تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

۱- دخترکم امروز ۲۸ هفته گذشت!

۲- چه زود و زیبا گذشت این لحظات با هم بودن و هم دیگه رو شناختن. چه خوب به هم عادت کردیم. لحظه به لحظه بیشتر دلبسته وجودت می شویم و لحظه شماری می کنیم برای دیدنت. و این لحظه های باقی مانده تا دیدنت چقدر دیر می گذره!

۳- مسوولیت یک انسان دیگه رو پذیرفتن و درست انجام دادنش خیلی سخته و ما که خودآگاهانه این مسوولیت رو پذیرفتیم و خواستیم بیشتر بارش رو حس می کنم. حقیقتش کمی هم می ترسم. می ترسم که کم بیارم. می ترسم نادانی ام بر دانایی اندکم غلبه کنه . و می ترسم که نتوانم ...

۴- دیروز برای تشکیل پرونده رفتم مرکز بهداشت. گفتن دیر اومدی.فشارت بالاست. چرا تا حالا آزمایش قند ۲ ساعته ندادی؟ مواظب تغذیه ات باش. کودک رو به پایین تمایل داره و باید حداقل هر ۳ ساعت یه بار استراحت کنی. پاهات هم ورم دارن و باید بالا قرارشون بدی. وقتی می رسی خونه فقط دراز بکش .و یه عالمه تذکرات دیگه...

نمی تونم به همه این توصیه ها عمل کنم چون می خوام بیشتر مرخصی ام رو بعد از دنیا اومدن دخترک بگیرم و حالا یه کوچولو می ترسم . می ترسم نکنه دارم دخترک رو اذیت می کنم.

پ . ن.: الان تصمیم گرفتیم خونه ای رو که پیش خرید کردیم بفروشیم. یه کمی شک دارم. فکر کنم با کمی جستجو بتونیم بهتر بفروشیم ولی بی خیال...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8:27  توسط نازنین  | 

- تعطیلات خوب بود. یعنی بد نبود. یه روز طبیعت گردی دو نفره ، یه روز بازار و خریدای دخترک، یه شب مهمونی خونه عادله و ... خلاصه بد نبود ولی طبق معمول خیلی زود گذشت.

-  دیروز بالاخره با همت ستودنی محمد کمد کتابا رو منتقل به بالا کردیم و کمد رو آماده تغییرات برای ورود دخترک. حالا باید یه نجار بیاد و تغییرات رو شروع کنه.

- چندین جا رفتیم دنبال تخت برای دخترک. از این تختای دو کاره می خواستیم و با بازه خیلی خیلی وسیع قیمت مواجه شدیم! حالا تختشو انتخاب کردیم ولی هنوز رنگشو انتخاب نکردیم. کسی نظری نداره؟

- دیگه بعد از ظهر ها سر کار اومدن برام سخت شده. کاش می شد تا دنیا اومدن دخترک اون سه روز بعد از ظهر رو نیام.

- خیلی نگران مامان جونمم. براش دعا کنین.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:17  توسط نازنین  | 

پارسال این موقع در یه تصمیم کاملا یهویی تصمیم گرفتیم با آرام اینا بریم سمت کردستان. محمد اومد صدرا دنبالم و یه سره رفتیم تهران خونه آرام اینا. از اونجا هم رفتیم سمت همدان و کردستان و ... .

امسال هنوز نمی دونیم کجا می خوایم بریم آرام اینا می خوان برن سمت اسالم ولی با وجود دخترک این راه برای ما طولانیه.

دیشب با هم دیگه قرار گذاشتیم هر روز بریم یه گوشه طبیعت. الان بچه ها زنگ زدن پیشنهاد لاهیجان و رشت و .. رو دادن. نمی دونم بریم یا نه؟! می ترسم دخترک اذیت بشه ولی از وسوسه سفر هم نمی شه گذشت. از یه طرف دیگه چند روز تعطیلات و با بی خیالی سر کردن تو خونه و تو جاده های اطراف پرسه زدن هم وسوسه کننده است.

هنوز تصمیم نگرفتیم ولی می دونم هر کار کنیم این چند روز دو نفره بودن خیلی خوش می گذره.

 

پ.ن . : عزیزم ! دلم برات تنگ شده. چند روزه با همیم و دلت اینجا نیست. دلم گرفته عزیزم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:55  توسط نازنین  | 

- بالاخره رفتیم دخترک رو دیدیم. خیلی ناز بود. هر دومون خیلی ذوق زده شده بودیم. صورتش دستاش پاهاش مثل یه عروسک کوچولو بود.

- حال خودم خوبه. دکتر گوارش گفت فعلا دارو نمی ده ولی یه آزمایش داد برای ۲ هفته دیگه تا وضعیت بالا بودن اون آنزیم کبدی رو بررسی کنه.

-- قراره از این هفته که کلاسای محمد تموم می شه بریم دنبال خریدای دخترک.

- مامان و فریبا رفتن تهران. دلم پیش بابا ایناست . کاش می شد برم پیششون. دلم خیلی گرفته...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:50  توسط نازنین  | 

سلام کوچولوی دوست داشتنی

دلم پر از اضطراب و شوقه. تو هر لحظه ام یه دنیا استرسه. استرس از نتیجه هر آزمایشی استرس تو لحظاتی که تکون نمی خوری. استرس از اون لحظه  قشنگی که به دنیا بیای. استرس متولد شدنت

و شوق همه لحظات ۹ ماه با هم بودنمان و با هم زندگی کردنمون.

عزیزم!برای تمام لحظات شوق و اضطراب ازت ممنونم.

