تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

سلام

این دفعه دیگه زود اومدم.

جمعه شب عروسی یکی از همکارا دعوت بودیم.عروسی نوشهر بود و تا آخرین لحظه نمی دونستیم می ریم یا نه. بالاخره قرار شد با همکارای همسر جان بریم. جمعا 4 ماشین بودیم:7 نفر مجرد بودن و 4 نفر هم متاهل. جمعه صبح (ساعت 11) راه افتادیم و تو راه چند ساعتی تو جنگل برای ناهار موندیم و حدود ساعت 6 رسیدیم خونه یکی از بچه ها چالوس.

ساعت 7:30 هم به سوی مجلس عروسی راه افتادیم. خیلی عالی بود. فقط چند بار برق قطع شد که اونم اصلا به چشم نیومد.

آقای داماد و خانومش نوشهری هستن ولی به خاطر کار آقا داماد میان ساری. عروس خانوم هم خیلی گل و خوش برخورد بود. قرار شد وقتی اومدن خونشون یه شب دعوتشون کنیم.

شب یعنی در واقع صبح(ساعت 4) دوباره رفتیم خونه همون همکارچالوسی و خانوادشو از دیدنمون خوشحال کردیم.(البته یکی از ماشینا که دو تا از زوج ها توش بودن بعد از عروسی برگشتن). صبح هم جاتون خالی رفتیم رودخونه ای که همون نزدیکیا بود. خیلی عالی بود.جاتون خالی خیلی خوش گذشت. حدود ظهر هم راه افتادیم و تقریبا ساعت 4 رسیدیم خونه.

تو این دو روز جای همتون رو خالی کردم. خیلی عالی بود. بعضی از همکارا رو هم بیشتر شناختم. چند نفر رو که زیاد روشون شناخت نداشتم دیدیم فوق العاده خوب و خوش سفرند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:29  توسط نازنین  | 

سلام.

ببخشید بازم غیبتم طولانی شد.

جمعه امتحان کارشناسی دادگستری در رشته "گاز و گاز رسانی" داشتم.جاتون خالی بود:بالای نمونه سوالایی که من داشتم نوشته بود استفاده از کتاب و جزوه آزاد است. منم با این تصور 2 روز درس خوندم  (چون از 2 روز قبلش تصمیم گرفتم امتحان بدم)  و رفتم سر جلسه امتحان که دیدم:ای وای .......... امتحان کتاب بسته و جزوه بسته و .........

دیگه خودتون تصور کنین که من چه احساسی داشتم...

ولی مهم نیست.البته هنوزم منتظر نتایج هستم(اعتماد به نفسه دیگه)

 

- یک شنبه با بچه ها رفته بودیم پیش آوین کوچولوی ناز. چقده ناز و کوچولو بود. واقعا یه بچه به این کوچولویی رو بزرگ کردن خیلی سخته.

 

- با مسئول یکی از بخشها که مهندس کامپیوتر می خواست صحبت کردم قرار شده رزومه کیمیا (خواهرم) رو براش ببرم تا اگه خوب بود ازش برای مصاحبه دعوت کنن. دعا کنین جور شه.(البته گفتن که نیاز به آشنایی با دلفی هستش و کیمیا تا حالا با دلفی کار نکرده)

 

 

یه خبر دیگه : بالاخره ما یه چهارچرخ خریدیم.البته هنوز شناسنامه نداره و باید تو پارکینگ بمونه.

 

وای یه خبر مهمممممممممممم: سه شنبه جشن عقد صمیمی ترین دوست همسر جان بود.(عروس هم غریبه نبود بعدا براتون جریانشو می نویسم) جای همه شما خالی. خوش گذشت. ایشالله همیشه شاد و خندون باشن و شیرینی زندگیتون هر روز بیشتر بشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 12:31  توسط نازنین  |