تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

سلام

من اومدمیه خبر اول هفته پیش خیلی خوشحالم کرد و آخر هفته خیلی ناراحت:۱۸ بهمن نتیجه آزمون استخدامیه شرکت نفت اومد ،من قبول شده بودمخیلی خوشحال شدم ولی چند روز پیش که دعوت نامه برای مصاحبه اومد دیدم محل مصاحبه فراشبنده و متاسفانه این واحد(شرکت زاگرس جنوبی) برای مازندران نیرو نمی خوادنمی دونم تقسیم بندی برای دعوت به مصاحبه بر چه اساسی بود که منو برا ی مازندران در نظر نگرفتن ولی بی خیال شدم تا ایشالله یه فرصت دیگه پیش بیاد و ببینیم چی می شه.

همسر جان هم پاشو گچ گرفته و باید تا ۱۰ اسفند تو گچ باشه...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 20:33  توسط نازنین  | 

 

---- -تولد آوای قشنگه خانم و آقای همسر مبارک.

--- نمی دونم چرا این قدر با فاصله آپ می کنم شاید به خاطر نداشتن اینترنت تو شرکته و یا شاید اینم یه بهانه برای تنبلیه خودمه؟!

خیلی بی حوصلم شاید به خاطر خاصیت نیمه دوم سال و تاریک شدن سریع هوائه.تا به خودم میام می بینم هوا تاریکه و دیگه حس بیرون رفتن و .. رو ندارم. همین یه کم روحیم رو کسل کرده ولی باید باهاش مبارزه کنم و می کنم .

--- دیروز رفته خونه مامان جونم،بابام اصلا حالش خوب نبود، لثه اش خیلی متورم شده بود و دندونشم خیلیییییییی درد می کرد. دکتر 6 تا آمپول پنی سیلین بهش داده که تو 3 روز بزنه و بعد بره دندونشو بکشن. دیدن بابا اون جور بی حال .... چقدر دیدن مریضی عزیزان سخته.. چقدر دلم گرفته.. کاش دیشب پیشش میموندیم...کاش امروز هم برم پیشش.. باباجونی خیلی دوست دارم.

--- نسترن(خواهر همسر جان) چند روزیه که فهمیده بارداره و خیلی دل نگران وناراحته.آخه یه دخمل کوچولوی 2 ساله (آریانا خانم) داره و دور از مامان باباش و ماها زندگی می کنه (تهران زندگی می کنن).خیلی باهاش صحبت کردم امیدوارم با صحبتهام آرومترش کرده باشم. دیشب این آریانا کوچولو یه بلایی سر مامانش آورد که .... یه قرص بابا بزرگ رو گذاشت دهنش، نسترن سرع از دهنش در آورد و دهنشو شست ولی همین چند ثانیه باعث شد تمام بدنش قرمز بشه و حسابی مامانش و مامان بزرگشو بترسونه...بابازرگ به ما زنگ زد و ما رفتیم و بردیمش بیمارستان . خدا رو شکر مشکلی نبود. اگه امروز نرم خونه مامان/، یه سر می رم پیشش.

--- 5شنبه گذشته همسر جان پاش رو پله پیچ خورد پیش چند تا دکتر رفتیم همه گفتن باید گچ بگیریم ولی همسرک من تا دیروز می گفت  نمی خواد. بالا خره راضی شده شاید امروز یا فردا  بریم برای گچ گرفتن پای ایشون.

---- امروز تو سکوت شرکت دلم برای فاطمه خیلی تنگ شد.،دلم برای روزهای خوشیش تنگ شد، کاش این امتحان خدا زودتر تموم بشه.

--- من روزایی که حقوق می گیرم دچار افسردگی می شم. شما چی؟ چون با یه حساب کتاب سرانگشتی می بینم ای بابا !این که همش رفت!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:9  توسط نازنین  | 

سلام من اومدم

این مدت هم به همه دوستای گلم سر می زدم ولی اصلا حس نوشتن اینجا رو نداشتم ، چند تا مطلب هم نوشتم ولی از هیچ کدوم خوشم نیومد و این چنین شد که هیچ پستی نداشتیم تا امروز.

واما این چند وقت:

-اول از همه عزیز دلم ، همراه و همسر نازم:تولدت مبارک عزیزم.دلم می خواست روز تولدت برات یه  پست بذارم ولی امان از اون کارت اینترنت کم سرعت...

دوم:فاطمه بعد از 3 ماه به خونش برگشت.خیلی خوشحالم.از نظر جسمی هنوز خوب نشده ولی خدا رو شکر روحیش خوب بود.برای این دوست نازنینم بازم دعا کنین.

سوم:برای آزمون استخدامی شرکت نفت رفتیم تهران.این بار رفتیم خونه نسترن(خواهر همسر جان) و کلی خوشحالش کردیم.مامان و بابای همسر جان هم با ما اومدن و با نسترن و همسر و دختر کوچولو ش رفتن شیراز. امتحان هم بد نبود تا ببینیم چی پیش میاد...

چهارم: چند تا از همکارا رفته بودن دنبال خرید خونه و با دیدن افزایش روزانه قیمت خونه و ثابت موندن درآمد ما ها، شدیدا توصیه کردن که شما هم بجنبین. این چنین بود که بدون پول کافی دنبال یه خونه نسبتا خوبیم ، ولی تا حالا پیدا نکردیم.

پنجم: عطیه خانوم!مبارکه.لولی جون تو مبارکت باشه عزیزم.

ششم: امسال قراره مامان بابای همسر جان برن مکه.ایشالله جور بشه تو بهار برن . کلی کار باید براشون انجام بدیم که از الان برای همشون ذوق دارم. ایشالله بهشون خوش بگذره.

هفتم: من این مدت اصلا درس نخوندم.چرا؟خب چون وقت نشد.

هشتم: یه کم روال زندگیم به هم ریخته. ساعت استراحت و کار و خستگیه من و همسر جان خیلی به هم نمی خوره. باید یه فکری بکنیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:53  توسط نازنین  |