تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

 

اوایل فکر می کردیم می تونیم خونه بخریم ولی وقتی دیدیم قیمت اون زمین کوچولومون خیلی خیلی پایین اومده و اصلا با همین قیمت پایین هم مشتری نداره و قیمت خونه هم خیلی بالا رفته دنبال خونه اجاره ای گشتیم. یه خونه تمیز  که با صاحب خونه تو یه مکان نباشه و به مسیر سرویس ما هم نزدیک باشه.

کلا 3 تا خونه دیدیم:

اولیش یه خونه خیلی بزرگ 3 خوابه نه چندان نو بود که صاحب خونه طبقه اول بود و کلا دو طبقه بود. اصلا خوشمون نیومد.

دومیش یه خونه خیلی خوشگل نوساز تو یکی از مجتمع های نیکان. خوب بود فقط آشپزخونش کوچیک بود ولی بازم به دلمون نشسته بود.

سومی یه خونه 4 واحدی بود که بنگاهی خیلی از آرامشش تعریف می کرد و تازه رنگ شده بود و تمیز بود فقط معماری خوبی نداشت و ما هم که نمی خواستیم بخریم که! البته یه کمی هم بزرگ بود (تقریبا 140 متر مربع بود ولی به دلیل معماری نه چندان خوبش اصلا نشون نمی داد)

 

بین این 2 تای آخری نهایتا سومی رو گرفتیم .

(آها ! الان یادم اومد 2تا خونه هم قبل از اینا سمت خونه مادر همسر جان دیدیم که اولی خوب بود ولی به جیب ما نمی خورد دومی هم افتضاح بود.)

 

 

تا شب عروسی ما هیچ کدوم از همسایه ها رو ندیدیم و واقعا خونه آرومی بود. شب عروسی وقتی ساعت 3 صبح 2 تایی بدون سرو صدا داشتیم از پله ها می رفتیم بالا یه خانوم مسن از واحد 1 اومد بیرون و بهمون تبریک گفت! یه کم تعجب کردیم که این موقع شب این بیداره؟؟؟!!!! ولی گذاشتیم به حساب لطفش!

 

کماکان خونه خیلی خیلی آروم و خوب بود. ما هم که صبح زود(ساعت 5) می رفتیم سر کار و بعدشم یا خونه مامانا بودیم یا بازار یا خواب. همه برای هم همسایه های خوبی بودیم!

البته یه روزی کشف کردیم که اون خانم مسن واحد 1 مادر صاحب خونه ماست. واحد 2 هم مال اونه که الان مستاجر داره. واحد 3 هم مال برادر صاحب خونس که خودش ساکنه.

 

واما حالا ماجراهای ما و خانم پ.(همون خانم مسن):

-- چند هفته بعد از عروسی همکارا رو دعوت کرده بودم خونمون، هوا هم خیلی بارونی بود و منم کلی درگیر کار آشپزی. دیدم زنگ می زنن، خانم پ. بود: پنجره آشپزخونه رو ببند. پرده آشپز خونه سفیده کثیف می شه!

داتم شاخ در می اوردم که این با پرده آشپزخونه چیکار داره؟!! ولی گذاشتم به حساب لطفش. البته نمی تونستن ببندم چون اگه میبستم تمام خونه بوی غذا میگرفت(هودمون خراب بود).

n      یه شب یهو با صدای زنگ بیدار شدم فکر کردم alarm موبایله و ساعت 5 شده .سریع تو خواب و بیداری گوشی رو برداشتم تا قطعش کنم دیدم ساعت چهاره و مثل اینکه یکی داره زنگ خونه رو می زنه. همسر جان هم بیدار شده بود. تا بره درو باز کنه من –تو همون چند ثانیه – بدترین خیالات به سرم اومد (که چی شده که یکی این موقع شب اومده خونه ما؟!) نهایتا دیدیم خانم پ. بود که اومده بود بگه شیر آب شما چکه می کنه من نمی تونم بخوابم!(البته اینم بگم که خونه ایشون مقابل خونه ما و طبقه اول بود!) که به خاطر نشتی سیفون با سرعت خیلی آهسته گاهی یه قطره آب می چکید.

