سلام
سال نوی همگی مبارک.
این مدت خیلی تلاش کردم بیام ولی مهمان داشتن و مهمانی رفتن و سرکار رفتن و خستگی بهانه ای هست برای این تنبلی
.ولی امروز بالاخره اومدم.
اول روز نوشت این چند روز:
تا روزای آخر اسفند هنوز کلی کار داشتم و فکر می کردم کلی زمان باقی مونده
، وقتی ازنیمه اسفند همکارا و دوست و آشنا حرف از تموم شدن خونه تکونی و خرید عید می زدن ، اصلا جدی نگرفتم و هی همش امروز به فردا کردم و این شد که
...
هفته آخر سال یه سورپرایز خیلی قشنگ از طرف شرکت داشتیم : دو روز از تعطیلات کارخونه در طول سال با تعطیلات رسمی شرکت یکی بود و به این مناسبت شرکت دو روز آخر سال رو تعطیل رسمی اعلام کرد. البته این خبر خوشگل رو 23 اسفند (4 شنبه ) به ما دادن و ما از فرداش دیگه شرکت نیومدیم.(5شنبه هم off بودیم).
کلی خوشحال شده بودم که حتما یه چند روزی وقت برای استراحت دارم ولی..آی این کارا تمومی نداشت آی تمومی نداشت ..........به عبارتی تا ساعت 1:30 29 اسفند(به عبارتی 1 فروردین) در حال دویدن بودیم. و با خودم می گفتم پس اگه تعطیل نبودیم چی می شد؟!![]()
از 24 اسفند رفتیم دنبال خریدای عیدانه خودمون، تدارکات عید خونه ، خرید میز کامپیوتر ، تمیز کاری خونه ، بساط آش شله زرد پزون روز 27 اسفند و .. .خلاصه جای همگی خالی بود و به جای همه من و همسر جان پا به پای هم دویدیم. این وسطا 24 اسفند بعد از ظهر هم قرار بود خانم ش برای گردگیری و تمیز کاری خونه بیا د و از ظهر من داشتم براش براش شام می پختم ، و از ساعت 3 هم منتظر بودیم که بیاد ولی نیومد و نیومد و نیومد تا ساعت 6 و وقتی اومد اینقدر تو خونه قبلی کار کرده که اصلا دلم نمی اومد بهش کار بدم و بازم طفلی کلی کار کرد به عبارتی هال پذیرایی و دستشویی و حموم رو اون تمیز کرد و بقیه خونه رو من و همسر جان در روزای باقی مونده تمیز کردیم.![]()
اینچنین بود که روزای آخر سال رو یا داشتیم خرید می کردیم یا تمیز کاری.
سال تحویل رو هم همسر جان با اعمال زور و نوازش فراوان منو بیدار کرد که خواب نباشم و بعدش در کسری از ثانیه خوابیدم تا ساعت 8 اولین روز سال.
طبق معمول اول یه سر رفتیم خونه مامانش اینا و بعد هم قائمشهر خونه مامان من و از اونجا خونه فامیلای ما . غروب بر گشتیم خونه و یه سر رفتیم خونه مامان همسر جان و بعد خونه خودمون. 2 فروردین هم رفتیم خونه فامیلای عمسر جان. 3 فروردین مامانا باباها و خواهرا و ... اومدن خونه ما.4 فروردین هم اگه اشتبا ه نکنم بقیه عیددیدنی های فامیلای همسر جان رو انجام دادیم و 5 فروردین هم من اومده سر کار.از 5-8 هم ما غروبا میزبان بودیم و گاهی هم میرفتیم مهمانی. 8 فروردین هم آرام گلم با مهدی عزیز اومدن پیشمون .خیلی دلمون براشون تنگ شده بود .از 10-12 هم با اونا رفتیم گلستان گردی(استان گلستان) کلی تو طبیعت ول گشتیم و از اون همه سبزی و طراوت لذت بردیم
.
13 فروردین آرام اینا رفتن و ما صبح با مامان اینای من و بعد از ظهر با مامان اینی همسر جان رفتیم طبیعت گردی. دیگه کم کم داشتیم دچار طبیعت زدگی می شدیم.![]()
و باز هم کار و کار...
5 شنبه شب هم رفتیم خونه مسی و تا پاسی بعد از نیمه شب اونجا بودیم و تا برگردیم بخوابیم ساعت شده بود 3.30.
دیروز هم از صبح بیمارستان بودیم(نسترن عمل سیرکولاژداشت) و امروز از صبح من تو شرکت در حال چرت زدنم وهمسر جان داره اولین روز کاریش در سال جدید رو سپری می کنه.
و اما دل نوشته این جند وقت:
می خوام به همسر خیلی عزیزم، به همراه گلم، به مشاور و هم فکر و هم گام خوبم بگم که: عزیزم من هر روز عاشق تر از روز قبلم و با لذت می بینم که چطور پایه های این زندگی هر روز محکم تر می شه.
عزیزم !من با گرمی دستای گرم تو و نوازشتا که هر شب می خوابم و با صدای قشنگته که بیدار می شم.
عزیزم ! با تو بودن سرشار از آرمشه و حس قشنگ عاشق بودن. .
حالا عزیزم ممنون که همراه و هم پای منی.
ممنون که با تمام مشکلات بازم سعی می کنی که زندگی شادتر و قشنگ تری داشته باشیم
ممنون به خاطر قول امسالت .
پ.ن.:خیلی عجیبه، من الن چند هفتس که وبلاگ شهرزاد(عاشقانه های من و شهرام)، نیکو جون، دوشس عزیز، ناز منگولا ،صدف و یه عالمه وبلاگای دیگه برام فیلتر شده.چرا؟

