تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

روزا خیلی سریع داره می گذره دیشب داشتیم با محمد صحبت می کردیم که قرر بوده این هفته بریم دنبال فروش خونه ولی الان ۳شنبه شده و ما حتی یه روزم زودتر از ۸.۳۰ خونه نبودیم، تازه ۸.۳۰ هم که می رسیدیم من باید ناهار برای فردای خودمون و ویانا و میان وعده برای ویانا درست می کردم. تازه وجدان درد مادرانه هم فوران می کرد که من اصلا امروز با این دخترک درست حسابی بازی نکردم.)البته این افعال همه مضارع هستن!(

نمی دونم چرا این روزا این قدر داره سریع می گذره. این بی نظمی زندگی داره ناراحتم می کنه، فشار کارای هر روزم هم از طرف دیگه داره بهم فشار میاره و باعث حواس پرتیم شده. یه جورایی دارم تمرکزم رو از دست می دم. هر روز تصمیم دارم که وقی رفتم خونه به یه سری از کارا برسم و این انباشتگی ذهنم رو کم تر کنم ولی وقتی می رسم خونه بازی با ویانا ست و بعدم کارای بیرون و بعدم روز مره های کارای خونه و بعدم ویانا و خواب و یه نازنین ولو شده رو زمین!

تازه دلمم لک زده برای یه دل سیر دیدن مامانم و اونم همین.

 این وسط حال احوال محمد هم همینه اونم از صبح می ره و بعد از برگشتش با هم داریم یه جوری سعی می کنیم یه روز خوب برای ویانا بسازیم. 

وقتی ویانا حوصلش سر می ره و محمد با یه نگاه به من میبینیه دارم آلارم  low low می دم اونه که با تمام خستگیش می پره توپ ویانا رو میاره و فوتبال میکنن یا دمر می شه تا ویانا فتحش کنه و خودشو به پشت بابایی برسونه و یا با بازی های دیگه ای که دوتایی اختراع کردن باهش بازی می کنه.

بازم این محمده که وقتی من بی حالم زودتر میاد تا عاشقانه دخترک رو نگه داره.

و این محمده وقتی خودش ۱۰ دقیقه چرت می زنه و سرحال می شه به من میگه برو یه ساعت بخواب تا سرحال بشی.

و این منم که وقتایی که اون خیلی خستس دخترکمون رو مشغول می کنم.

ولی این خستگی داره کم طاقتمون میکنه.مثلا وقتی که ویانا بغل بابایی هستش داریم با آسانسور می ریم بالا و من ثانیه ای دیرتر درو باز می کنم محمد یه چیزی می گه که حرفش تمام خستگیام رو اشکی می کنه و به پشت چشمم می رسونه و من یه نفس عمیق می کشم و میام تو تا چیزی نگم و می دونم که این فقط به خاطر خستگی زیاد همراه زندگیمه!

و یا وقتی شب سختی رو با ویانا گذروندم و با هر غلتش بیدار شدم و نازش کردم تا آروم بخوابه و بهش شیر دادم ، صبح به جرقه یه بحث با سکوت و بغض خاتمه می دم و لبخند می زنم تا محمدم هم آروم بشه و تو دلم از خدا صبر بیشتری می خوام.

نمی دونم اینا رو چرا می نویسم..

آیا چیزی جز صبر بیشتر و یا روزهای ۳۶ ساعته این مشکل رو حل می کنه؟؟؟!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:22  توسط نازنین  | 

ویانا بزرگ شده و این رشدش رو تو کاراش و عکس العملاش می بینیم. معنی تعداد زیادی از افعال رو متوجه می شه و انجامشون میده.مثلا:

-ویاناجون بشین.

- بیا.

- کفشتو از جا کفشی بیار.

- کیف مامان رو بیار.

- دستمال کاغذی بده.

- بالشتت رو بیار.

- دراز بکش.

- رو صندلیت بشین.

- عسل (عروسکش) رو بخوابون.

- نی نی (یه عروسک دیگه ویانا!) رو بیار.

- یه دستمال بگیر صورتتو تمیز کن.

- مامان رو ناز کن!

.

.

حتی تو سفره گذاشتن و جمع کردن هم کمک می کنه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:28  توسط نازنین  | 

دیروز از اداره رفتم خونه ویانا رو گرفتم و با آژانس رفتیم قائم شهر خونه مامی جون! غروب برگشتیم و سریع حاضر شدیم تا با بچه ها (عادله و یاسر و فاطمه و رضا و آوین و سبزه) شام بریم بیرون. خوش گذشت. ویانا از دیدن آوین ذوق می کرد و جیغ می کشید.

رفته بودیم بوف و مطابق معمول که در فست فود برای ویانا سیب زمینی می گیریم براش سیب زمینی گرفتیم. و آی سیب زمینی خورد فکر کنم دو بسته سیب زمینی خورد!نشسته بود رو صندلی خودش و با دست گولوپ گولوپ سیب زمینی ها رو می ذاشت دهنش. اونقدر با مزه و آروم این کارو می کنه که دلم می خواد حسابی بچلونمش! بعد از غذا هم حسابی تو رستوران راه پیمایی کرد تا کالری های اضافی رو بسوزونه!

