تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

یلدای همگ خوش باد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 13:12  توسط نازنین  | 

خیلی عصبانیم خیلی خیلی خیلی......................ی

جریان از این قراره:

تقریبا هفته پیش بود که آقای ر.(سرپرست محترم گروه ما،که معروف به بی خاصیت بودنه) یه کاری بهم داد.نقشه ای بود که تا حالا روش کار نکرده بودم –برای اولین بار ازم پرسید چقدر طول می کشه، منم با یه حساب کتاب سر انگشتی گفتم  5 روز، ولی اگه می خواستم مثل بقیه زمان بدم باید می گفتم  20 روز- دیدم تموم نمی شه کاری رو کردم که الان یه ساله انجام ندادم:روز پنجم برای تموم شدنش اضافه کاری موندم و ساعت 7 رسیدم خونه.

حالا اومده کاری رو به من میده که:

1-تو یه فیلد کاملا جدیده و من اصلا حتی تا الان به نقشه های این جوری برخورد نکردم.

2-توگروهمون قبلا 4-5 نفر رو این موضوع کار کردن  و هر چی بهش می گم کار را باید به کادان سپرد نمی فهمه.

3-اصلا از این تیپ کار خوشم نمیاد.

4-هر چی بهش می گم بازم حرف خودشو میزنه.

 

و حالا منم با یه اعصاب خورد که دیدن این نقشه ها داره عصبی ترم میکنه.چرا فکر نمی کنه و نمی فهمه..... این قدر این چند روز عصبی هستم که...الان داشتم استعفا می نوشتم ولی پارش کردم و به خودم گفتم:"صبرکن.منطقی باش...."

 

به همه اینا  اضافه کنین که خسته ام بدجوری هم خسته ام.خیلی خسته ام.دلم یه هفته استراحت و بعد یه کار آروم و بی دردسر می خواد..دلم کارخونه  نمی خواد. دلم یه زندگی آروم می خواد نه که تو نزدیکای سی سالگس هنوز تکلیفم معلوم نیست.آینده شغلیم در ابهامه و ......

 

دلم می خواد الان زنگ بزنم آژانس و برم خونه مامان...چرا حتی این خواست کوچیک هم برام غیر ممکن شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یه مدت خوب درس خوندم اما دیگه نمی شه..نمی شه ...اصلا فرصتشو ندارم و همین عصبیم می کنه.پشیمونم که چرا پارسه ثبت نام کردم....بی خیال این قدر فکرشو نکنم . یواش یواش می خونم.اصلا بهش فکر نکنم. شاید برای سالهای بعد به دردم خورد.مگه نه؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:50  توسط نازنین  | 

 

سلام به همه دوستا خوبم

و اما جریان این غیبت نسبتا طولانی:دیگه شرکت اینترنت ندارم و خونه کامپیوتر ندارم

حالم خوبه ومی گذرونیم.دلم برای همه دوستای خوبم تنگ شده وبلاگ همتونو خوندم.

روستون دارم .

برمیگردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:41  توسط نازنین  | 

به قول همسر جان:تولد عشق ما هم مبارک.

آره ،امروز 16 آذر 1385 سالگرد عروسی ما بود. باورم نمی شه که یک سال از رفتن زیر یک سقف گذشته..یک ساله که دیگه خودمونیم و خودمون. یک ساله که هم خونه شدیم....

عزیز دلم ، همسر گلم!

تو این یک سال خیلی بهتر شناختمت و حالا خیلی بیشتر عاشقتم.خدایا این خوشبختی ،این آرامش  و این با هم بودن رو ازمون نگیر.

عزیزم !ازت ممنونم که وقتی من بی حوصله ،لج باز،ناراحت و... هستم تو پیشمی و می شی پادزهر همه اینا.

 از همه مهمتر وقتی من با منطق حساس زنانم چیزی می گم و پافشاری می کنم تو با دلم راه میای و بر حرفی که با منطق مردونت درسته پافشاری نمی کنی.

عزیزم برای همه اون چیزایی که فقط خودمون می دونیم :مرسی.

عزیزم!خیلی دوست دارم.خیلی عاشقتم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 14:29  توسط نازنین  |