از دیشب داره بارون میاد.صبح از بس بارون زیاد بود همسر جان منو تا سر شهابی رسوند و برگشت خونه.ولی بارونش قشنگه
.خیلی قشنگ.منو یاد اون شعر کتاب دبستانمون انداخته:
باز باران با ترانه/ با گوهرهای فراوان / می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران/ گردش یک روز دیرین/ خوب و شیرین/توی جنگلهای گیلان
کودکی ۱۰ ساله بودم/نرم و نازک / چست و چابک / با دو پای کودکانه/ می دویدم همچو آهو / می پریدم از سر جو/...............(بقیش رو یادم رفته.
)
همون جوری که پیش بینی می شد سه شنبه رو مرخصی گرفتم.نزدیکای ظهر مامان اومد پیشم.فریبا هم اومد.همسر جان بعد از نهار رفت دانشگاه. روی هم رفته روز خوبی بود.با شرکت نیومدن تقریبا حالم خوب شده بود
.یه کم درس خوندم
و یه سر هم با مامان رفتم بازار.
ولی دیروز اصلا نتونستم درس بخونم.امروز هم نمی تونم. چون امشب سه تا از دوستای همسر جان (البته همکارای منم هستن)رو که یکیشون متاهله(همونی که عروسیش نوشهر بود و با بچه ها رفته بودیم)دعوت کردیم.دیشب یه سالاد رو که اسمش یادم رفته +ژله درست کردم.چیدمان مبل و میز نهارخوری رو هم عوض کردیم.امروز هم همسر جان یه مقدار کارارو ردیف می کنه.بعد از ظهر هم که رفتم سالاد فصل و برنج و خوراک مرغ و سوپ رو درست می کنم.
امیدوارم همه چی ردیف باشه.![]()

