تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

سلام

خیلی دلم گرفته.

هوای خونمون دیشب خیلی ابری بود. همسر جان هنوز زیاد سرحال نیست.

ساعت ۱۲:۳۰ با همسر جان تو ترمینال قرار داریم. ایشالله همسر جان هم تا ظهر حالش بهتر می شه.

دعا کنین فردا روز خوبی باشه . ایشالله هر چی به صلاحمونه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:24  توسط نازنین  | 

سلام

یه کاری دستم بود که بعد از کلی تغییرات بالاخره امروز تموم شد. ایشالله تو اجرا مشکلی نباشه .... این چند هفته ای که گذشت کارای شرکت فرسایشی شده بود  همش دوباره کاری بود.امیدوارم این آخریش بوده باشه

امروز قراره فریبا بیاد خونمون با همسر جان درس بخونن. فردا هم خونه یکی از همکارامون عصرونه دعوتم.پس فردا هم از شرکت  مرخصی ساعتی می گیرم و می ریم تهران.. فکر کنم یه کم خسته شم. ولی مهم نیست.

قراره چند روزی که تهرانیم بریم خونه آرام و مهدی. دلم برای آرام تنگ شده. تازه آرام  به خاطر رفتن ما و دور هم جمع شدن  چند تا  از دوستای دوره دانشجویی رو برای پنج شنبه دعوت کرده خونشون(خود تحویل گیری)

دلم خیلی براشون تنگ شده.  ایشالله همشون بیان.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12:4  توسط نازنین  | 

سلام

من باز اومدم.

چند ماه پیش همسرجان تقاضای عضویت در هیات علمی دانشگاه آزاد رو داده بود. هفته پیش نامه دعوت به مصاحبش اومد. دعاکنین هر چی به صلاحمونه همون بشه.

این مصاحبه اگه نتیجش مثبت باشه می تونه یه نقطه عطف تو زندگیمو باشه:آینده کاری همسر جان معلوم می شه و از اینجا می ره. منم بعد از رفتن اون دیگه حوصله موندن تو این شرایط کاری رو ندارم  و دیگه جدا می رم  دنبال کار. ولی ؟ آینده الان برام یه کمی مبهمه..

پس توکل به خدا. ایشالله هر چی به صلاحمونه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:2  توسط نازنین  | 

سلام

امیدوارم  همه  دوستان حالشون خوب خوب باشه.

این چند روز میومدم به وبلاگ همه دوستای خوب سر زدم اینجا رو هم نگاه می کردم . می خواستم up کنم ولی .....

اول از همه خدا رو شکر که ملودی عزیز وبلاگستان حالش بهتره. امیدوارم این نگرانیهای ملودی و امیر علی هم حل بشه.

 

2 روز پیش بود رفتم سراغ خانم همسر که از دیدن یه مطلب جدید ذوقیدم ولی بعد از خوندنش غصه دار شدم. خیلی غصه خوردم که یه نی نی کوچولو یه فرشته می خواد در شرایطی بیاد که فرشته های نگهبانش(مامان بابای نازش) احساس آمادگی نمی کنن. ولی آیا واقعا آمادگی ندارن؟ اینو من و شما نمی دونیم فقط خاتنم و آقای همسرن که باید فازغ از جو پرتنش این چند وقت با هم فکر و نتیجه گیری کنن. عزیزان خانم و آقای همسر ! بیاین نوشته های روزهای اول این خونه مجازی رو بخونین ...، به نظر من استرس این چند وقت که ناشی از بیماری و فوت پدر آقای همسر(روحش شاد) بود باعث این تشنج ها شده. منم هر وقت ناراحتم  یا عصبانی یا .... کاملا می تونم تاثیرشو تو روابطمون ببینم ، مطمئنم همه همین طورن.

 البته نوشته های زیبای تابان هم کاملا منطقی بود.

 

یه چیز رو می خوام صادقانه به خانم همسر که خیلی هم دوسش دارم بگم:: منم الان اصلا آمادگی مادر شدن رو ندارم و قراره فعلا اصلا بهش فکر نکنیم  ، ما هم هر از چند وقتی خونمون ابری می شه و باید برای آفتابی کردنش چند روز پر استرس رو پشت سر بگذاریم ، حس می کنم هنوز اونقدر تو زندگی مشترکمون جا نیفتادم که بتونم  یه بچه رو هم واردش کنم منی که همین الان تمام روزهام بین خونه مادرامون تقسیم شده چطور می تونم یه بخش دیگه رو هم بهش اضافه کنم؟ اصلا آیا توان مادری کردن رو دارم یا نه؟ نکنه با اولین بیتابیهای یک کودک خونمون ابری بشه.... الان هنوز تمام امکانات مالی رو که میخوام ندارم و نمی تونم ایده آل خودمو برای نگه داشتن یه کودک ناز داشته باشم و  ....

ولی عزیزم  یه لحظه خودمو گذاشتم جای تو و خواستم ببینم من چه عکس العملی خواهم داشت اگر امروز بفهمم که داریم نی نی دار می شیم باور کن که نتیجه گرفتم خوشحال می شمو همه اون موارد بالا رو فراموش می کنم . چون اون ته قلبم می دونم که من و همسرم مشکل اساسی با هم نداریم یعنی اصلا مشکلی نیست. تمام این ابرایی که گاهی میان و میرن به خاطر برداشت های نادرست از رفتارهای همه، به بیان دیگه همش سوتفاهمه و قابل حل.

 

پس خانم همسر دوست داشتنی بشین و با خودت منطقی فکر کن و نتیجه بگیر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 9:36  توسط نازنین  | 

وایییی خدای من ملودی عزیز حالش خوب نیسست برای ملودی و امیر علی(همسر نگرانش ) دعا کنیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 17:35  توسط نازنین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 13:58  توسط نازنین  | 

سلام

خیلی وقته چیزی ننوشتم.

اوضاع خونمون خوبه . یه کم کارای عقب افتادم زیاد شده . خودمم خسته ام. دلم یه استراحت می خواد. اول چند روز به خونه برسم . بعد هم یه کم به خودم، بعدشم  یه کم درس بخونم. دعا کنین.

ازاوضاع محل کارم راضی نیستم. کاش می شد یه مدت  مرخصی می  گرفتم می رفتم دنبال کار.

 

فردا شب مهمان دارم و هنوز به هیچ کار نرسیدم. یکی از دوستام با همسر و دختر کوچولوش.

 

یه عالمه چیز می خوام بنویسم ولی چون کار شرکت یه کم زیاده  الان تمرکز ندارم.

ایشالله زودی بر می گردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:42  توسط نازنین  |