تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

 ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهاي مان مثل آن ها شده بود. فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق. يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.
سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.
مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.
به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به ما بن فروشگاه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.

افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا! ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم، با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.
دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!

برگرفته از وبلاگ آنای عزیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 9:47  توسط نازنین  | 

من خوبم...

اگه از این خستگی و خواب آلودگی هر روزم بگذرم خوبم...

خیلی خسته ام.خوش به حال همسر جان..الان خونه مامانشه و داره خوش می گذرونه

نه بابا نترسین قهر نکرده .. امروز و دیروز و فردا کلاس نداره و تا من برم خونه میره اونجا فردا افطار خونه مسی دعوتیم.ایشالله خوش بگذره

پ . ن .:دلم یه مسافرت دو نفره می خواد.با یه عالمه استراحت. شاید تو تعطیلیه هفته بعد تونستیم جایی بریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:54  توسط نازنین  | 

کلی برای آخر هفته برنامه ریزی کرده بودم.چهارشنبه با ذوق دو روز تعطیلی اومدم شرکت(البته اومدیم.همسر جونی هم برای تصفیه حساب اومده بود) بعد از ظهر یه کم سرم درد می کرد ولی به روی خودم نیاوردم گفتم حتما به خاطر خستگیه.وقتی رسیدیم خونه یه کم دراز کشیدم ولی چون خونه فوق العاده ریخت و پاش بود و خوابمم نمی برد و سر درد هم داشت قلقلکم می داد دیدم بهتره قبل از افطار در یک اقدام متهورانه کمد کتابامون و اتاقی رو که این کمد توشه رو مرتب کنیم.همسر جان هم موافقت خودشو اعلام  کرد و رفتیم سراغ کتابا.تا ساعت ۵:۳۵ مشغول بودیم ولی تموم نشد. به پیشنهاد همسر جان افطار رفتیم خونه مامانش.

در جریان این پاکسازی کمد دو نایلون زباله کاغذ باطله و بیش از ۲۰۰ برگ کاغذ پیش نویس تولید کردیم. و ماشین حساب عزیزمون رو که ۳ ماه بود گم شده بود پیدا کردیم.

بعد از افطار به همراه مامان بابای همسر جان رفتیم یه دوری زدیم و اونا رو رسوندیم و خودمون رفتیم بازار .تقریبا یه ساعت تو قارن و فرهنگ گشتیم و اومدیم خونه. ولی این سردرد من هنوز خوب نشده بود و من بالاخره یه قرص خوردم.

بعد هم همسر جان یه چیزایی آورد و خوردیم و خوابیدیم. صبح ساعت ۹ بیدار شدیم و با عجله حاضر شدیم تا به کارا برسیم.من چند تا کار اداری قائم شهر داشتم و همسر جان چندین کار ساری.با فریبا قرار گذاشتم بیاد تا با هم بریم دنبال کارا.من زودتر سر قرار رسیدم بعد از کشف چند مغازه و دیدزدن چند ویترین ،فریبا اومد.

رفتیم نظام مهندسی گلوم درد می کرد...رفتیم دفتر خونه سرم و گلوم درد می کرد...رفتیم شلوار بخرم سرم و گلوم و کمرم درد می کرد ...رفتیم فریبا برای سورنا بلوز بخره حتی نمی تونستم نظر بدم...رسیدیم سر کوچه مامان اینا تنها چاره دکتر رفتن بود و نتیجش:۳تا آمپول پنی سیلین +۲تا آمپول که اسمش یادم نیست + ۲۰تا کپسول + .... .بعد هم انقدر حالم بدبود که نتونستم دواها رو بگیرم و آمپول بزنم.باور کنین حتی توان آمپول خوردن نداشتم...

تا غروب تو خواب و بیدار بودم.عمق فاجعه رو هم به همسرجونی نگفتم چون تازه نسترن اومده بود و دلم نیومد بکشونمش قائمشهر.هر چی داداشی اصرار کرد بیا بریم آمپولاتو بزن دیدم توانشو ندارم حتی بشینم...تا بعد از افطار که همسر جان اومد حتی نمی تونستم حرف بزنم و تب زیادی هم داشتم ..بالاخره بعد از آمپولا تونستم چشامو باز کنم و...ولی تمام دیروز رو هم مریض و خوابیده بودم و همسر گلم کلی به کارا رسید و مریض داری هم کرد.

الانم اومدم شرکت ولی هنوز گلوم درد می کنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:48  توسط نازنین  | 

سلام

بازم غیبتم طولانی شد. قبل از تولدم چندین بار خواستم بیام و از روزانه هامون بنویسم چون آموزش رانندگی می رفتم و کار شرکت هم زیاد بود نشد. بعدشم که با دیدن نوشته عزیزم دلم ، اونقدر ذوق کردم و هر روز از چند باره خوندنش ذوق می کنم که دلم نمی خواست با نوشتن و آپ کردن دیگه اون پست رو  در بالای صفحه نبینم.

و اما حالا،اول دوستان عزیزم در این دنیای مجازی:

نیکو جون عزیزم:بازم تسلیت می گم.مراقب خودت و نی نی گولوی ناز و بانی باش.

