تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

 

 

صبح باید چند تا فایل رو همزمان باز می کردم و رو مانیتور می دیدم . وقتی داشتم arrange و  restore می کردم ,  می دونی یاد چی افتادم؟! یاد اون فولدر دوست داشتنی fan  و اون فایل rar  شده و اون پسورد به یاد موندنی. یاد تپش قلبم وقتی فایل rar  رو میدیدم که paste  شده و وقتی یک ثانیه بعد از اینکه فایل رو paste  میکردم cut  می شد تا بدونم تو هم منتظری ... .

 

و حالا عزیزم عزیزم اینا رو برای تو و به یاد اون روزهای خیلی خیلی خیلی خوش و یه کوچولو استرس دار می نویسم.

 

باورت می شه که از اولین باری که حرف دلت رو به من زده بودی چهار سال گذشته؟!  ,  راستی نه عزیزم! تو که چیزی نگفته بودی اولین باری که خواستی چیزی بگی اون E-Card و اون جمله های زیرش بود و من با یه دنیا تعجب در شروع سال 82 اولین تبریک عشقولانه تو رو دریافت کردم. یادم می آد که چطور تعجب کردم و موندم که بهت چی بگم. اون روز رو یادته که  جلوی در دانشکده –بعد از جلسه کنار اون کابین تلفن و روبروی اون نگهبانهای دوست داشتنی – ساعت ها با هم حرف زدیم و بعد من نفهمیدم کی و چطور روابط ما اینقدر صمیمانه شد. متوجه نشدم کی برام از یه دوست خوب تبدیل به یه تکیه گاه عاشق شدی.همون جوری که متوجه نشده بودم کی از یه همکار و هم فکر خوب تبدیل به یه دوست خوب شدی؟ (یاد اون روزی که برای کارای انجمن با هم رفتیم بیرون به خیر!قنادی ماه بانو رو یادته؟پیاده روی تو کمربندی نکا رو چی؟ یادته با حاجی و بچه ها اومدیم خونه شما جلسه گذاشتیم!چه حس و حالی داشتیم و چه خوش بودیم)

  

 اون باری که برای اولین بار زنگ زدی خونمون - البته همیشه زنگ می زدی اولین باری رو می گم که زنگ زدی از دلت حرف بزنی - یادته کی بود؟ من که خوب یادمه .آرام و حمیده خونه ما بودن و با اینکه داشتن از فضولی می مردن برای اولین بار لطف کردن و رفتن یه اتاق دیگه تا من بتونم حرفا مو بزنم و حرفاتو بشنوم.بعد وقتی حرفممون تموم شد من سریع شام رو آوردم و داشتم براشون تعریف می کردم و یهو مامان اومد با یه ظرف سالاد! شام تموم شده بود ولی من یادم رفته بود سالاد رو ازروی کابینت بیارم و یه کار قشنگ دیگه: وقتی با هیجان و استرس داشتم برای این دو تا تعریف می کردم همه ژله رو خورده بودم.

 

یاد اولین باری که با هم تهران رفتیم افتادم و یاد بقیه تهران رفتنامون. یادته اون باری که رفتیم خونه کاترین و فرید هم بود و بعد با هم رفتیم بیرون. خاطره اون شب پارک طالقان و آش رشته و اون بستنی بی مزه رو یادته؟ اولین باری که از هم ناراحت شدیم یادته؟آره اون شب تو پارک بود.... امامزاده صالح  و -به قول آرام : اون نخلای رنگی رنگی- و اون شب رستوران سنتی خیابون آبان رو یادته. اون شب خیلی خوش گذشته بود.کاش این بار که رفتیم تهران یه بار دیگه بریم اونجا ...

مازندران گردی ها رویادته عزیز دلم؟ ساری قائم شهر بابل آمل بابلسر یه محمودآباد و برگشت این مسیر...

