تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

این روزها در عین حال که خیلی زود می گذره دیر هم میگذره (خنده داره نه؟!)

به چند تا مغازه برای وسایلای دختر کوچولو سر زدیم ولی هنوز چیزی نخریدیم. البته الان دخترک کلی لباس و وسیله هدیه گرفته ولی وسیله های اصلیش مونده.

یکی از فرقای این روزا با اون روزای دو نفره بی خیالی اینه که الان وقتی شبا وقتی خسته می رسیم خونه و شام نداریم یه راه داریم:  باید بریم تو آشپزخونه و یه غذای کم نمک درست کنیم ولی  قبلا یه عالمه گزینه دیگه داشتیم.

ولی همین هم کلی خوبه. مگه نه؟

دیشب فاطمه و آوین و رضا رو تو خیابون فرهنگ دیدیم. بعدم کلی دلمون ذوقیده شد از روزی که دخترک بشه اندازه آوین کوچولو.

امروزم خونه مادرجون مهمونی هستش و من و دخترک هم می ریم.

دلم می خواد زودتر نیمه خرداد برسه و کلاسای محمد تموم شه و بریم سراغ وسیله های دخترک.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:42  توسط نازنین  | 

چقدر این روزا قشنگه.

کاش تا همیشه قدر این لحظات ناب قدرشناسی رو بدونیم.

کاش تا همیشه قدر این نعمت خدایی رو بدونیم.

کاش وقتی هم که می خواد بره به سوی زندگی مستقل به پاس احساس خوبی که بهمون داده بهش یه دنیا آرامش بدیم.

-- برای سپاس وجود تو ما دو تا می خوایم هفته آینده نذر کوچولومون رو ادا کنیم.

-- رفته بودیم برای مامان کادو تولد بگیریم به جاش برای من و نی نی و محمد لباس خریدیم.

-- خدایا !ممنون از نعمت داشتن دختر.

-- از الان دلم غنج می زنه برای روزایی که دختری و باباییش با هم بیان دنبالم.

ممنون برای این همه خوشبختی...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:13  توسط نازنین  | 

دختر ناز ما سالمه

امروز از آزمایشگاه زنگ زدن  و این خبر خیلی خوب رو دادن.

خدایا شکرت.

خدایا برای اضطراب این روزها هم ازت ممنونیم.

ممنون که این کودک دوست داشتنی رو تو قلبمون دوست داشتنی تر کردی.

ممنون که ارزش این نو رسیده رو بهمون چشوندی.

ممنونیم که تو اون لحظات اضطراب دل ما رو با توکل به خودت آروم کردی.

ممنونیم که  حالا از همیشه منتظر تریم برای اومدنش.

خدایا شکرت . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:5  توسط نازنین  | 

اون روز پر استرس رو با فریبا و محمد و یه فلاسک رفتیم بیمارستان.

من و محمد با یه دل پر از دنیایی استرس و فریبا با یه علامت سوال!(چون بهش گفته بودیم یه آزمایش سادست)

اون روز خیلی راحت تر از روزای پر استرس قبلش گذشت. حتی با اون چیزی که دکتر تهران به محمد گفت  این روزها رو کمی با آرامش سپری می کنیم.

ولی .

ولی ..

ولی ...

ولی هرباری که میرم تو اتاقمون و لباسها و وسایلی رو که مامان محمد برای کودک آورده می بینم یه بغض نا آرومم می کنه.

هر باری که به اتق کار می رم و اون کتابای کودکانه رو می بینم یه بغض به گلوم چنگ میندازه ...

خدایا ممنون از سلامتی ای که بهمون داده ای و قدرشو نمی دوستیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:2  توسط نازنین  |