پ.ن.: امروز می رم خونه مامان. خیلی خسته ام ولی دل تنگ خونه مامانم و باید برم. مخصوصا که مامان برای دخترک لباسای خوشگل خریده و می خوام برم ببینم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:53  توسط نازنین  | 

یه عالمه پست پابلیش نشده داشتم که الان چند تاشو  ثبت قطعی کردم.

دکتر قبل از ترخیص از بیمارستان برام یه آزمایش نوشت که فردا باید برم بدم امیدوارم همه چی نرمال باشه. این دخترک هم هر از چند گاهی باید یه استرس به ما بده تا قدرشو بیشتر بدونیم.

روی هم رفته روزای خوبی داریم با امید به روزای بهتر آینده و اومدن دخترکی سالم و دوست داشتنی.

دیروز بعد از چندین هفته کمد رختخواب ها رو مرتب کردیم و یه کم سرو وضع خونه بهتر شد. محمد هم یه مقدار کتابا رو به طبقه بالای کمد منتقل کرد تا جا برای وسیله های دخترک باز بشه وبتونیم کمد رو قفسه بندی کنیم. روی هم رفته روز خوبی بود.

دخترک ناز تو راهم! از همین الان دلبسته حضورت شدیم و منتظر دیدنت هستیم. الان من و تو یه زندگی دونفره با هم ولی از هم جدا رو داریم تجربه می کنیم. چه زیباست این آفرینش تو در درون من. عزیزم بی صبرانه منتظر اومدنتیم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:18  توسط نازنین  | 

یه عالمه پست پابلیش نشده داشتم که الان چند تاشو  ثبت قطعی کردم.

دکتر قبل از ترخیص از بیمارستان برام یه آزمایش نوشت که فردا باید برم بدم امیدوارم همه چی نرمال باشه. این دخترک هم هر از چند گاهی باید یه استرس به ما بده تا قدرشو بیشتر بدونیم.

روی هم رفته روزای خوبی داریم با امید به روزای بهتر آینده و اومدن دخترکی سالم و دوست داشتنی.

دیروز بعد از چندین هفته کمد رختخواب ها رو مرتب کردیم و یه کم سرو وضع خونه بهتر شد. محمد هم یه مقدار کتابا رو به طبقه بالای کمد منتقل کرد تا جا برای وسیله های دخترک باز بشه وبتونیم کمد رو قفسه بندی کنیم. روی هم رفته روز خوبی بود.

دخترک ناز تو راهم! از همین الان دلبسته حضورت شدیم و منتظر دیدنت هستیم. الان من و تو یه زندگی دونفره با هم ولی از هم جدا رو داریم تجربه می کنیم. چه زیباست این آفرینش تو در درون من. عزیزم بی صبرانه منتظر اومدنتیم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:18  توسط نازنین  | 

دختری ۲۴ هفته رو تموم کرده و من تو این فکرم که چه زود این ۲۴ هفته گذشت. دیروز که داشتم قدم زنان می رفتم خونه و به این سرعت گذران هفته ها فکر می کردم به خودم گفتم چه زود میاد روزی که با دخترک قدم زنان بریم خونه. یا اینکه کنار هم بشینیم و از ما بخواد جریان آشناییمون رو براش تعریف کنیم. . .

تا حالا بیمارستان بستری نشده بودم ولی این هفته با دخترک این تجربه بد رو پشت سر گذروندیم. جریان از این قرار بود: جمعه صبح بعد از خوردن صبحانه خیلی بیحال شدم. همش دلم می خواست دراز بکشم ، کلی کار تو خونه بود ولی من دراز کشیدم و محمد یه دستی به سروگوش خونه کشید. ظهر می خواست بره دنبال باباش گفت بیا با هم بریم بعد هم میریم بازار ترکمنا یه دوری بزنیم. با وجود بیحالی قبول کردم و رفتم . ولی بیشتر از ۱۰ دقیقه نتونستم تو بازار قدم بزنم و برگشتیم خونه و خوابیدیم. ساعت ۴ نهار خوردیم و رفتیم قائم شهر . یه سر رفتیم بازدید سر یه ساختمون که نظارتشو داشتم بعد هم رفتیم خونه مامان اینا بعد برگشتیم ساری و یه سر خونه مادر شوهر زدیم و تا بیایم خونه تقریبا ۸:۳۰ بود. خیلی گشنم شده بود و پیشنهاد دادم بریم ساندویچ بخوریم که نهایتا رفتیم پیراشکی خریدیم و بردیم خونه. با بی اشتهایی خوردمش و بعد از کمی به کارها رسیدن خوابیدیم. ولی تا صبح همش من حالت تهوع و شکم درد داشتم و اصلا نتونستم بخوابم. خیلی شب بدی بود...

صبح رفتم بیمارستان دکتر آمپول داد و زدم. اداره نرفتم و اومدم خونه. اصلا حالم بهتر نشده بود . حدود ظهر مامان محمد اومد پیشم تا تنها نباشم. محمد هم کلاسشو زودتر تعطیل کرد و اومد خونه ولی من بهتر نشدم. بعد از ظهر یه کار مهم داشتم باید می اومدم سرکار. اومدم ولی بعد از نیم ساعت محمد اومد دنبالم و رفتیم دکتر خودم.  فشارم ۴/۹ بود و از تشنگی و گشنگی داشتم ضعف می کردم.دکتر دستور بستری داد.

با یه دنیا استرس تو دلم و یه لبخند رو لبم خبر رو به محمد دادم.

خیلی ترسیده بودیم و به روی هم نمی آوردیم.

شب به زور محمد رو فرستادم خونه...

می دونم چقدر شب سختی رو پشت سر گذاشت...

عزیزم برای همه تماسها و پیامک ها ممنونم.

الان همه چی تموم شده و ما خوبیم. ولی بیمارستان رفتن اصلا تجربه خوبی نبود. ایشالله همه همیشه سالم باشیم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:6  توسط نازنین  |