کم کم زندگی مون داره یه نظم ظاهری ژیدا می کنه. پیرو این نظم ظاهری من تونستم تقریبا روزی یه ساعت وقت از دخترک بگیرم. وقتی صبح ها پوش پوشی دخترک رو عوض می کنم و صورتشو می شورم و یه نیم ساعتی با هم بازیس می کنین بعدش دخترک تقریبا یه ساعت می خوابه و من تو این یه ساعت صبحانه می خورم نهار می پزم خونه رو مرتب می کنم و ...
و امروز برای اولیین بار تونستم مطالعه هم بکنم. یه صفحه از کتاب تاسیسات
خوبه نه؟!
و اما دخترک:
داره روز به روز بزرگتر می شه و کاراش متنوع تر. و هر لحظه ما رو با یه تغییر غافلگیر می کنه.
از روز عید قربان دیگه تو ماشین بیدار می شینه و کنجکاوانه بیرون رو نگاه می کنه. دو شنبه پیش دو تایی رفتیم قایم شهر. قبلا یا تو راه خواب بود یا می می می خورد تا بخوابه ولی این بار دخترک خانوم شده بود:بیدار بود و از ماشین سیواری لذت می برد وسط راه هم خودش خوابش برد.
با قورباغه های رو تشک و بالشتش حرف می زنه و براشون ابراز احساسات می کنه و وقتی اونا جوابشو نمی دن حرص می خوره و گریه می کنه. با زبون خودش حتی با لوستر هم حرف می زنه! عروسک های صدا دار و آوازخونشو دوست داره و گاهی تو دستش نگهشون می داره.
تو جمع با صدای من و محمد تمام صورتش غرق خنده می شه و دل ما ضعف می ره.
کلا خیلی خوش خنده شده و وقتی باهاش صحخبت کنی می خنده با اصوات مخصوص خودش جواب می ده.
وقتی از دست من عصبانیه به محمد نگاه می کنه و با غرغر بهش شکایت می کنه و وقتی می ره بغلش آروم می شه و بر عکس.