ملودی جون:امیدوارم اونجا هم خوش باشی . من که خیلی دلم برات تنگ می شه.عادت کرده بودم هر روز بیام و اتفاقهای روزانه شما رو بخونم ... ایشالله همیشه در کنار امیر علی خوش باشی.منتظر تم.

عسلک خوب:برگشتن مسافرا مبارک. خرید خونه خوشگلتون هم مبارک.

میترا جون:این چند وقت کم پیدا شدی.

آنای عزیز:مدرسه رفتن آهو مبارک.چقده این دختری قشنگ  مدرسه رو توصیف کرده.

خانم همسر:مراقب نی نی کوچولوی ناز ما باش.کرج رفتن مبارکه.

مریم جون:عروس خانوم ایشالله همیشه خوش باشین.

صدف جون:کم پیدایی مادر؟؟؟

مامان شادمهر و آرتای عزیز:امیدوارم مدرسه رفتن بچه ها آغاز قشنگترین ها براشون باشه.

ساروی کیجا،همشهری همسرکم: خیلی از نوشته های قشنگت خوشم میاد.چقدر این یسنا جون ناز شده.

نسترن جون:خدا رو شکر آروم شدی.

و بقیه همراهان این دنیای مجازی:ایشالله همیشه خوب و خوش باشین.

 

واما خودمون:

 

23و 24 شهریور لیلا و همسر گلش اومدن خونمون(همون عروس دامادی که نیمه شعبان عروسیشون بود) جاتون خالی خیلی خوش گذشت و رفتیم بیرون سعی کردیم بهشون خوش بگذره که در این راستا به خودمون خیلی خوش گذشت.برامون یه ست صبحانه خیلی خوشگل هم آوردن .که ما سریعا بازش کردیم و ازش استفاده کردیم.

روز تولدم هم کلی سورپرایز زده شدم.من خیلی از روز تولدم خوشم میاد و عاشق این روز و اتفاقاشم .اول صبح که با تبریک عزیزدلم تو خونه بیدار شدم و اومدم شرکت و وبلاگ رو دیدم کلی ذوقیدم. بعد هم همکارام  تبریک گفتن و برام چند تا کادوی گوگولی خریده بودن که بازم کلی خوشحال شدم چون فکر نمی کردم یادشون باشه. بعدش مادرجونم و عمم زنگ زدن که بازم یه عالمه خوشحال شدم چون اصلا منتظر تماسشون نبودم.بعدش ساینا(دختر عمه عزیزم)sms داد وتبریک گفت. بعد نسترن زنگ زد و آرش چند تا sms   پشت هم فرستاد و .... ولی مامان زنگ نزد. در همه سالهایی که روز تولدم رو یادم میاد مامان در هر شرایطی ساعت 8 (ساعت دنیا اومدنم) بهم زنگ می زد ولی امسال.....ولی من از رو نرفتم و براش زنگ زدم .گفت از صبح هر چی تلاش کرده ما در دسترس نبودیم. آخه شرکت ما آنتن دهی موبایل خیلی ضعیفه. گفت بعد از ظهر میان خونمون بعد از کلی اصرار راضی شد شام بیان. مامان بابای همسر جان هم گفتن می خوان بعد از ظهر بیان که اونا رو هم راضی کردیم شام بیان.این در شرایطی بود که من 19-21 کلاس آموزش رانندگی داشتم و همسر جان هم همش می گفت باید بره بازار..البته چون از جمعه حدس می زدم مقدمات پخت شام رو آماده کرده بودم و مشکلی نبود . خلاصه من رفتم کلاس و همسر جان هم بازار . من آخرین نفری بودم که رسیدم خونه و وقتی اومدم همه چی ردیف بود. بازم دست همسر گلم درد نکنه. یه عالمه هم کادوهای خوشگل گرفتم.دست همه درد نکنه مخصوصا همسر گلم .

 

این مهمترین اتفاق هفته پیش بود. بعدم که دو روز شرکت نرفتم(برای معاینه چشم و آزمون گواهینامه) که امتحان فرمان رو رد شدم و دوباره باید امتحان بدم.

بعد هم که دیگه همسر جان شرکت نیومد. تا 4شنبه رو مرخصی رد کرده و 4 شنبه هم استعفا می ده.

 

عزیزم!این روزهای بی تو شرکت اومدن خیلی سخته سخته که صبح ها این مسیر دلگیر رو تنهام میام تا سر کوچه و تو هر قدم با تو حرف میزنم...سخته که دیگه با صدای تلفن خودمو به گوشی نمی رسونم و صدای تو رو نمی شنوم . سخته که هر وقت بیام بالا یکی دیگه رو میز تو نشسته. سخته که از صبح تا غروب نبینمت و صداتو نشنوم. سخته که تو دیگه نیستی وقتی از این سیستم کارشرکت اعصابم خورده ، با اون آرامشت آرومم کنی.... ولی همه این سختیها برام آسون می شه چون تو هر لحظش  به خودم می گم که الان تو در آرامشی. پس عزیزم ایشالله همیشه همین طور از کار جدیدت راضی باشی. این خوشحالی و آرامش تو باعث کم جلوه شدن و محو شدن سختیها می شه.

پ.ن.:راستی عزیزم ! باز شدن دانشگاهها هم مبارکه. شرمندم که نتونستم برات از اون کیفا که دایناسورد و ۲ تا گربه داره بخرم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:51  توسط نازنین  |