n      یه بارم یه سال بعدش همون زمان همون صحنه تکرار شد و این بار به خاطر آب گیری نشدن شوفاژ صدای چیک چیک آب میومد!

n      وقتی تازه ماشین خریده بودیم، یه با ر همسر جان ایشون رو تو راه پله دیده بود و تبریک گفته بودو:

همسر جان:"سلام حاج خانوم!خوبین؟ اگه یه موقع کاری  پیش اومد کسی نبود به ما بگین."

خانم پ.:باشه. این دوشنبه نه، دوشنبه دیگه فلان جا جلسه قرانه ساعت 7.منو برسونین!!!!!!!!!!!"

 

n      یه بار همسر جان داشت با یکی ازدوستاش –که خیلی هم با هم تعارف دارن- جلوی در خونه روبرویی ، توی کوچه حرف می زد که خانم پ. رفتن جلوی پنجه شون و فرمودند:"چه خبره!چقدر سرو صدا می کنین!اینجا بچه خوابیده!

 

و از این دست خاطره ها زیاده ....اینو هم بگم دو تا پسراش خونشون رو اجاره دادن و رفته بودن یه جای دیگه تو همون کوچه مستاجر شده بودن.

گاهی فکر می کردم یعنی منم اگه پیر بشم اخلاقم این جوری می شه؟!!

 

پ.ن. البته ما کلی خاطرات خوب از اون خونه داریم که دفعه بعدی می گم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:40  توسط نازنین  | 

تولدم مبارک امسال عادی ترین و آروم ترین روز تولدم رو گذروندم و در آستانه سی سالگی اصلا این بزرگ شدن رو حس نکردم(البته سورپرایز همسر جان جای خودشو داشت و کلی خوشحالم کرد)  و یه لحظه دلم گرفت که چقدر از بچگی ها دور شدیم که اینقدر اول مهر برام آروم اومد و تموم شد، روزی که برام تو دنیای کودکی هام بزرگترین روز سال بود: تولدم بود و شروع مدرسه ،

یادتونه: باز آمد بوی ماه مهر ماه مدرسه                    بوی شادیهای راه مدرسه

 بوی ماه مهر ماه مهربان                                          بوی خورشید پگاه مدرسه

 . . .

 و امسال اول مهر اصلا بویی از مدرسه و دفتر و کتاب نداشت.حتی اینقدر درگیر کارای خونه و بدقولی نجار و کابینت کار و آسانسور و ... بودیم که در شروع سال جدید نتونستیم مثل پارسال برای تنوع و ذوقش بریم برای محمد وسیله بخریم. تنها بوی اول مهری که امسال احساس کردم دیروز بود: کیمیا برای مهد سورنا لوازم تحریر خریده بود.الان دیگه اول مهر روز سورناست. باورم نمی شه که اون پسر کوچولوی 50 سانتیه 2 سال (نه 3 سال) پیش این قدر بزرگ شده....

پ.ن.۱:هی می خوام بیام این مطلبو کامل و ارسال کنم وقت نمی شه پس با همین وضع ناقص ارسال می کنم

پ.ن.۲:بعد از چند سال که اصلا اضافه کاری نمیموندم روز تولدم مجبور شدم اضافه کاری بمونم و موقع افطار رسیدم خونه.

پ.ن.۳.:  واما دوقلوهای کوچولو هم دنیا اومدن.آرتین و آبتین عزیز! تولدتون مبارک.

پ.ن.۴:آخی مهسا جون تو هم!!!!!!!!

پ.ن.۵:راستی امسال حتی کیک هم نداشتم

پ.ن.۵:من ۲۹ ساله شدم!هنوز یه سال به سی سالگی مونده با یه دنیا آرزو از دهه سوم زندگیم....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:42  توسط نازنین  |