تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

فردا صبح ساعت ۸ بیمارستانم.

فردا صبح ساعت ۸ وقت برای آمینو سنتز دارم.

فردا صبح شاید نیمی از این بار دلهره از دوشم برداشته بشه.

آیا فردا صبح هم یه صبحه مثل هر روز؟

هر کی اسم بچه و بارداری رو میاره اشکم سرازیز می شه . تا اومدن جواب آزمایش حضور در هر جمعی برام خیلی سخته..

به هیچ کی هیچ چی نگفتیم ..

محمد دائم می خواد آرومم کنه با کمکش خیلی آروم می شم ولی دلهره ژنهان وجودشو حس می کنم. همون جور که فقط اونه که استرس پنهان منو می بینه. فقط اونه که با یه فشار دستش منو از یه بغض نجات می ده.

اینا جملات در هم روزای پر استرس ما دو تاست .

ته دلم می گه یه جایی نا شکری کردیم ولی نمی دونم کجا؟

هنوزم به امید یه خبر خوشم تا دو هفته دیگه تا بهمون بگه کل این استرسا برای این بوده تا قدر این موجود نیومده و هم دیگه رو بهتر بدونیم...

پ.ن:منم بغض تو رو وقتی دیروز پای تلفن از مامانت می خواستی برای کوچولو دعا کنه دیدم همراه دوست داشتنیم . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:19  توسط نازنین  | 

وقتی دیروز جواب آزمایش روبردم پیش دکتر و منتظر بودم یه اطمینان خاصی تو دلم بود و دلم به هوای اومدن کودک خانمایی رو که ماه های آخرشون بود برانداز می کرد.

ولی وقتی داشتم بیرون می اومدم فقط یه بغض تو گلوم بود که تا ته گلوم رو می سوزوند.

خدایا توکل به تو ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:9  توسط نازنین  | 

۱- یه عالمه نوشته بودم.همش پرید.

۲-تعطیلات خوبی بود مخصوصا قسمت اولش که رفتیم تهران و با دوستان خیلی خوش گذشت.

۳- رفتم دکتر فشارم شده بود ۱۳ . از اولین مراجعه ام به دکتر هر بار یه واحد داره فشارم بیشتر می شه. این خیلی نگرانم کرده و با خوندن یه سری مقالات نگرانیم بیشتر شده. دکتر سونوگرافی و آزمایش برام نوشته بود جواب سونوگرافی که هیچ مشکلی رو نشون نمی داد و الان هم منتظر جواب آزمایش هستم. به قدری دکترم خونسرده که نمی دونم اینا آزمایشای روتین هستن یا به خاطر فشار خون بالای من دکتر نوشته.؟!

۴- کودک کوچولو کم کم داره خودشو نشون میده و باید مانتوم رو عوض کنم

۵- مامان بابای محمد رفتن حج و کلی کار داشتیم و داریم.ایشالله بهشون خوش بگذره.

۶-اوضاع کارم هم خوبه و راضیم.

7- امسال هم یادمون رفت شمع ها رو موقع تحویل سال روشن کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:56  توسط نازنین  | 

سلام

اسفندماه ۸۶ خیلی اداره و خونه سرم شلوغ بود.اونقدری شلوغ بود که نفهمیدم چطور به ۲۸ اسفند رسیدم. اونقدری سرم شلوغ بود که تا بیست و هشتم نتونستم لذت قدم زدن بی خیال توی شلوغی دم عید خیابونا رو تجربه کنم.

اونقدری سرم شلوغ بود که حتی به فکر یه طرح خوشگل برای هفت سین هم نیافتادم.

ولی بیست و هشتم رو به خودم مرخصی دادم و صبح و عصر ۲تایی رفتیم بیرون و هی خرید کردیم.

سال ۸۶ یه سال با اتفاقای بزرگ ولی خیلی گذرا بود. خیلی خیلی زود گذشت. حتی این ۱۷ هفته ای که کودک به زندگیمون اومده زودتر هم گذشت.

در سال ۸۶ ما تونستیم خونه بخریم هر چند هنوز درگیر پس لرزه هاشیم ولی خیلی خوشحالمون کرد. 

تو سال ۸۶ دو قلوهای نسترن دنیا اومدن و خانواده کمی شلوغ تر شد و اینم خیلی زیبا بود.

تو سال ۸۶ کار کیمیا درست شد و درست در زمانی که داشت به آخر می رسید یه شروع خوب تو خانواده کوچیکشون داشتن.

تو سال ۸۶ استرس بیماری بابای من و محمد نگرانمون کرد . امیدوارم این نگرانی کاملا برطرف بشه.

تو سال ۸۶ کودک دوست داشتنیمون به خانواده دونفریمون اضافه شد که خیلی خوشحالمون کرد.

تو سال ۸۶ بعد از کلی دوندگی تونستم یه کار جدید پیدا کنم و از صدرا بیام بیرون.

و در آخرین روزهای سال ۸۶بود که تونستیم اون یه تیکه زمین کوچولومون رو بعد از سالها بفروشیم و یه قدم دیگه برداریم.

سال جدید مبارک.

پ.ن.:تا کی هر کار کوچیک من می تونه ذهن محمد رو به اونجا برسونه که دیشب رسوند بدون توجه به همه اون چه که در روزهای با هم بودنمون از من دیده. بدون توجه به همه رفتارهای من و بدون توجه به اون همه محبتی که از خانوادش به دل دارم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:3  توسط نازنین  |