تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

خانومی تولدت مبارک

 خانومی من تولدت مبارک .این متن را امروز برات نوشتم تا شنبه صبح ببینیش .این 3ومین سالگرد تولدت که پیش منی راستی یادم رفت دومین سالگرد عقدمون هم مبارک عزیزم تو این چند سالی که تو این شرکتم چه اون موقعی که نمیدونستی مال منی چه از اون موقعی که بهت گفتم مال منی  عادت کردم هر روز صبح به صبح تا اخر وقت کاری باهت باشم این روزای آخری که تو شرکتم و کم کم بايد به نديدن نازنینی از يک صبح تا غروب عادت کنم کار سختی ولی خوب ديگه.....من خیلی احساس خوشبختی می کنم عزيزم شايد که تو اين چند وقت فرصت نشد بهت بگم ولی الان که دارم این مینویسم از صمیم قلب بهت میگم که خیلی خوشبختم..نازنینی من  تو تمام مشکلاتی که تو این چند سال پیش اومد شايد من خيلی تحملم کم بود ولی نازنينی من ، با تمام صبری که داشت من رو اروم میکرد تا مشکلات تمام بشه خیلی وقتها که عصبانی بودم یه چيزی بهت گفتم و نارحت شدی حرفی نزدی تا بعد که خودم شرمنده شدم...... فقط این رو مخواستم بگم که خیلی دوست دارم.راستی این اولین باری بود که تو وبلاگمون نوشتم .نوشتن خیلی کار سختی ولی حرف زدن اسون.امیدوارم همیشه سالم باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 14:16  توسط نازنین  | 

سلام

تعطیلات خوب بود؟

برای ما بد نبود:پنج شنبه بعد از ظهر رفتیم خونه مامان همسر جان.نسترن و عباد و آریانا کوچولو هم همزمان با ما اومدن.غروب هم رفتیم بازار و برای همسر جان لباس اول مهر خریدیم.از بازار برگشتیم خونه مامان همسر جان بعد هم رفتیم خونه خوشگل خودمون(از خود متشکر) . جمعه صبح یه مقدار به خونه رسیدیم و بعد رفتیم قائم شهر خونه مامان من. غروب هم برگشتیم ساری و رفتیم خونه مامان همسر جان. یه سر هم با اونا رفتیم بیرون تا بیایم خونه ساعت ۱۰:۳۰-۱۰ بود.

شنبه صبح هم به بقیه امور سروسامان دادن به خونه گذشت.صبح کاترین زنگ زد گفت برنامه تون برای امروز چیه؟! ما هم گفتیم برنامه خاصی نداریم . شما چی؟اگه برنامه ای بذارین ما مشکلی نداریم.ولی زودتر بگین.دیگه ازش خبری نشد ما هم مامان بابای همسر جان رو دعوت کردیم اومدن خونه ما.(البته اول قرار بود بریم جنگل و مامان همسر گفت نهارش آماده است و اونا نهار میارن ولی بعد چون دیر شد اونا نهار رو آوردن خونه ما و با هم نوش جان کردیم.)داشتیم نهار می خوردیم کاترین زنگ زد گفت میاین بابلسر؟گفتم کی؟گفت:الان......منم با یه مقدار چونه زنی به ساعت ۳ راضیش کردم و نهایتا ۴ رفتیم دنبالش و ۵ بابلسر بودیم.

جاتون خالی هوا فوق العاده بود....اینقدر عالی بود که هممون داشتیم وسوسه می شدیم شب بمونیم و یک شنبه رو مرخصی بگیریم.ولی یه کم فکر کردیم و دیدیم نمی شه..قرار شد اگه مشکلی پیش نیاد  این هفته ۴شنبه شب بریم و ۵ شنبه شب یا جمعه برگردیم...

 پ.ن. : راستی حتما یه سری به این سایت بزنین. کتابای جالبی برای دانلود داره.

  دانلود رایگان کتابهای الکترونیکی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 11:37  توسط نازنین  | 

سلام به همه دوستای خوب

بازم غیبتم طولانی شد. یه بار یه پست نوشتم ولی وقتی رفتم بفرستم...بلاگفا بازی درآورد و ازم user/pass خواست، منم حوصله دوباره نوشتن نداشتم.

31 مرداد آرام و مهدی با هانیه (خواهر مهدی) و همسرش و علی و فرزانه (از دوستاشون)اومده بودن ساری و یه چند روزی با هم بودیم.جای همگی خالی خوش گذشت.

هفته پیش هم کاترین و فرید رو دعوت کردیم و یه شب اومدن پیشمون.اون شب هم خوش گذشت. بازم جاتون خالی.

برای آخر هفته هم قرار بود بریم کلاردشت که فعلا کنسل شده.

ایشالله همگی آخر هفته خوبی داشته باشین.

عید نیمه شعبان هم مبارک. من بین همه اعیادی که هست این روز رو یه جور دیگه دوست دارم.یه شور و نشاطی توشه که تو  بقیه مناسبتها نیست.. بازم عیدتون مبارک .

پ.ن.:خیلی این چند وقت خسته ام.دلم یه استراحت حسابی می خواد. اینکه یه ماه یا حتی یه هفته هر وقت دلت خواست از خواب پاشی و هر کار دوست داری انجام بدی . وای چقدر  روزای تعطیل و شبای قبل از روزای تعطیل خوبن . خوبه که چشممون به ساعت نیست و تا هر وقت بخوای می تونی بری بیرون یا به کارات برسی یا TV ببینی. این خستگی خیلی اذیتم می کنه ... دلم یه مسافرت می خواد..یه تعطیلات تابستونه که خستگیمو بگیره...

                                                                                                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 13:53  توسط نازنین  |