تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

دیشب خیلی دلم گرفت... خیلی غصه خوردم.... ولی تو هر چی با هم صحبت کردیم همش حرف خودت رو زدی و منم حرف خودمو. تو فکر کردی من دارم لج می کنم و لی نه... خودت متوجه نشدی چه جمله ای رو به زبون آوردی ، هر قدر هم خسته و بی حوصله بودی ، بازم .... اصلا توقع نداشتم حتی ته ته ذهنت بگذره که:من میتونستم بهت نگم...خداییش دلت اومد؟ تمام راه تو ماشین یاد اون روز بودم که .... عزیزم خیلی دوست دارم، میدونم تو هم همینی. میدونم با وجود اینکه دیشب وقتی برگشتیم خونه وقتی حال بدمو دیدی بازم نخواستی بیای و تسکینم بدی.... میدونم تو هم از ناراحتی من دلت می گیره. برای همدیگه خیلی عزیزیم عزیز تر از اونکه بخوایم اینو ادامش بدیم . من امروز نمی خواستم ادامش بدم می خواستم مثل همیشه باشیم ولی تو یه کم گرفته ای. ایششالله تا ظهر خوب خوب میشی. هر وقت خوب خوب شدی رو حرف دیشبت یه کم فکر کن ، فقط رو همین یه جمله فکر کن و نگو که خسته بودی یا بی حوصله یا ... فکر کن منم دیشب خسته بودم و می تونستم یه همچین چیزی رو بگم اونوقت تو چی فکر می کردی؟؟؟ وقتی حالت خوب خوب شد روش فکر کن.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:28  توسط نازنین  | 

سلام

اول از همه : آقای همسر خوش اومدی. قضیه از این قرار بود که من این وبلاگ رو در حضور آقای همسر باز کردم و اسم وبلاگ رو هم با هم انتخاب کردیم ولی آقای همسر یه کمی سرش شلوغ بود و فراموشش کرد تا اینکه روز 5 شنبه با تهدید آدرس وبلاگو ازم گرفت  الانم اومدم دیدم نظر گذاشته کلی ذوق کردم. دوست دارم عزیزم.

و اما این هفته:

این چند روز بازم فشار کاری و کارای خونه نذاشت یه سر بیام اینجا. البته به خونه های دوست داشتنی شما دوستای خوب ندیده ام سر زدم:

عسلک عزیز که درگیر مشکلش بود و شوهرک خوبش کنارشه و هواشو داره.امروزم دیدم ظاهرا حالش بهتر شده.

مریم خانم : اونم سرش شلوغه و منو یاد دوران نامزدیم می اندازه.

خانم همسر : امیدوارم همیشه از خونه شون صدای خنده به گوش برسه.

بابای فردا : امیدوارم حال مادر بزرگ یلدا کوچولو خوب خوب باشه.

 

در طول هفته اتفاق خاصی نیفتاد. فقط من یه کم فکر کردم  و با تشویقای همسر جان دارم تصمیم می گیرم برای کنکور ارشد درس بخونم . خیلی خوشحال شدم که اینقدر تشویقم کرد امیدوارم همیشه همین جور باشه و بهم کمک کنه که درس بخونم.

هفته گذشته 5 شنبه off بودیم ولی روز 4 شنبه اعلام کردن که به دلیل بازدید off  رو عوض کردن و 5 شنبه کار اعلام شده.  ما هم اومدیم . بعد هم من رفتم خونه مامان اینا و همسر جان رفت دانشگاه . من تقریبا ساعت 7 رسیدم ساری . همسر جان تا 8 کلاس داشت و اکثرا هم بعد از تموم شدن کلاسش به من زنگ می زنه که ببینه کجام و چیکار کنیم. منم تصمیم گرفتم برای اینکه خوشحال بشه برم بازارتا بعد که زنگ زد قرار بزاریم بریم خونه مامانش اینا.اینجوری بود که رفتم بازار و کلی خرید کردم . یهو دیدم دینگ دینگ دینگ.... موبایله و شماره خونه خودمون افتاده و همسر جان خونست گفتم بازارم و دارم میام. زودی راه افتادم سمت خونه وقتی رفتم دیدم کلییییییییییییی ناراحته . چون خونه نبودم  نگرانم شده بود و.... خوب منم که تقصیری نداشتم کلی طول کشید  تا سر حال اومد بعد شام پزیدیم و جاتون خالی خوردیم.

جمعه هم صبح خونه رو مرتب کردیم و بعد از ظهر همسر جان رفت دانشگاه و من بقیه کارا رو ردیف کردم . تازه می خواستم کتاب بیارم یه کم درس بخونم که همسر جان زنگ زد گفت کلاسشو زود تموم کرده موافقم یه سر بریم خونه مامانش ؟ من هم گفتم باشه. خیلی خسته بودم یه لحظه خواستم بگم نه ولی دلم نیومد. این چنین بود که ساعت 10:20 اومدیم خونه و تا 11 هم یه کم به کارا رسیدیم و تا 11:15 هم من یه کم مطالعه کردم.

راستی 5 شنبه هم نامزدیه یکی از همکارامون  دعوت بودیم ولی به خاطر کلاسای همسر جان نرفتیم(آخه جشن در رشت بود). امروز بچه ها خیلی از مسافرت و جشن تعریف می کردن.

یه مطلب مهم: دیروز ما تصمیم گرفتیم تعطیلات خرداد ماه رو بریم مشهد.البته اگه مشکلی پیش نیاد.

وای ساعت ۱۱:۳۰شد. بهتره یه کم هم کار کنم . پس فعلا 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:22  توسط نازنین  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:51  توسط نازنین  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 12:21  توسط نازنین  | 

سلام

بازم تنبلی کردم. ولی باور کنین هر چی سعی کردم فرصت نشد  . امیدوارم امروز بتونم چند خط بنویسم.

نمایشگاه خوب بود ولی اون روز خیلی خسته شدیم . چون از 6 صبح که رسیدیم تا 4.5 بعد از ظهر که بلیط گرفتیم همش داشتیم راه میرفتیم. راستی چند نفر از همکلاسیهای دانشگاه رو هم تو نمایشگاه دیدیم.

دوشنبه هم مادر شوهر و پدر شوهرم به همراه نسترن و آریانا (خواهر همسر جان و دختر 16 ماه اش) شام پیش ما بودن.( نسترن و همسرش هنوز خونه مناسب پیدا نکردن و به همین خاطر اکثرا نسترن ساریه.) دیروز هم تولد مامان بود .پریشب و دیروز اونجا بودیم.نسترن هم دیروز رفت تهران.

 اوضاع شرکت هم مثل قبله. هفته گذشته سرم شلوغ بود و کلی کار داشتم . البته کار تو یه فیلد جدیده و من خیلی از چیزا رو نمی دونم . امیدوارم از پسش بر بیام.

الان یه کاری پیش اومد من بر می گردم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 12:7  توسط نازنین  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:9  توسط نازنین  |