تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

سلام

از دیشب داره بارون میاد.صبح از بس بارون زیاد بود همسر جان منو تا سر شهابی رسوند و برگشت خونه.ولی بارونش قشنگه.خیلی قشنگ.منو یاد اون شعر کتاب دبستانمون انداخته:

باز باران با ترانه/ با گوهرهای فراوان / می خورد بر بام خانه 

یادم آرد روز باران/ گردش یک روز دیرین/ خوب و شیرین/توی جنگلهای گیلان

کودکی ۱۰ ساله بودم/نرم و نازک / چست و چابک / با دو پای کودکانه/ می دویدم همچو آهو / می پریدم از سر جو/...............(بقیش رو یادم رفته.)

همون جوری که پیش بینی می شد سه شنبه رو مرخصی گرفتم.نزدیکای ظهر مامان اومد پیشم.فریبا هم اومد.همسر جان بعد از نهار رفت دانشگاه. روی هم رفته روز خوبی بود.با شرکت نیومدن تقریبا حالم خوب شده بود.یه کم درس خوندم و یه سر هم با مامان رفتم بازار.

ولی دیروز اصلا نتونستم درس بخونم.امروز هم نمی تونم. چون امشب سه تا از دوستای همسر جان (البته همکارای منم هستن)رو که یکیشون متاهله(همونی که عروسیش نوشهر بود و با بچه ها رفته بودیم)دعوت کردیم.دیشب یه سالاد رو که اسمش یادم رفته +ژله درست کردم.چیدمان مبل و میز نهارخوری رو هم عوض کردیم.امروز هم همسر جان یه مقدار کارارو ردیف می کنه.بعد از ظهر هم که رفتم سالاد فصل و برنج و خوراک مرغ و سوپ رو درست می کنم.

امیدوارم همه چی ردیف باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:35  توسط نازنین  | 

ساعت ۵ با ناز و نوازش همسر جان که کم کم داره تبدیل به داد زدن می شه از خواب بیدار می شی.سریع حاضر می شی نهارتو بر می داری  وسیله هاتو جمع می کنی و به کارات می رسی .وای بازم دیرت شده ساعت ۵:۳۱ یعنی یک دقیقه دیر شده.در خونه رو باز می کنی ..وای چه باد سردی!بازم ژاکتت یادت رفته ولی دیر شده و نمی تونی برگردی...همسر جان از تو خونه می گه صبر کن ژاکتت رو میاره .وقت نداری بپوشی دستت می گیری و می گی تو کوچه می پوشم...در حیاط رو که باز می کنی یه لحظه تاریکی کوچه می ترسوندت ولی به روی خودت نمیاری و شروع به زمزمه می کنی:

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من

وووو......

تا به سر کوچه برسی  بقیه اش رو یادت ميره.از اونجا تا سر شهابی همش نگرانی که نکنه سرویس بره.یه دستت موبایل و ژاکت و اون دست کیف و نهار.وای اتوبوس رسید.بقیه مسیر رو میدویی.آخیش رسیدم!

سعی می کنی تو سرویس بخوابی که کمبود خوابت جبران بشه .یه ۲۰ دقیقه ای می خوابی و می رسین..چقدر هوا سرده.سوز هوا تا ته وجودت می ره.وای یخ زدم...وارى سالن كه مي شي س . ازت مي پرسه خب چرا ژاكتت رو نْپوشیدی؟.میای کامپیوتر رو روشن می کنی  چایی می ریزی و روزت رو شروع می کنی..

ولی این سرما دست از سرت بر نمی داره.دلت می خواد بخوابی. تمام تنت کوفته شده ...همه اینا بهت شهامت گرفتن مرخصی بدون حقوق رو می ده.

از شرکت می ری خونه مامان.فریبا به عنوان ویروس باهات برخورد می کنه و مامی جون قربون صدقت می ره.همسر جان که زنگ می زنه از شنیدن صدات تعجب می کنه:"چیزی شده؟!گریه کردی؟تو صبح خوب بودی...."

شب اینقدر حالت بده که همونجا می مونین و خونه نمیاین.ولی صبح وقتی از خواب بیدار می شی یه کم حالت بهتره.پس علی رغم اصرارای مامی و همسر جان با مرخصی ساعتی میای شرکت.