 

وای که ما چه روز هایی رو با هم گذروندیم تا اینکه امروز این جور همدل و همراه باشیم...

 

اون روز کذایی رو تو اون تیر ماه یادته که از بابل تا قائم شهر گریه کردیم... و اونی که اون بالاست خودش همه چیز رو حل کرد.

چه روز قشنگی بود اون روزی که با هم رفتیم آزمایش و بعد به یاد خاطراتمون رفتیم شیلات بابلسر ...وای محمدم باورت می شه از اون روز تا حالا دیگه شیلات نرفتیم. یه برنامه بذاریم بریم...

فردای بله برون رو یادته که نهار اومده بودم خونه شما. آلبوم دیدن رو یادته؟

 

(ادامه دارد ....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 10:26  توسط نازنین  | 

و اما امروز از خونه کوچولوی خوشگلمون:

 حالش خوبه. کابینت ها رو قطعی کردیم. می دونم خنده داره  ولی من بازم هر از چند گاهی از خودم می پرسم این ترکیب رنگ تو خونه ما خوب می شه یا نه؟ بهتره صفحه بالای کابینت ها و open قهوه ای باشه یا نقره ای ؟ کابینت بالای یخچال رو دو تا جکی بزنه یا چهار تا معمولی؟ و و و ....

 

امروز می خوایم بریم سینک ظرفشویی و شیر آب رو بخریم. اگه وقت شد آینه و تزیینات دستشویی و حمام رو هم می خریم.

 

به صاحب خونه گفته بودیم تا آخر مرداد می ریم ولی از قرار معلوم تا 10 شهریور خونه آماده نمیشه.

 

برای همین تاخیر فعلا جستجوی لوستر و موکت و پرده رو عقب انداختیم.

 

دو هفتس که شروع به غربال و کارتون زدن کتابامون کردیم و مطمئنیم اگه کار کارتن زدن کتابا تموم بشه کار زیادی باقی نمی مونه.آخه می دونین: موقع عروسی ما حدود 24-25 جعبه کتاب داشتیم و تو این یک سال و نیم هم از هیچ فروشگاه و نمایشگاه کتابی دست خالی بیرون نیودیم .:ِ

 

پ. ن . 1:می دونین من عاشق اسباب کشی و عوض کردن خونه ام. چون تمام خونه مرتب می شه. انباشتگی ها رو از بین می بری و به یه جای تازه میری و کلی چیزای جدید هم می تونی بخری.(باورتون می شه که....: خونه مامانم اینا هر از چند گاهی به سرم میزه و اتقم رو با اتاق بغلی عوض می کردم. برگشتن به اتاق خودم خیلی کیف داشت.)

 

پ. ن . :الان یه چیزی یادم افتاد: من از خاطرات این خونه هیچی اینجا ننوشتم . یادم باشه یه روزی – همین روزا – براتون از خاطرات خوب و بد و عجیب اینجا بنویسم تا خودم هم هیچ وقت فراموش نکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 8:15  توسط نازنین  | 

سلام

 و اما این روزها:

 

1-نسترن حالش زیاد خوب نیست.دکتر بهش استراحت مطلق داده.نمی دونم گفتم یا نه؟! دو قلوهاش پسرن . قرار بود بیاد ساری و  تا بعد از دنیا اومدن پسرا بمونه.ولی نشد حالا مامامان بابای همسر جان رفتن پیشش .پسرا باید 7 مهر دنیا بیان ولی مثل اینکه عجله دارن.

 

2-یه مشکلی برای مامان جونم و کیمیا(خواهرم)پیش اومده .خیلی مامان داره غصه می خوره. امیدوارم زودتر این مشکل حل بشه.

 

3- اوضاع کار هم بدک نیست می گذرد شکر. 

 

4- یه چیزی فکرمو خیلی مشغول کرده. برام دعا کنین دوس جونای خوبم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 8:13  توسط نازنین  | 

صبح چند دقیقه ای دیرتر از خواب بیدار شدم زود حاضر شدم و پول برداشتم و اومدم بیرون.