موقع برگشت هم بالاخره یه قنادی پیدا کردیم و رفتیم کیک تولد برای فاطمه جان خریدیم و طی یه اقدام ضربتی تو خیابون برای فاطمه تولد گرفتیم و کیکشو خوردیم!

با وجود خستگی زیاد من و محمد (محمد هم از صبح کلاس و دانشگاه بود) خوش گذشت. به ویانا خانم هم بسیار خوش گذشت و در اثر بدو بدو های زیادی که داشت ساعت ۱۲ خوابید!

پ . ن:خیلی دلم برای آرام جونی و بهار و کاترین تنگیده. دلم می خواد با هم جمع باشیم و بدون توجه به ساعت و وقتمون ساعت ها حرف بزنیم تا این دلتنگی تموم شه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:50  توسط نازنین  | 

دیروز محمد ساری بود و صبح با ویانا رفتن خونه مامانش.

حدود ظهر دخترک رو برد آرایشگاه. می گفت اولش خیلی خانوم و خوشگل نشسته بود به آینه نگاه می کرد و محمد آقا هم موشو کوتاه می کرد. تا اینکه قیچی سرد خورد به گوشاش و حسابی ترسید! 

نتیجه اینکه وقتی ظهر بابا و ویانا اومدن اداره پیشم من با یه پسر کوچولو! مواجه شدم. عکسای ویانا تو آرایشگاه و بعد از آرایشگاه رو براتون می ذارم.

پشت موهای ویانا رو هم اصلا نتونسته بود کوتاه کنه و شب من و محمد با آرامش کامل پشت موهاشو کوتاه کردیم که خیلی بهتر از جلوی موهاش بود و به این نتیجه رسیدیم که از اول هم خودمون باید موهاشو کوتاه می کردیم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:12  توسط نازنین  | 

-- من: صبح ساعت ۷ بیدار می شم و سریع آماده می شم ۷:۱۵ میام بیرون تا برم سر کار.

 ویانا: خوابه یعنی تا ساعت ۸ - ۸.۳۰ می خوابه.بعد هم صبحانه و بازی و میان وعده و بازی و مطالعه  تا ساعت ۱۲ که خوابش می گیره و تا حدود ۱:۳۰ می خوابه.

من:ساعت ۲:۳۰ می رسم خونه. ویانا سر حاله ولی حاضر نیست من حتی ۵ ثانیه تا wc برم. پس دوتایی می پریم و بازی می کنیم و خوش می گذرونیم تا اینکه ساعت ۳:۳۰ - ۴ ویانا خانم اجازه بده من نهار بخورم. بعد هم بازی و بازی تا بابایی بیاد یا بریم بیرون و ... .بعد از ساعت ۷:۳۰ - ۸ باید برم برای فردا ناهار و میان وعده و .. درست کنم. از ساعت ۱۰:۳۰ -۱۱ هم شروع می کنم به خوابوندن ویانا جون.

در نتیجه وقتی ویانا می خوابه من و بابایی هم که در طول روز استراحت نداشتیم ولو می شیم.

 بابایی گاهی یه کوچولو رمق براش می مونه تا چند برگی برای کلاس فرداش مطالعه کنه ولی من به قدری خسته  می شم که تنها کاری که می تونم بکنم مطالعه چند برگ کتاب برای آموزش به دخترکه!

شبم خوشگله چند باری برای شیر خوردن بیدار می شه و منم مخلص ایشون هستم! و باور کنین وقتی شبا تو بغلم می خوابه می خوام بخورمش تا تمام خستگیم دربره.

البته قابل ذکره شبا وقتی ویانا می خوابه و ما بیداریم هر شب ۱۵ دقیقه قربون صدقش می یریم و می بو سیمش و انرژی می گیریم.

-- روزا خیلی سریع داره می گذره. نمی دونم چی کار کنم که یهکم روزا برام کش بیاد. بار روز مره های زندگی یه کم برام سنگین شده و من می خوام بی خیالانه سرم و بالا بگیرم و بخندم به همه این فشار هایی که رومه و تا اینجا هم تونستم ولی از این به بعد چی؟ ولی ته ته دلم چی که ازم یه کمی استراحت می خواد؟ .......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:59  توسط نازنین  | 

از دیروز دلم فشرده است وقتی لبخندتو می بینم وقتی لحظات ۱۴ ماه پیش (بیمارستان و خونه و..) رو تو ذهنم مرور می کنم... وقتی یادم میاد شبای اول رو که تو نور خونه ما شدی و امید بابا ... وقتی یادم میاد تو بغل بابایی بود که آرامش می گرفتی و با خوشحالی محمد بود که من خستگی رو فراموش می کردم... شبا این بابایی بود که تو رو بغل می گرفت و با گرمای تن هم دیگه آروم می شدین...

