به چند تا مغازه برای وسایلای دختر کوچولو سر زدیم ولی هنوز چیزی نخریدیم. البته الان دخترک کلی لباس و وسیله هدیه گرفته ولی وسیله های اصلیش مونده.
یکی از فرقای این روزا با اون روزای دو نفره بی خیالی اینه که الان وقتی شبا وقتی خسته می رسیم خونه و شام نداریم یه راه داریم: باید بریم تو آشپزخونه و یه غذای کم نمک درست کنیم ولی قبلا یه عالمه گزینه دیگه داشتیم.
ولی همین هم کلی خوبه. مگه نه؟
دیشب فاطمه و آوین و رضا رو تو خیابون فرهنگ دیدیم. بعدم کلی دلمون ذوقیده شد از روزی که دخترک بشه اندازه آوین کوچولو.
امروزم خونه مادرجون مهمونی هستش و من و دخترک هم می ریم.
دلم می خواد زودتر نیمه خرداد برسه و کلاسای محمد تموم شه و بریم سراغ وسیله های دخترک.