 تا رسیدن به ایستگاه برنامه امروزمو مرور کردم: یادم باشه ساعت 9 زنگ بزنم آرایشگاه و برای ساعت 4 وقت بگیرم , ساعت 5:30 هم باید برم دندان پزشکی , راستی یادم باشه موقع رفتن شلوارامون روبدم اتوشویی , بعد بیام خونه و با همسر جان بریم مراسم دانشگاه(امشب دانشگاه همسر جان یه برنامه جشن داشت و با خانواده دعوت کرده بودن) ....

خب مثل اینکه همه چیز ردیفه و سرویس هم داره میاد , به موقع رسیدم فقط یادم باشه حتما از آرایشگاه وقت بگیرم.

ساعت 6:35 تو خواب و بیداری  کارت زدم و اومدم  مشغول کار شدم. ساعنت 7 زنگ زدم همسر جان رو بیدار کردم که دیرش نشه(این هفته براشون بابل دوره آموزشی گذاشتن) .

ساعت 9 داشتم به آرایشگاه زنگ میزدم و در حال شماره گرفتن  ,  دیدم  خانم س . به بالا سرم اشاره می کنه .سریع قطع کردم  آقای ک. مدیر مهندسی بود.

آقای ک.:بعد از ظهر از شرکت ... می خوان بیان . می مونی؟

منLبا شرمندگی فراوان چون فقط من در جریان این کار بودم): من..من... حقیقتش نوبت دندان پزشکی دارم. ... ولی باشه می مونم با آژانس بر می گردم.

آقای ک. :نه نمی خواد.password  کامپیوتر و آدرس کارت رو بده خودم براشون تو ضیح می دم.

من:شرمنده و متعجب اینجوری    (چون مطمئن بودم می گه باشه بمون.)

 

در اثر شرمندگی زیاد یه sms به همسرجان دادم که زنگ بزنه و دندان پزشکی رو cancel  کنه . از آرایشگاه برای ساعت 7 وقت گرفتم که از شرکت برم اونجا و  از اونجا سریع برم خونه آماده شم و بعد بریم دانشگاه.

 

و اگه گفتین چی شد؟!

 

همسر جان گفت دندانپزشکی رو cancel   کرده و مراسم دانشگاه هم موکول به 2 شنبه شده.

 

و تا الانم از شرکت .... نیومدن.خدا کنه بیاننننننننن

 

نه نیومدن منم از مرکز کامپیوتر یه اکانت نیم ساعته گرفتم تا وبلاگمو آپ کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 17:30  توسط نازنین  | 

سلام

من خوبم

خیلی وقته که اینجا رو آپ نکردم ولی باور کنین نشد یه مدت کامپیوتر نداشتیم بعدش مودم کامپیوتر خراب شد بعدش وبلگ رو فیلتر شده می دیدم و .....و آخرش هم تنبلی می کردم.

و اما این مدت:

جاتون خالی اردیبهشت ماه  یه بازدید از کارخونجات اصفهان بود که من وهمسر جان هم رفتیم و جاتون خالی خوش گذشت.

تعطیلات 15 خرداد رو هم جاتون خالی با آرام و مهدی و  فرزانه و علی و عاطفه و سهیل یه سفر خاطره انگیز به همدان و کردستان داشتیم. که بازم جاتون خیلی خالی بود.

و اما آخرین اتفاق این چند وقت: دو هفته پیش در یک اقدام پیش بینی نشده یه چهار دیواری خریدیم. تقریبا 10 روز دیگه آماده می شه و ما کم کم باید آماده برای اسباب کشی بشیم.

 

اینا رو نوشتم تا دوباره شروع کنم ببخشید اگه خیلی خلاصه نوشتم در اولین فرصت با پر حرفی میام.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:13  توسط نازنین  |