تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

 

اي سرا پا همه خوبي ،

تک و تنها به تو مي انديشم .

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم

به تو مي انديشم.

تو بدان اين را ، تنها تو بدان ،

تو بيا ،

تو بمان با من ، تنها تو بمان ،

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب ،

من فداي تو ، به جاي همه گلها تو بخند ،

.پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ،

قصه ابر و هوا را ، تو بخوان ،

تو بمان با من ، تنها تو بمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:30  توسط نازنین  | 

دیروز جشن روز مهندس بود و ما هم با دخترک رفتیم. اون وسط همه میومدن و به دخترک ابراز ارادت می کردن.و دخترک هم می خواست بغل همه بره و برای همه دلبری می کرد. با دیدن یه آدم جدید هم کلی جیغ می کشید و ذوق می کرد.

خلاصه کلی باعث غرور ما شد

هر چند روز یه بار یه عادت جدید پیدا می کنه و با یه هنر نمایی جدید ما رو متعجب می کنه.

اولین ماههایی که دنیا اومده بود موقع خواب دستا و پاهاش رو در هزار جهت مختلف قرار می داد تا خوابش ببره و تو خواب هم یه عالمه فیگورای جالب می گرفت که ما با ذوق ازش عکس می گرفتیم.

بعد از یه مدت باید موقع خواب دستاشو زیر  ملافش میذاشتیم تا از خواب نپره . چون تو خواب دستش و  می زد به صورتش و می ترسید.

یه روزی دیدیم دخترک مثل ما دوست داره یه پهلو بخوابه و تو خواب هی تکون می خوره و وقتی یه پهلوش می کنیم آروم می خوابه. چند روز بعد دیدیم خودش وقتی از به پهلو خوابیدن خسته می شه به پشت دراز می کشه و دیگه اصلا با زدن دستش به صورتش نمی ترسه.

الانم گاهی تو خواب صورتشو می ماله یا حتی خواب می بینه ولی از خواب بیدار نمی شه.

پ.ن.:این پست ادامه داره ولی فعلا خیلی سرم شلوغه.ایشالله زودی میام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:0  توسط نازنین  | 

چهارمین روزیه که ویانا کوچولو رو گذاشتم خونه و اومدم سر کار.

خدا رو شکر پیش زهرا خانوم می مونه و بی تابی نمی کنه.۲ روز اول وقتی رسیدم خونه خواب بود. دیروز بیدار بود و سر حال بغل زهرا خانوم بود.حتی از بغل من بازم بغل اون می رفت.

می دونم شاید باورتون نشه ولی دیگه با من سر سنگین شده. انگاری ازم دلخوره.روابطش با محمد هم چنان بسیار عالیه. 

امروز تو اتاق پشتی داشتم یه کاری انجام می دادم که یه صدای گریه بچه اومد. دلم ضعف رفت برای دیدن و بغل کردن ویانا. من بی تابشم. بی تاب دیدن و ناز کردنش.فکر کنم بیشتر از اونکه بچه ها به ما وابسته بشن ماییم که وابسته به اونا شدیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:15  توسط نازنین  |