این چند روز که سر نزدم یه کم سرم شلوغ بود: مامانم در اثر لیز خوردن کمرش درد میکنه، همسر جانم چون یه کم فشار کاریش زیاد بود باز پادرد و کمر دردش اذیتش می کرد که با شروع دوره فیزیوتراپی امیدوارم خوب خوب بشه و نهایتا مادر شوهرم هم این چند روزه کمردرد گرفته و اذیتش می کنه ![]()
اما از خودم :: یه مدتی بود که کارام تو شرکت خیلی سبکتر شده بود (چون تقریبا پروژه ای که روش کار می کردم رو به اتمام بود) و هر وقت هر کاری رو زمین می موند دست منو می بوسید.
اینو داشته باشین تا برسیم به اصل ماجرا:
در اولین روز های کاری سال جدید:
همسر جان: راستی شنیدی مهندس فلانی هم رفته؟
من: جدی؟
استعفا داده؟ موافقت کردن؟ (برای اطلاع شما این آقای مهندس مسوول یک بخش حیاتی در پروژه بود سیستم هایی را که ایشون روش کار کرده بود کسی آشنایی باهاش نداشت و در اون بخش هم همکاری نداشت و تو کل شرکت فقط خودش در جریان بود)
همسر جان: استعفا که نه! ولی نیومده و ازش هم خبری ندارن![]()
من: الان می خوان چیکار کنن؟ (یه حسی بهم می گفت ..... ولی به روی خودم نیاوردم)
همسر جان: هنوز معلوم نیست ولی باید یه کاری بکنن چون کارا رو زمینه تازه یکی از فروشنده هایی هم که باهاشون کار می کرده می خواد تا آخر فروردین بیاد.
تا اینکه چند روز پیش آقای رییس منو به دفترش احضار کرد و بعد از کلی مقدمه و پیش مقدمه کارای مهندس فلانی رو به من واگذار کرد
. از من انکار و از رییس اصرار. البته نهایتا دلم براش سوخت و قبول کردم
.
حالا منم و یه کوه کار که اصلا نمی دونم از کجا باید شروع کنم
.
فقط امیدوارم که مهندس فلانی برگرده و من راحت بشم. چون مسلط شدن به سیستم هایی که اون کار می کرد کلی زمان می بره .
سلام
نمی دونم چی شده ولی من این پست رو دیروز فرستاده بودم ، الان که وبلاگ باز کردم دیدم ثبت نشده L
این قسمت دوم تعطیلات به ما بیشتر خوش گذشت.
9 فروردین من چند سالیه که تو این روز شله زرد می پزم (البته خیلی کم) ، امسال هم قرار بود به این بهانه مامان و خواهرهای من و همسرم بیان خونمون. ولی هر کدوم براشون کاری پیش اومد و فقط مادر شوهرم تونست بیاد که خیلی هم کمکم کرد.دستش درد نکنه. بعد از ظهر هم رفتیم خونه مامان اینا شب هم اونجا بودیم. صبح (در واقع ظهر) برگشتیم خونه ، بعد از ظهر هم یکی از عمه هام با دختراش و مادرجونم و یکی از عمه های بابام اومدن خونمون.جاتون خالی خوب بود.
11 فروردین با نسترن ( خواهر شوهرم) و همسر و کوچولوش و مادر شوهرم رفتیم بیرون، اول رفتیم به عباس آباد بهشهر(خیلی دیدنیه . مخصوصا جنگل انبوهش، اگه گذرتون افتاد یه سری بزنید ضرر نمی کنید) ولی خیلی شلوغ بود یه دوری زدیم و برگشتیم سمت ساری و رفتیم پارک جنگلی زارع، تا غروب بودیم جاتون خالی خوش گذشت.
12 فروردین هم با مامان اینا (مامان،بابا،آرش (برادرم) ، فریبا (خواهرم) و کیمیا (اون یکی خواهرم) با همسر و کوچولوش) رفتیم به یه منطقه جنگلی خیلی زیبا( چایباغ). جاتون خالی خیلی خوش گذشت.
اما 13 فروردین : صبح یه 2 ساعتی برای مرتب کردن و ... خونه وقت گذاشتیم نهار هم قرار بود بریم خونه مادر شوهرم.خیییییییییییییییییییییییییییییییلی دلم میخواست اون روز یه سر برم پیش مامان، می دونستم اون و فریبا دلشون گرفته و ........ توراه به همسر جان گفتم بعد از ظهر بریم خونه مامان یه سر بهشون بزنیم ولی اون با چند دلیل که به نظر خودش خیلی منطقی بود گفت نمی شه بریم ![]()
![]()
من خیلی غصه خوردم، خیلی دلم گرفت ، اصلا یه چیزی تو دلم شکست ......![]()
![]()
دلم می خواست لا اقل می گفت : آره عزیزم. منم دلم پیش اوناست اگه بشه میریم
یا حتی اگه می گفت : کاش می شد بریم ولی ..... بازم اگه تو بخوای می ریم
ولی هیچ کدوم از این چیزا رو نگفت و منم تا وقتی بیایم خونه بهش نگفتم چقدر غصه خوردم... باورتون نمیشه هیچ وقت تو زندگیم اینقدر ناراحت نشده بودم وقتی اومدیم خونه حدود 2 ساعت با هم صحبت کردیم و بالاخره من آروم شدم و قضیه برام حل شد. نحوه برخورد ما با این مورد قطعا بهترین برخورد نبود ولی امروز که داشتم وبلاگ ماجراهای خونه ما رو می خوندم دیدم می تونستیم ما هم همون کارای اونا رو بکنیم و الان به جای همون آرامش هرروزه یه دل پر از اضطراب داشته باشیم.... بازم خدا رو شکر که اگه اون روز بهمون بد گذشت با اعتماد به خوبیهای هم دیگه اونو پشت سر گذاشتیم و نذاشتیم رد پاش رو فردامون بمونه .
