تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

سلام.

اولین روز کاری هفته مبارک. دو روز گذشته خیلی کار داشتم:پنج شنبه صبح یه کم همسر جان مریض بود رفتیم دکتر و دوا و آمپول.یه کم حالش بهتر شد و رفتیم بازار تا یه کم برای خونه خرید کنیم , در حال رفتن به بازار بودیم که مامان جونم زنگ زد و گفت شب با خاله جان میان خونه ما. از بازار رفتیم خانه مامان بابای همسر جان , مامان همسر جان حالش خوب نبود بدون اینکه لباسمو در بیارم با اصرار با هم رفتیم دکتر و باز  آمپول وقرص و سرم .بعد از سرم یه کم حالش بهتر شد و اومدیم خونه.ساعت شده بود ۲.۵ . نهار خوردیم و یه کم استراحت ... یهو چشممو باز کردم دیدم وایییییییییییییی ساعت شده ۵ . با استرس بلند شدم (نگین چرا.خب چون شب مهمان داشتم و خونمون هم......) و یه مقدار غذا برای مادر همسر جان(که خیلی دوسش دارم) ردیف کردم,همسر جان هم بلند شد و منو بزور فرستاد خونه و خودش بقیه کارا ردیف کرد. منم اومدم خونه و مشغول شدم تا همسر جان و مامان و خاله جان اومدن. بعد هم آماده کردن شام و چیدن و سفره و ... نهایتا ساعت ۱۲ رفتیم بخوابیم و ساعت ۸ بیدار شدیم.مامان اینا بعد از صبحانه رفتن . جاتون خالی من و همسر جان هم تا ساعت ۲ در حال تمیز کردن و شست وشو و غذا پختن و ... بودیم.بعد از ظهر هم ۲ ساعتی خوابیدیم و بعدش یه کم درس خوندیم و .... باز هم تا کارامون رو ردیف کنیم ساعت ۱۲ شد.

ولی با همه اینا امروز صبح اصلا خسته نبودم چون ۲ روز در آرامش بودم.

  پ.ن.:فردا قراره نی نی یکی از دوستام به دنیا بیاد. براشون دعا کنین.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 12:23  توسط نازنین  | 

سلام به همه  دوستای خوبم

من بازم اومدم. و اما این چند وقت گذشته:

از همه دوستای خوبی که برای کار همسر جان  تبریک گفتن ممنون. قراره از اول مهر حکمشو بزنن و تا اون موقع اینجا می مونه.

- هفته پیش  چند روز زانو درد شدیدی داشتم و توفیق اجباری! چند روزی شرکت نیومدم . جاتون خالی خیلی عالی بود. آخه این زانو ی من خیلی دوسم داره،فقط وقتی رو صندلی شرکت می  شینم درد می گیره، خونه که هستم اصلا اذیتم نمی کنه. فعلا هم خوبه.

- پنج شنبه و جمعه رو با دوستامون بودیم(مهدی و آرام،کاترین و فرید، داداش کاترین و نامزدش)  جاتون خالی خیلی خوش گذشت.

- امروز و فردا هم همسر جان مرخصیه.یه دوره آموزشی 2 روزه در دانشگاه دارن.

- بعذ از ظهر دوره دوستانه ماهانه که بین همکارامون داریم هست. از طرفی هم عمه جان با 2تا دخترعمه هام(ساینا و تینا ) و خواهریم(فریبا) غروب میان خونمون.موندم که چه جوری هم دوره رو برم هم به کارای شب برسم 

 

این چند روز خیلی از شرایط اینجا(محیط کارم) خسته شدم و دائم سعی می کنم به خودم انرژی مثبت بدم ولی چندان موفق نشدم. برام دعا کنین. تصمیمم برای درس خوندن همچنان سر جاشه سعی هم میکنم ولی شبا تا کارام تموم می شه ساعت شده 10و توان درس خوندن ندارم! باید یه برنامه ریزی بهتر داشته باشم.

 

راستی روز مادر و روز زن رو به همه دوستای گلم تبریک می گم. امروز برای اولین بار تو این ۴ سالی که من تو این شرکت کار می کنم به ما کادو  به مناسبت روز زن دادن. دستشون درد نکنه یه پارچه مقنعه ای. فکر کنم از رنگ مقنعه هامون راضی نبودن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:15  توسط نازنین  | 

سلام

چند روزی که تهران بودیم جاتون خالی ، خوش گذشت. مخصوصا پنج شنبه (اول تیر) هم بچه های دانشگاه رو بعد از مدت ها دیدم هم اینکه همسر جان رفت مصاحبه و  قبول شد.

