نمی دونم چرا این روزا این قدر داره سریع می گذره. این بی نظمی زندگی داره ناراحتم می کنه، فشار کارای هر روزم هم از طرف دیگه داره بهم فشار میاره و باعث حواس پرتیم شده. یه جورایی دارم تمرکزم رو از دست می دم. هر روز تصمیم دارم که وقی رفتم خونه به یه سری از کارا برسم و این انباشتگی ذهنم رو کم تر کنم ولی وقتی می رسم خونه بازی با ویانا ست و بعدم کارای بیرون و بعدم روز مره های کارای خونه و بعدم ویانا و خواب و یه نازنین ولو شده رو زمین!
تازه دلمم لک زده برای یه دل سیر دیدن مامانم و اونم همین.
این وسط حال احوال محمد هم همینه اونم از صبح می ره و بعد از برگشتش با هم داریم یه جوری سعی می کنیم یه روز خوب برای ویانا بسازیم.
وقتی ویانا حوصلش سر می ره و محمد با یه نگاه به من میبینیه دارم آلارم low low می دم اونه که با تمام خستگیش می پره توپ ویانا رو میاره و فوتبال میکنن یا دمر می شه تا ویانا فتحش کنه و خودشو به پشت بابایی برسونه و یا با بازی های دیگه ای که دوتایی اختراع کردن باهش بازی می کنه.
بازم این محمده که وقتی من بی حالم زودتر میاد تا عاشقانه دخترک رو نگه داره.
و این محمده وقتی خودش ۱۰ دقیقه چرت می زنه و سرحال می شه به من میگه برو یه ساعت بخواب تا سرحال بشی.
و این منم که وقتایی که اون خیلی خستس دخترکمون رو مشغول می کنم.
ولی این خستگی داره کم طاقتمون میکنه.مثلا وقتی که ویانا بغل بابایی هستش داریم با آسانسور می ریم بالا و من ثانیه ای دیرتر درو باز می کنم محمد یه چیزی می گه که حرفش تمام خستگیام رو اشکی می کنه و به پشت چشمم می رسونه و من یه نفس عمیق می کشم و میام تو تا چیزی نگم و می دونم که این فقط به خاطر خستگی زیاد همراه زندگیمه!
و یا وقتی شب سختی رو با ویانا گذروندم و با هر غلتش بیدار شدم و نازش کردم تا آروم بخوابه و بهش شیر دادم ، صبح به جرقه یه بحث با سکوت و بغض خاتمه می دم و لبخند می زنم تا محمدم هم آروم بشه و تو دلم از خدا صبر بیشتری می خوام.
نمی دونم اینا رو چرا می نویسم..
آیا چیزی جز صبر بیشتر و یا روزهای ۳۶ ساعته این مشکل رو حل می کنه؟؟؟!!!!