ولی دیروز کودک سبزی اومد که باباییش برای فردای بهتر تو و او و بقیه کودکان سرزمین مادریت پیشش نیست و از پشت این صفحه های بی روح داره روزانه ها و بالیدن اونو می بینه!

مادر  قهرمانی دیروز در میان تمام خبرهای اشک آور ۱۳ آ با ن  کودکشو بغل گرفت تا نام پدر رو در گوشش زمزمه کنه و از روزهایی بگه که پدر می تونه فرنیک رو بغل بگیره...

قهرمان های ما! فرنوش و حنیف! هم وطن های سبز!فرنیک عزیز!

هر روز هر لحظه تان سبز باد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:21  توسط نازنین  | 

از سر کار که رفتم خونه مامان و ویانا و آرش خونه بودن(زهرا خانوم سرما داشت و مامان مهربونم صبح زود اومده بود پیش ویانا) و ناهار هم خیلی کم بود . مانتو مقنعه رو در آوردم و بعد از بغل کردن ویانا رفتم آشپزخونه تا یه چیزی برای ناها ردیف کنم.۳.۵ سفره گذاشتیم و ناهار خوردیم. خستگی از بند بند وجودم داشت بیرون می زد مامان هم می خواست برگرده خونه و دخترکم هم رفته بود سراغ کفشاش و دد می خواست.

همت مادرانه رو طلبیدم و دخترک رو حاضر کردم و با مامان رفتیم بازار. فریبا هم اومد.یه نیم ساعتی دور زدیم و برگشتیم خونه.دخترکم خوابش میومد اون خوابید و من براش غذا درست کردم و خونه رو مرتب کردم ...بابایی اومد و دخترک بیدار شد و من تونستم بشینم وقتی از خستگی ولو شدم می دونین چی خستگی رو از تنم در آورد و منو به آسمون برد.؟

دو تا دست کوچولو اومدن سرم رو ناز کردن (همراه با گفتن ناااااا ناااااااااا ناااااااااااا) و چلپ چلوب منو بوسیدن تا یادم بیاد که بهشت همین جاست...

ممنونم دخترکم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:10  توسط نازنین  | 

با تلاش زیاد بابایی تونست ویانا رو بشونه تا ازش عکس بگیره!

ویانا و عروسکاش:اصرار داشت همشونو با هم بغل کنه البته با لیوان آبش!

 

ویانا دنبال مورچه گرفتن:

 

ویانا تو پارک:به تاب اشاره می کرد تا سوارش بشه

ویانا اینجوری براتون بوس می فرسته:

و بالا خره ویانا خوابیده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:41  توسط نازنین  | 

و اما خواب :

خوابیدن این ویانا خانوم ما داستانی داره طولانی که دوستایی که دخترک رو دیدن این داستان رو می دونن.

ویانا از هر فرصتی برای نخوابیدن استفاده می کنه و این کم خوابی هم تاثیری در بازیگوشی و سر حالیش نداره! برای نمونه پریروز صبح ساعت ۸ بیدار شد. ساعت ۱.۵ تا ۲ خوابید. من ساعت ۲.۱۵ رسیدم خونه و ویانا با گفتن دد دد از من استقبال کرد منم لباسمو عوض کردم و با  ویانا رفتیم بیرون کالسکه سواری کردیم.بعد از اومدن خونه بازی کردیم تا بابایی اومد.بعدم با بابایی رفتیم بازار تا ساعت ۸.موقع برگشت دیگه از خستگی ۱۰ دقیقه تو ماشین خوابید. وقتی رسیدیم خونه سرحال بیدار شد و تاب بازی و دوچرخه سواری و مطالعه و ... تا اینکه من دیگه ساعت ۱۱ از خواب چشام بسته شد.ساعت ۱۲ محمد منو بیدار کرد تا اون یه چرتی بزنه. من و ویانا تا ساعت ۲.۵ بازی کردیم تا ایشون لطف کردن به زور خوابیدن!

همیشه این قدر بد نیست و عادتش دادیم در مواقع عادی ساعت ۱۱-۱۲ بخوابونیمش . ولی حتی اگه در  آستانه خواب باشه با یه ویانا گفتن شاد و سرحال از جاش بلند می شه و شاد از اینکه نخوابیده دس دسی می کنه.

وقتی مهمون داریم یا مهمونی میریم همه ساعت ۱۲ - ۱ شب که می شه با گفتن اینکه دیگه ویانا خوابش میاد میگن بریم بخوابیم ولی در همین موقع ویانا با یه سرحالی بسیار بسیار زیبا شروع به دس دسی می کنه.

کلا کم خوابی ویانا از خصوصیات بسیار بارزشه که ما خودمون رو باهاش تطبیق دادیم و یه جورایی ما هم کم خواب شدیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:8  توسط نازنین  |