جای همگی خالی آخر خرداد دغدغه ها و نا راحتی ها و دلمشغولیها رو جا گذاشتیم و رفتیم شیراز. سفر خیلی خوبی بود و ویانا هم خیلی همکاری کرد. فکر می کردم اذیت نشدن ویانا و خسته نشدن ما اجتناب ناپذیر باشه ولی همه چی خیلی عالی پیش رفت و به هر سه مون خیلی خوش گذشت.
قبل و بعد از شیراز هم رفتیم خونه آرام اینا. اونجا هم کلی خوش گذشت و با لطف آرام تونستیم بعد از مدت ها کاترین و فرید و بهار (البته به همراه کامران) رو ببینیم. اگه وقت کنم می نویسم که کجا رفتیم و چه کردیم.
تو تیر ماه هم با آرام اینا رفتیم شهمیرزاد و کلی خوش گذشت.
نوشتن این پست یه ماهه طول کشیده. هر بار یه خط اضافه می کنم و یه کاری پیش میاد تا بار بعد!
الان دخترکم خیلی کارا می کنه. خیلی وقته که با سرعت برق چهار دست و پا میره.
خیلی وقته که خودش می تونه بایسته.
با گرفتن دست ما راه میره و خیلی تلاش می کنه راه بره.
از دیدن بچه ها خیلی خیلی ذوق می کنه.
جیغ بنفش رو کشف کرده و از بکار بردنش خیلیییییییییییی ذوق می کنه.
از توپ بازی کردن و هر جور بازی دیگه ای خیلی خوشش میاد.
وقتی کسی زنگ خونه رو می زنه بسیار زیاد ذوق زده می شه.
اگه من تنها برم خونه دنبال باباش می گرده.
پیش همه به خوش اخلاق و خوش خنده معروفه که امیدوارم تا همیشه همین طور بمونه.
پ.ن.:ببخشید که این طور با عجله نوشتم. دیگه امروز می خواستم هر جوری هست این مطلب رو پست کنم.
نوشتن از دلم و شادیهایی که بهمون دادی باشه برای پست بعدی.
امروز ۲۴/۰۵/۸۸
تو این مدت : عمه جون ناهید رو از دست دادیم و این از دست دادن به قدری دردناک بود که هنوزم باورش برام مشکله و ته دلم اونو تو خونش تو نوشهر تصور می کنم.

