تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

- عزیزم! اولین روز پدرت مبارک. امسال جدا بابا بودی عزیزم. من و دخترک موفق شدیم با استفاده از قطعی برق کار رو دودر کنیم و بریم برای محمد یه کادوی خیلی کوچولو بگیریم. عزیزم!ایشالله سال دیگه جبران می کنیم.

-  تعطیلات خوب بود. حسابی رفتیم بیرون و گشتیم. دخترک هم خیلی همکاری کرد و اذیت نکرد. البته جدا از این لطف دخترک کمک های هر لحظه محمد و پشتیبانیش بود که باعث شد خسته نشم.

- آرام و مهدی اومده بودن پیشمون و جای همه دوستان رو خالی کردیم. جنگل و دریا و پارک و ... خلاصه کلی گشتیم. بچه ها دستتون درد نکنه. هم بابت کمک هایی که این چند روز به ما سه تا کردین هم بابت کادوهای خیلی خوشگلی که برای دختری آوردین.یه دنیا ممنون دوستای خوب.

- در عرض یه روز یهو ۱.۵ کیلو چاق شدم! افسردگی شدید گرفتم.آخه من خیلی مراقب غذاهایی که می خورم هستم و این اضافه وزن خیلی خیلی زیاده. امیدوارم یه کوچولو هم شده لاغر بشم تا روم بشه برم دکتر!!

- دخترک ناز من! روز به روز داری بزرگتر و واقعی تر می شی و لذت حضورت رو بیشتر حس می کنیم.

۳۲ هفته و ۴ روزه که با همیم.لباسایی رو که مامان برات دوخته بود آوردم خونه و کلی با دیدنش ذوق می کنیم.

لباسا و وسایلت دیگه کامل شده فقط چند تا چیز کوچولو مونده که این روزا می گیریم. و چند تا چیز بزرگ که اگه بودجه اجازه بده می گیریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:38  توسط نازنین  | 

- یه کم گذروندن این روزا سخت شده. سنگینی و ورم پاهام و دائم نشستن رو صندلی و از همه بدتر بعد از ظهر سر کار اومدن داره اذیتم می کنه. آخه این انصافه که دخترک ۳۱ هفته ای من این همه کار کنه؟ ما دو تا خسته می شیم... از این دوران با هم بودنمون نمی تونیم درست استفاده کنیم. ما دو تا می خوایم یه کمی هم تفریح کنیم...

خب غر غر و اعتراض بسه دیگه!

و اما چیزای خوب: با فریبا رفته بودیم بیرون برای دخترک یه سری لباس خریدم!چقدر خرید برات لذت بخشه گل من.

امروز تخت دخترک و میارن و ما باید قبل از آوردنش کل اتاق رو مرتب کنیم.کلی کار داریم و امیدوارم بتونیم امروز انجامش بدیم. ایشالله بعد هم میریم نوار کاغذ دیواری می گیریم و تزیین و مرتب سازی اتاقشو شروع می کنیم.

 و آخر اینکه این روزا خیلی دلم بازار می خواد. دلم بیرون رفتن می خواد . و از همه مهم تر تعطیلات...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:1  توسط نازنین  | 

-دیروز با مامان محمد رفته بودیم بازار. برای دخترک یه جوراب و تل سر خوشگل خریدم. پارچه رو تشک و بالشتش رو هم خریدم و امروز می برم می دم به مامان جونم تا زحمتشو بکشه.

- صبح زنگ زده بودم به فریبا سورنا گوشی رو گرفت می گه:  کوچولو رو بیار با هم بازی کنیم. فریبا گفت اونم دیروز برای دخترک جوراب خریده

- ایشالله امروز می رم قائم شهر. دلم برای مامان و خونه شون خیلی تنگ شده. ولی واقعا رفت و برگشت هم برام سخت شده. مامان هم که این روزا اینقدر کار داره که اصلا نمی رسه بیاد ساری

- کلی کار داریم که باید انجام بدیم و منم فقط جمعه ها وقت دارم. هر جمعه یه گوشه کار رو می گیریم و بازم کلی کار مونده. فردا هم می خوایم کتابامونو منتقل کنیم به اتاق خودمون و اتاق دخترک رو خلوت کنیم تا تختش هم بیاد.

- اگه محمد بیاد بعد از ظهر می ریم خونه کیمیا و تخت کنار مادر رو هم ازش می گیریم. هر چند تو اتاقش جا نیست ولی من یه کمی عجله دارم

- دخترک ۳۰ هفته ای نازم! چقدر کار دارم که تا اومدنت انجام بدم و چه بی صبرانه این روزها رو پشت سر میذارم به امید دیدنت. دخترکم ! نگران سلامتیت هستم بسیار زیاد. یه خبری از خودت بده عزیزم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:11  توسط نازنین  | 

- پریشب فریبا اومد پیشم و تا امروز صبح خونه ما بود.

محمد هم دیروز از تهران اومد. کلی چیزای خوشگل و ناناز برای دخترک گرفت. و البته جواب آمینو سنتز دختری رو هم آورد.

- با پیگیری خوب و همت بالای محمد کمد اتاق دخترک طبقه زده شد. جمعه کتابا رو منتقل می کنیم به اتاق خودمون و اتاق دخترک رو تمیز می کنیم. تا ایشالله تختش هم بیاد.

