سلام
چند روزی که تهران بودیم جاتون خالی ، خوش گذشت
. مخصوصا پنج شنبه (اول تیر)
هم بچه های دانشگاه رو بعد از مدت ها دیدم هم اینکه همسر جان رفت مصاحبه و قبول شد
.
پنج شنبه ساعت 12 همسر جان رفت. و از 12:30 کم کم برو بچ اومدن:
بهار شیطون که خیلی دلم براش تنگ شده بود.آخرین بار که بهارو دیدم2 سال پیش بود و کلی از اون موقع بزرگتر شده بود
. وای یادش به خیر ! چه روزایی رو با هم گذروندیم. شبایی که با هم تا صبح حرف می زدیم ، یا اون شبایی که تا پاسی از نیمه شب تو دانشکده و خوابگاه دنبال کار همایش و گردهمایی و ... بودیم. یا اون روزی که 2-3 ساعت با بهار راجع به ارزش ها و فضیلت ها و اینکه واقعا کاری که ما بد بدونیم بده و ........... صحبت کردیم ، نامه ای که فرداش بهار بهم داد ....................
بهار هنوز من اون نامه رو دارم
و هر بار می بینمش با یاد روزهای پاک دانشکده ، روزهای قشنگ با هم بودن ، روزهای جستجوی جامعه آرمانی مرورش می کنم.
مرضیه ناز و مهربون
، دختر شیرازی درسخون هم اومده بود. ترم آخر رو یادم نمی ره: خواستگاری حسین از مرضیه. .. تردید مرضیه و.... حالا حسین و مرضیه یه دختر 4 ساله دارن
!
مرمرآروم و دوست داشتنی
.روزایی که می رفتیم خونه دانشجویی اونا.....
آرام که عاشق مامان بابای گلش هستم
. ایشالله باباش هر جا هست آرامش داشته باشه.
خلاصه جاتون خالی
این هفته ولی اصلا خوب نبود
این چند روز اصلا حوصله سر کار اومدن رو ندارم
. جو محیط کار در اثر تغییرات در مدیریت خیلی بد شده و داره برام غیر قابل تحمل می شه.
یک شنبه مریض بودم
و نیومدم
دو شنبه رو به زور اومدم ، سه شنبه می خواستم مرخصی بگیرم ولی با قول های همسر جان اومدم . البته دیروز یه اتفاق خوب افتاد و یه کم از اون حالت دلزدگیم کمتر شد. قرار بود هفته آینده رو بدون حقوق بگیرم و استراحت کنم . هنوز تصمیم نگرفتم.شاید نیومدم هنوز نمی دونم.
ایشالله این دفعه میام با روحیه خوب و می گم چه اتفاقهایی تو این هفته افتاد
پ.ن.:
یهو یاد یه روز خیلی بد و یه هم دانشکده ای افتادم.:6 تیر ماه 1380، بابلسر پارکینگ 5 :دریا این دوست عزیز رو گرفت،فرداش لب ساحل پر از همکلاسیها بود در جستجوی او.... تا غروب که از دریا بازش گرفتند......بی تردید زحماتی که این هم دانشکده ای فعال و عزیز برای دوستانش، هم دانشکده ایهایش، شورای صنفی و انجمن مکانیک و ... کشید را همه دوستان به یاد دارند.روحش شاد.به قول دوستی در اون روز بد بود که:
باورمان شد یگانگی حیات را برای خدا، باورمان شد بهترینها هم چند صباحی بیش نخواهند ماند، ایمان آوردیم به تنهاییمان و به پژمردن شقایق، آنچه همیشه آرزویش بود شادی دیگران بود و بس.شادیش شادی دیگران بود.دوستانش همه چیز او بودند و او همه چیز دوستدارانش.
این اواخر گویی می دانست آب سرابمان خواهد بود.دوستان هر یک در گوشه ای از خوابگاه مهمان سطل های آبش بودند. او که طوفانی بود تنها تاب طوفان را داشت..
پس ای بهترین های آینده اش، عزیزان عزیز از دست رفته...
همه شما که می خواهید روحش خندان بماند، سعی کنید غم را به فرموشی بسپرید و یادش را در خاطر نگاه دارید و تا آنجا که در توان دارید اهدافش را جامه عمل بپوشانید.
باشد که روح بلندش قرین رحمت گردد.