امروز دومین روزی بود که ساعت ۵ از خواب بیدار شدیم (ما از سال جدید ساعت کارمون تغییر کرده و صبح ها باید ساعت ۶:۳۰ کارت بزنیم به عبارتی ساعت ۵:۳۰ هم باید سوار سرویس شیم
) باورتون نمی شه تا ساعت ۹ صبح سر درد داشتم. امروز همسر جان می گفت دیگه جدا باید دنبال یه کار دیگه باشیم راست می گه چون شرایط اینجا روز به روز داره بدتر می شه
البته اون احتمالا تا ۳-۴ ماه دیگه کارش برای هیات علمی جور می شه ولی من ....
ایشاالله درست میشه. راستی اگه شما ساعت ۷ یا ۸ میرید سر کار قدرشو بدونین![]()
اما دیروز : دیروز از شرکت رفتم یه سر پیش مامانم(خونه مامان اینا قائم شهره تقریبا ۲۵ کیلومتر با ساری فاصله داره ) تا بیام ساری ساعت ۷:۴۵ بود رفتم خونه مادر همسرم تا با همسر جان برگردیم خونه که به اصرار ما رو شام نگه داشتن و تا بیایم ساعت ۹:۴۵ بود بعد هم با شروع به کار کردیم و یه دستی به آشپزخونه کشیدیم تا ساعت نزدیک ۱۱. میخواستم سریال وفا رو ببینم و برای صبح بیدار شدن هم استرس داشتم ( چون ما هنوز از اقشار محرومهستیم و ماشین نداریم و تو این تعطیلات اگه از سرویس جا بمونیم ۳ ساعت طول می کشه تا بالاخره به شرکت برسیم و این یعنی بهتره اصلا نریم
) که همسر جان قول داد سریال رو تا آخر ببینه و برام تعریف کنه-- فداکاری در زندگی مشترک
---
این از دیروز ما بود. امیدوارم به شما این تعطیلات خوش گذشته باشه
برامون دعا کنین .
سال جدید هم از راه رسید. امیدوارم سالی سرشار از بهروزی برای همه باشد.![]()
تعطیلات خیلی زود گذشت اصلا متوجه نشدم که کی این تعطیلات تموم شد. امروز صبح حال اومدن به شرکت رو نداشتم ولی چه می شه کرد...
راستی تحویل سال چطور بود؟ به کاراتون رسیدین؟ من که روز آخر کلی کار داشتم : صبح که بیدار شدیم شروع به کار کردیم تا غروب. جاتون خالی برای شام سبزی پلو با ماهی درست کرده بودم و با عجله داشتیم خونه رو ردیف می کردیم که یادم اومد شب عیده و خونه مادر شوهرم طبق سنوات پیش قطعا قحطی آب دارن. یه زنگ زدیم دیدیم حدسمون درست بوده با کلی اصرار راضی شد بیاد خونه ما تا بره حمام. حدود ساعت 8 بود که اومدن (مادر شوهر و پدر شوهرعزیزم با نسترن (خواهر همسرم که ساکن تهرانه) و همسر و کوچولوش) من که دیدم اون موقع اومدن و منم غذا زیاد درست کرده بودم به اصرار شام رو آوردم تا شام تموم شه ساعت شده بود 9:30 که اونا با عجله رفتن تا تحویل سال رو خونه باشن ما هم عین کارتونا شروع کردیم به جمع و جور کردن . تا 10 ثانیه قبل از سال تحویل داشتیم میدویدیم
ولی شکر خدا کارمون تموم شد
بعد از تحویل سال هم 45 دقیقه تلاش کردیم تا بتونیم خونه مامان تماس بگیریم و بالاخره موفق شدیم.اینم از مخابرات ما.![]()
از امروز ساعت کار شرکت تغییر کرده صبح ها ساعت 6:30 باید کارت بزنیم یعنی باید ساعت 5 بیدار شیم و ساعت 5:30 سوار سرویس بشیم. خیلی سخته هر روز داره شرایط کاری بدتر از روز قبل می شه. به قول همسر جان دیگه جدا باید دنبال کار باشم. دعا کنین تا بتونم یه کار بهتر پیدا کنم.

