازم دلخوره.روابطش با محمد هم چنان بسیار عالیه.
امروز تو اتاق پشتی داشتم یه کاری انجام می دادم که یه صدای گریه بچه اومد. دلم ضعف رفت برای دیدن و بغل کردن ویانا. من بی تابشم. بی تاب دیدن و ناز کردنش.فکر کنم بیشتر از اونکه بچه ها به ما وابسته بشن ماییم که وابسته به اونا شدیم.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:15  توسط نازنین
|