ولی الان...دیگه تصمیم گرفتم فردا رو نیام.چون خیلی بی حالم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 12:59  توسط نازنین  | 

سلام

 

 

1-- این چند روز اصلا حال و روز خوشی ندارم. دیشب داشتم فکر می کردم که واقعا هیچ چیزی تو زندگی ثبات نداره. هفته پیش فاطمه عزیز و همسرش و آوین کوچولو یه زندگی شاد و آروم رو  داشتن ولی الان....

 

اتفاقی که برای فاطمه افتاده در تمام لحظه های زندگیم جاری شده... از سالم بودن خودم و شاد بودن و دغدغه های روز مره زندگی احساس عذاب وجدان دارم...

 

2—فردا شب جشن عروسی یکی از دوستام دعوتیم. هنوز تصمیم به رفتن نداریم.

 

3—راستی اون تعطیلات غیر منتظره برای ما خوب بود،چون به هر حال می خواستیم بریم مسافرت. جاتون خالی رفتیم سمت گیلان:رشت،فومن،ماسوله،انزلی،لاهیجان و... . یه سفر دو نفره شاد و خوب....

 

 

4—اگه این حس بد که بعد از تصادف فاطمه دنیا رو برام بی ارزش کرده بذاره کم کم دارم درس خوندن رو شروع می کنم.حتی اگه به کنکور هم نرسم یادآوری درسها برام لازمه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 10:27  توسط نازنین  | 

سلام

"خدا رو شکر که اتفاق بدتری نیفتاد...خدا رو شکر که به سرش ضربه نخورد..خدا به خاطر خوبیهای فاطمه و معصومیت آوین کوچولو بود که نذاشت همه اون اتفاقهای بدتر بیفته...."

اینا رو من می گم . همکارا می گن. مامان فاطمه می گه. همسر خوبش می گه...حتی خود فاطمه هم می گه.

خدا رو شکر فاطمه روحیش بد نیست . وقتی براش از ماشین و تصادف و آقایی که در دو قدمی فاطمه بوده ولی فوت کرده گفتن ُاونم می گه خدا رو شکر که از این بدتر نشد.

ولی سختیش وقتیه که بره خونه.سختیش وقتیه که به زندگی عادیش برگرده. بخواد به اجتماع برگرده...خدایا ! این توان رو بهش بده که خودشو باور کنه.

پ.ن.۱:فعلا دکتر از عمل دست فاطمه راضیه. برای پاش هم می گن می تونه بعدها بره آلمان و پروتز بذاره.

پ.ن.۲:تو این تصادف راننده سرویس شرکت مقصر بوده.راننده ای که به خاطر سرعت و عجله زیادیش نتونست ماشین رو کنترل کنه...ولی هنوزم هم سرویس های شرکت ما با همون سرعت سرسام آور رانندگی می کن.

سرویس اون روز از این اتوبوسهای داخل شهر شهرداری بوده که اصلا برای رانندگی در جاده safety ندارن. ولی هنوزم بعضی روزها ما با این ماشینا بر می گردیم .......

پ.ن.۳:بچه ها دعا یادتون نره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:33  توسط نازنین  | 

 

بچه ها دعا کنین.

برای یه مامان کوچولو دعا کنین. فاطمه عزیز،دوست و همکار خوبمون دیروز اولین روزی بود که بعد از 4 ماه مرخصی زایمان اومد شرکت.نمی خوام باور کنم ولی وقتی داشت بر می گشت اتوبوس تصادف می کنه و ....

الان فاطمه تو ICU  هستش. یه پاش کمی بالاتر از مچ قطع شده،دستش رو دیروز رو دستش عمل پیوند کردند و .....

هنوز این مامان کوچولو نمی دونه چی شده....

 

خدایا به خاطر آوین کوچولو .....بچه ها دعا کنین عمل پیوند دست جواب بده.....

 

پ.ن.:شاید بعدا بیام و از این تعطیلات و قبلش بنویسم ولی الان اصلا حسش نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 9:57  توسط نازنین  |