۲- چه زود و زیبا گذشت این لحظات با هم بودن و هم دیگه رو شناختن. چه خوب به هم عادت کردیم. لحظه به لحظه بیشتر دلبسته وجودت می شویم و لحظه شماری می کنیم برای دیدنت. و این لحظه های باقی مانده تا دیدنت چقدر دیر می گذره!
۳- مسوولیت یک انسان دیگه رو پذیرفتن و درست انجام دادنش خیلی سخته و ما که خودآگاهانه این مسوولیت رو پذیرفتیم و خواستیم بیشتر بارش رو حس می کنم. حقیقتش کمی هم می ترسم. می ترسم که کم بیارم. می ترسم نادانی ام بر دانایی اندکم غلبه کنه . و می ترسم که نتوانم ...
۴- دیروز برای تشکیل پرونده رفتم مرکز بهداشت. گفتن دیر اومدی.فشارت بالاست. چرا تا حالا آزمایش قند ۲ ساعته ندادی؟ مواظب تغذیه ات باش. کودک رو به پایین تمایل داره و باید حداقل هر ۳ ساعت یه بار استراحت کنی. پاهات هم ورم دارن و باید بالا قرارشون بدی. وقتی می رسی خونه فقط دراز بکش .و یه عالمه تذکرات دیگه...
نمی تونم به همه این توصیه ها عمل کنم چون می خوام بیشتر مرخصی ام رو بعد از دنیا اومدن دخترک بگیرم و حالا یه کوچولو می ترسم . می ترسم نکنه دارم دخترک رو اذیت می کنم.
پ . ن.: الان تصمیم گرفتیم خونه ای رو که پیش خرید کردیم بفروشیم. یه کمی شک دارم. فکر کنم با کمی جستجو بتونیم بهتر بفروشیم ولی بی خیال...