پنج شنبه ساعت 12 همسر جان رفت. و از 12:30 کم کم برو بچ اومدن:

بهار شیطون که خیلی دلم براش تنگ شده بود.آخرین بار که بهارو دیدم2 سال پیش بود و  کلی از اون موقع بزرگتر شده بود. وای یادش به خیر ! چه روزایی رو با هم گذروندیم. شبایی که با هم تا صبح  حرف می زدیم ، یا اون شبایی که تا پاسی از نیمه شب تو دانشکده و خوابگاه دنبال کار همایش و گردهمایی و ... بودیم. یا اون روزی که 2-3 ساعت با بهار راجع به ارزش ها و فضیلت ها و اینکه واقعا کاری که ما بد بدونیم بده و ........... صحبت کردیم ، نامه ای که فرداش بهار بهم داد ....................

بهار هنوز من اون نامه رو دارم و هر بار می بینمش  با یاد روزهای پاک دانشکده ، روزهای قشنگ با هم بودن ، روزهای جستجوی جامعه آرمانی مرورش می کنم.

مرضیه ناز و مهربون، دختر شیرازی درسخون هم اومده بود. ترم آخر رو یادم نمی ره: خواستگاری حسین از مرضیه. .. تردید مرضیه و.... حالا حسین و مرضیه یه دختر 4 ساله دارن!

مرمرآروم و دوست داشتنی.روزایی که می رفتیم خونه دانشجویی اونا.....

آرام که عاشق مامان بابای گلش هستم. ایشالله باباش هر جا هست آرامش داشته باشه.

 

خلاصه جاتون خالی

 

این هفته ولی اصلا خوب نبود این چند روز اصلا حوصله سر کار اومدن رو ندارم. جو محیط کار در اثر تغییرات در مدیریت خیلی بد شده و داره برام غیر قابل تحمل می شه.

یک شنبه مریض بودم و نیومدم دو شنبه رو به زور اومدم ، سه شنبه می خواستم مرخصی بگیرم ولی با قول های همسر جان اومدم . البته دیروز یه اتفاق خوب افتاد و یه کم از اون حالت دلزدگیم کمتر شد. قرار بود هفته آینده رو بدون حقوق بگیرم و استراحت کنم . هنوز تصمیم نگرفتم.شاید نیومدم هنوز نمی دونم.

 ایشالله این دفعه میام با روحیه خوب و می گم چه اتفاقهایی تو این هفته افتاد

 

 

 

پ.ن.:

یهو یاد یه روز خیلی بد و یه هم دانشکده ای افتادم.:6 تیر ماه 1380، بابلسر پارکینگ 5 :دریا این دوست عزیز رو گرفت،فرداش  لب ساحل پر از همکلاسیها بود در جستجوی او.... تا غروب که از دریا بازش گرفتند......بی تردید زحماتی که این هم دانشکده ای فعال و عزیز برای دوستانش، هم دانشکده ایهایش، شورای صنفی و انجمن مکانیک و ... کشید را همه دوستان به یاد دارند.روحش شاد.به قول دوستی در اون روز بد بود که:

 

 باورمان شد یگانگی حیات را برای خدا، باورمان شد بهترینها هم چند صباحی بیش نخواهند ماند، ایمان آوردیم به تنهاییمان و به پژمردن شقایق، آنچه همیشه آرزویش بود شادی دیگران بود و بس.شادیش شادی دیگران بود.دوستانش همه چیز او بودند و او همه چیز دوستدارانش.

این اواخر گویی می دانست آب سرابمان خواهد بود.دوستان هر یک در گوشه ای از خوابگاه مهمان سطل های آبش بودند. او که طوفانی بود تنها تاب طوفان را داشت..

پس ای بهترین های آینده اش، عزیزان عزیز از دست رفته...

همه شما که می خواهید روحش خندان بماند، سعی کنید غم را به فرموشی بسپرید و یادش را در خاطر نگاه دارید و تا آنجا که در توان دارید اهدافش را جامه عمل بپوشانید.

باشد که روح بلندش قرین رحمت گردد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:25  توسط نازنین  | 

سلام

جاتون خالی این چند روز خوش گذشت . همسر جان هم قبول شد. این جوری که گفتن حکمش تا 15 روز دیگه میاد.

بعد میام و براتون بیشتر می گم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 13:50  توسط نازنین  |