- دختر جونم! چرا این روزا اینقدر آروم شدی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:49  توسط نازنین  | 

- آزمایش رو دکتر دید و گفت نتیجه خوب نیست. سریع یه آزمایش ۳ ساعته با ۱۰۰ گرم گلوکز بدم. دیروز آزمایش رو دادم.  دکتر از نتیجه راضی بود و گفت نیاز به رژیم هم ندارم. به قول محمد تا این دخترک بخواد دنیا بیاد ما باید هفت خوان رو پشت سر بذاریم.

- امروز محمد میره تهران و فردا بر می گرده. آزمایشگاه هم می ره تا جواب آمینو سنتز رو بگیره. و البته قراره برای دخترک هم خرید کنه.

- دیشب هر چی به دخترک گفتم یه کمی تکون بخوره و منو از نگرانی در بیاره فایده نداشت و تا محمد شروع به صحبت باهاش کرد دخترک شروع به ورجه وورجه کرد. به قول محمد :دختر باباس دیگه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:55  توسط نازنین  | 

- جواب آزمایش دیابت رو گرفتم. قند خون ناشتا ۹۴ و بعد از یه ساعت با ۵۰ گرم گلوکز ۱۷۴ ! این نتیجه نگرانم کرده. امروز می رم دکتر با یه دنیا امید که دیابت بارداری نگرفته باشم. امیدوارم...

- دیشب بابلسر خونه یکی از دوستای محمد که با هم دوره داریم دعوت بودیم. خوش  گذشت. خیلی دیر رسیدیم خونه و قرار شد صبح با مرخصی ساعتی بیام سر کار ولی از ساعت ۶ صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد!

- وزنم این چند روزه ۱ کیلو بالا رفته و باید خیلی تو غذا خوردنم دقت کنم.

- صبح محمد رفت سفارش تخت رو عوض کرد. بالاخره همون رنگ آبی - صورتی رو گرفتیم. هر چند خیلی از رنگش خوشم نیومد ولی چون با اصرار من بیعانه داده بودیم روم نمی شه بگم بی خیالش بشیم و بریم و یه جای دیگه! از طرفی رنگشم بد نیست و امیدوارم وقتی بیاد تو اتاق و وسیله بره روش خوشگل تر هم بشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:0  توسط نازنین  | 

- امروز می رم قائمشهر. دلم برای مامان جونم خیلی تنگ شده. از هفته پیش نتونستم برم خونشون حتی برای روز مادر.

- تازه مامان کلی چیزای خوشگل برای دخترک گرفته. کلی عجله دارم برای دیدنشون. اگه بشه امروز می ریم برای یه سری خرید.

- محمد امروز بابل یه سمینار داشته و من باید تنها برم خونه مامان.

- دخترکم! ۲۹ هفته گذشت. هنوز کلی کار برای انجام دادن داریم که باید قبل از اومدنت تموم بشن. از طرفی دلم می خواد این روزا زودتر بگذره و ببینیمت و ببوییمت. از یه طرف هم لذت این همراهی دو نفره اونقدری هست که مطمئنم بعدا دلم برای این روزا خیلی تنگ می شه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:55  توسط نازنین  | 

- روز زن مبارک!

- مامان خوبم روزت مبارک عزیزم!

- دیروز تخت دخترک رو سفارش دادیم. من ومحمد و فریبا سه تایی رفتیم و انتخاب کردیم ولی دیشب تصمیم گرفتم مدلشو عوض کنیم.

-  بعد هم محمد من و فریبا رو برد مغازه سبزه جون و خودش یه سر رفت خونه مامانش. مولود و پانیا و کامران و فاطمه و رضا و آوین هم اومدن. از دیدنشون خیلی خوشحال شدیم.

-  دلم برای خرید تنگ شده. دلم می خواد برم بازار. البته فقط یه هفتس که بازار نرفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8:35  توسط نازنین  | 

- دیروز کاترین زنگ زد. یه خبر خوب داد: داره مامان می شه. خیلی خوشحال شدم. هر چند خودش یه دنیا استرس داشت و این کوچولو بدون خواست اونا قدم به زندگیشون گذاشته ولی مطمینم وجودش مایه یه دنیا خوشی می شه.

- دخترک خوبه. امروز می خوام برم دکتر. امیدوارم خوب خوب باشه.

-بالاخره سرویس کالسکه دخترک رو هم خریدیم. قراره فردا بریم تختش رو هم سفارش بدیم. محمد هم هفته دیگه می ره تهران و یه سری چیزا رو براش می خره.

- وای چقده این لباسای دخترونه خوشگلن.

- یه ترس گنگ از مسمومیت حاملگی و زایمان زودتر از موعد داره اذیتم می کنه.

- این دفعه باید آزمایش دیابت هم بدم. امیدوارم این دیگه نخواد اذیتم کنه.

- و اما دخترک نازم: چقدر با بودنت خوشم. چه لذتی است در زن بودن و پروراندن یه زندگی در درون خود. 

دخترک عزیزم!در این لحظات خوشی که با هم داریم همه خستگیها رو فراموش می کنم. کمردردی رو که گاهی امانمو می بره یادم می ره. سنگینی این روزهامو که دیگه نمی تونم هر کاری دلم می خواد بکنم یادم می ره و یه لذت عمیق تمام وجودمو می گیره.

دوستت دارم عزیزم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:9  توسط نازنین  |