سلام
اول از همه : آقای همسر خوش اومدی. قضیه از این قرار بود که من این وبلاگ رو در حضور آقای همسر باز کردم و اسم وبلاگ رو هم با هم انتخاب کردیم ولی آقای همسر یه کمی سرش شلوغ بود
و فراموشش کرد تا اینکه روز 5 شنبه با تهدید آدرس وبلاگو ازم گرفت
الانم اومدم دیدم نظر گذاشته کلی ذوق کردم. دوست دارم عزیزم.![]()
و اما این هفته:
این چند روز بازم فشار کاری و کارای خونه نذاشت یه سر بیام اینجا
. البته به خونه های دوست داشتنی شما دوستای خوب ندیده ام سر زدم:
عسلک عزیز که درگیر مشکلش بود و شوهرک خوبش کنارشه و هواشو داره.امروزم دیدم ظاهرا حالش بهتر شده
.
مریم خانم : اونم سرش شلوغه و منو یاد دوران نامزدیم می اندازه.
خانم همسر : امیدوارم همیشه از خونه شون صدای خنده به گوش برسه.
بابای فردا : امیدوارم حال مادر بزرگ یلدا کوچولو خوب خوب باشه.
در طول هفته اتفاق خاصی نیفتاد. فقط من یه کم فکر کردم
و با تشویقای همسر جان دارم تصمیم می گیرم برای کنکور ارشد درس بخونم
. خیلی خوشحال شدم که اینقدر تشویقم کرد امیدوارم همیشه همین جور باشه و بهم کمک کنه که درس بخونم.![]()
هفته گذشته 5 شنبه off بودیم ولی روز 4 شنبه اعلام کردن که به دلیل بازدید off رو عوض کردن و 5 شنبه کار اعلام شده. ما هم اومدیم . بعد هم من رفتم خونه مامان اینا و همسر جان رفت دانشگاه . من تقریبا ساعت 7 رسیدم ساری . همسر جان تا 8 کلاس داشت و اکثرا هم بعد از تموم شدن کلاسش به من زنگ می زنه که ببینه کجام و چیکار کنیم. منم تصمیم گرفتم برای اینکه خوشحال بشه برم بازارتا بعد که زنگ زد قرار بزاریم بریم خونه مامانش اینا
.اینجوری بود که رفتم بازار و کلی خرید کردم . یهو دیدم دینگ دینگ دینگ.... موبایله و شماره خونه خودمون افتاده
و همسر جان خونست گفتم بازارم و دارم میام. زودی راه افتادم سمت خونه وقتی رفتم دیدم کلییییییییییییی ناراحته . چون خونه نبودم نگرانم شده بود و....
خوب منم که تقصیری نداشتم کلی طول کشید تا سر حال اومد بعد شام پزیدیم و جاتون خالی خوردیم.
جمعه هم صبح خونه رو مرتب کردیم و بعد از ظهر همسر جان رفت دانشگاه و من بقیه کارا رو ردیف کردم . تازه می خواستم کتاب بیارم یه کم درس بخونم که همسر جان زنگ زد گفت کلاسشو زود تموم کرده موافقم یه سر بریم خونه مامانش ؟ من هم گفتم باشه. خیلی خسته بودم یه لحظه خواستم بگم نه ولی دلم نیومد.
این چنین بود که ساعت 10:20 اومدیم خونه و تا 11 هم یه کم به کارا رسیدیم و تا 11:15 هم من یه کم مطالعه کردم.
راستی 5 شنبه هم نامزدیه یکی از همکارامون دعوت بودیم ولی به خاطر کلاسای همسر جان نرفتیم(آخه جشن در رشت بود). امروز بچه ها خیلی از مسافرت و جشن تعریف می کردن.
یه مطلب مهم: دیروز ما تصمیم گرفتیم تعطیلات خرداد ماه رو بریم مشهد.البته اگه مشکلی پیش نیاد.![]()
وای ساعت ۱۱:۳۰شد. بهتره یه کم هم کار کنم . پس فعلا
سلام
بازم تنبلی کردم
. ولی باور کنین هر چی سعی کردم فرصت نشد . امیدوارم امروز بتونم چند خط بنویسم.
نمایشگاه خوب بود ولی اون روز خیلی خسته شدیم . چون از 6 صبح که رسیدیم تا 4.5 بعد از ظهر که بلیط گرفتیم همش داشتیم راه میرفتیم. راستی چند نفر از همکلاسیهای دانشگاه رو هم تو نمایشگاه دیدیم
.
دوشنبه هم مادر شوهر و پدر شوهرم به همراه نسترن و آریانا (خواهر همسر جان و دختر 16 ماه اش) شام پیش ما بودن.( نسترن و همسرش هنوز خونه مناسب پیدا نکردن و به همین خاطر اکثرا نسترن ساریه.) دیروز هم تولد مامان بود .پریشب و دیروز اونجا بودیم.نسترن هم دیروز رفت تهران.
اوضاع شرکت هم مثل قبله. هفته گذشته سرم شلوغ بود و کلی کار داشتم . البته کار تو یه فیلد جدیده و من خیلی از چیزا رو نمی دونم . امیدوارم از پسش بر بیام.
الان یه کاری پیش اومد من بر می گردم.

