تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

خوبه. وجود زهرا خانوم و تکیه به تجربش بهم آرمامش می ده ولی هم چنان غرق در استرس و اضطرابم.میون این همه دل نگرانی من می خواد برای فریبا (کوچولوی ۲۳ ساله خونه ما) خواستگار بیاد و اونم یه دنیا فکرمو مشغول کرده.

صبح با کمک زهرا خانوم حال رو گردگیری کردیم و دکور اتاق رو عوض کردیم. ویانا هم وقتی از خواب بیدتر شد بیشتر بغل زهرا خانوم بود و مشکلی نداشت.

خدایا!کمکمون کن.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:58  توسط نازنین  | 

یادم باشه به زهرا خانوم بگم وقتی ویانا از خواب بلند می شه باید سریع بره پیشش وگرنه دخملک گریه می کنخ و با چیزی جز می می آروم نمی شه.

یادم باشه به زهرا خانوم بگم بعد از بیدار شدنش باید دخترک رو بغل بگیره و آروم پشتشو ناز کنه. اگه آروم شد یعنی خوابش تموم شده و اگه آروم نشد باید سریع بخوابوندش چون خوابش میاد.

یادم باشه به زهرا خانوم بگم وقتی ویانا حتی با آواز کالسکه سیندرلا نمی خوابه و اعتراض می کنه باید با صدایی یه کم بلندتر از صدای خودش براش لالایی بخونه.

یادم باشه به زهرا خانوم بگم اگه دخترک داره شروع به گریه می کنه اگه آروم نشد ببره پوشکشو عوض کنه و تنش رو آب بزنه تا آروم بشه.

یادم باشه به زهرا خانوم بگم اگه دید گریه دخترک داره شدید می شه حتما به من زنگ بزنه چون وقتی به گریه بیفته حتی ۲ ساعتم گریه می کنه تا بیاد بغل من.

یادم باشه به زهرا خانوم بگم ویانا خیلی گرماییه و بیشتر از یه بلوز تنش نکنه.

یادم باشه به زهرا خانوم بگم حتی اگه یه ذره لباساش کثیف یا خیس شد لباساش رو عوض کنه.

یادم باشه به زهرا خانوم بگم وقتی می خواد به ویانا  غذا بده اگه دخترک اعتراض می کنه اصرار نکنه.

یادم باشه به زهرا خانوم بگم از قدرت آویز رو تخت برای آروم کردن دخملک غافل نشه.

یادم باشه به زهرا خانوم بگم به دخترم از گل نازک تر نگه.

.

.

.

پ . ن. :زهرا خانوم ۲ روزه میاد . خانوم خوب و مهربونیه ولی ویانای ناز من خیلی حساسه و خدا نکنه به گریه بیفته..

با اومدن زهرا خانوم اضطراب رفتن سر کار لحظه به لحظه داره بیشتر می شه ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 22:13  توسط نازنین  | 

به قدری هر بار با عجله میام پای کامپیوتر و با عجله بلند می شم که فکر کنم یادم رفته بود بگم:

به خاطر وجود رگه های خون تو پوش پوشی (همون پوشک!) بعد از رفتن پیش چند تا دکتر معلوم شد دخترک به لبنیات گاوی حساسه و ما دو تا (یعنی من و دخترک) باید مصرف هر گونه فراورده از شیر گاو رو قطع کنیم. بنابراین دیگه به دخترک شیر خشک هم نمی تونم بدم! و چون شیر منم در حدی نیست که وقتی میرم سر کار براش بذارم غذای کمکی رو شروع کردم تا از اول اسفند مشکل نداشته باشه.

فعلا تا یک هفته فقط حریره بادام و از آخر هفته هم سوپ رو اضافه می کنیم. امیدوارم دخترک بتونه اینا رو به جای شیر (البته در زمانی که من سر کارم) قبول کنه.

 

قراره از ۱۴ بهمن زهرا خانم بیاد تا ویانا بهش عادت کنه.منم هی دعا می کنم ۱۴ بهمن دیرتر بیاد.(زهرا خانوم پرستاریه که برای ویانا گرفتیم. می دونم ریسک بزرگیه ولی چاره دیگه ای نداشتیم. البته قبلا زهرا خانوم ۲ سال خونه فاطمه کار می کرده و اون ازش راضی بوده.)

 

دخترک هر روز و هر لحظه خواستنی تر می شه. محمد هر جای خونه باشه با چشماش دنبالش می کنه و اگه بره بیرون براش گریه می کنه.

خیلی خوب و خوش اخلاق و خنده روئه ولی وقتی به گریه بیفته تنها با بغل من و شیر خوردن آروم می شه و یه اشکی می ریزه که ما هم گریمون می گیره.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:42  توسط نازنین  | 

دخترکم روز به روز داره بزرگ تر می شه.امروز ۵ ماه و ۳ هفته و ۶ روزه که ما با هم صبح ها بیدار می شیم و روزهام با لبخند قشنگش زیبا تر می شه.  ۵ ماه و ۳ هفته و ۶ روزه که زندگی مون معنی دارتر شده و با یه صدای اااااااااااااااا یا ووووووووووووووووووووووووووه یا یه اینگه اینگه به آسمون می ریم. دخترکم ممنونیم.

دیروز عصر دخترم اولین غذای کمکی رو خورد. ۲ قاشق حریره بادام! و الانم برای بار دوم حریره بادام خورد:۴ قاشق و بدون اینکه شیر بخوره خوابید. دخترکم چه زود داری بزرگ می شی. دلم برای روزای قبل تنگ می شه ولی به قدری هر روزت یه معجزست که این دلتنگی ها رو فراموش می کنم.

دخترم از الان دلم برای این روزهایی که کاملا با همیم تنگ می شه.آخه من چطوری برم سرکار وقتی یه فرشته کوچولو تو خونه منو می خواد؟!نمی دونم کار درستیه یا نه؟ نمی دونم می تونم هر لحظه ندیدنت رو تحمل کنم؟ فقط امیدوارم تصمیم درستی بگیرم.

 ویانا کوچولو اینه از شب تولد باباش یه هنر جدید رو کرده:وقتی دراز کشیده است با جدیت تمام پاهاش رو با دستاش می گیره و تاب می ده و می خوره و ...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 13:9  توسط نازنین  |