روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت یه روز عادی بود با خبرهای بد... آرش گفت بابا دوباره دیشب نفسش بد میومده و احتمالا دوباره ریه اش آب آورده...(راستی یادم رفته بود بنویسم هفته پیش بابا بعد از طی یه دوره سخت و نفس گیر تنگی نفس، آب ریه اش توسط دکتر غفاری کشیده شد.حجم آب زیاد بود و بعد از کشیدن آب ریه اوضاع خیلی بهتر شده بود ولی آنچه آرش گفت یه شروع دوباره بود..)
ساعت حدود ۲ بود که رفتم بیمارستان. فریبا و بابا هم اومدن. طول کشید و فریبا رفت مهد دنبال دخترک و با هم برگشتن بیمارستان. یه سری دستور پزشکی و نوار و عکس از ریه. حدسمون درست بود ریه آب آورده بود. رزیدنت قرار بود بیاد ویزیت کنه. دکتر غفاری هم اتاق عمل بود، بعد از یه انتظار طولانی جلوی اتاق عمل دیدمش. نظرش این بود:"ریه آب آورده ولی آب ریه اونقدری نیست که نیاز به دوباره کشیدن داشته باشه.صبر کنین اگه جذب نشد ..."
آرش هم اومد بیمارستان. بالاخره رزیدنت هم ویزیت انجام داد و حدود ۶ از بیمارستان رفتیم قائم شهر.
و اما در گیرو دار انتظار برای دکتر غفاری در حالی که بابای نا آروم رو از رادیو لوژی آورده بودم موبایلم زنگ زدو موبایل عمه جون نسرین بود. اول خواستم reject کنم تا در یه فرصت مناسب باهاش تماس بگیرم و صداشو بشنوم و کمی سبک بشم ولی یه لحظه دلم لرزید و جواب دادم!خبر بد بهم رسید و من وارفتم:"مادرجون پر کشید.."
مادرجون مادربزرگ پدری ام بود و من هم اولین نوه اش. روزهای خیلی خوبی بود که یه گوشه ذهنم و قلبم برام به یادگار مونده. خونه مادرجون برام یادآور یه دنیا خاطره خوب از بچگیه. از مادرجون و آقاجون. از محبتشون و لطفشون و خوشی هام.از عیدی که ۷ ساله بودم و تمام عید رو اونجا موندم تا با اونایی که دوستم داشتند و برام عزیز بودید یه عید متفاوت بسازم برای خاطرات کودکیم.
یه دنیا خاطره دارم از مادرجون:از روزهای مدرسه رفتن،از سفر سه نفره با مادرجون و آقاجون به شهمیرزاد،از روزهای رفتن آقاجون و بی تابی نهادینه شده در قلبم که با هیچ چیزی |آروم نمی گرفت، از روزهای سخت زندگی در خونه مادرجون،از صبر بی امان مامان و سعی اش در خوشحال بودن ما، از قبولی داشگاهم و خوشحالی مادرجون-مادرجون اومد و این خبر رو با یه هدیه برام آورد- غرور و افتخار تو چشماش بود،فارغ التحصیلیم که هنوزم سکه ای روکه بهم هدیه کرد به یادگار نگه داشتم تو همون جعبه، از عروسیم که حضور مادرجون با همه کم لطفی هاش برام یه تکیه گاه بود و یه مایه افتخار، از دنیا اومدن ویانا و شوقش و باز هم لطفش، از خونه اولی که خریدیم و شادیش و حضورش در خونه مون و ...
و خلاصه این روزها منتظر بودم که مادرجون بیاد خونه جدیدمون رو ببینه و دلش شاد شه از خوشی ام...
خاطرات خوب مادرجون و خونه شوم خیلی زیاده ولی من نمی تونم بنویسم با دل بی تاب ندیدنش...
مادرجون در روزگار خودش معلم بود معلم کلاس اول دبستان،که این درسی بود برای دختران و نوه هایش.. در روزگار خودش و با فرهنگ آن زمان مادرجون شرایط ضمن عقد هم داشت شرط حضانت فرزند و انتخاب محل زندگی و از روزهای کودکی این رو به ما یاداور می شد تا در بزرگسالی مان به یاد داشته باشیم حق گرفتنی است، در روزگاری که به تو حقی را نمی دهند حقت را ثبت کن حتی اگر لازمش نداری تا الگویی باشی برای نسلت... و بی شک اینها بر دوش ما دخترانش باری سنگین می گذارد، بار رسالت زنانی که می دانند و می فهمند و باید بفهمانند..
مادرجون زنی بود که در روزگار خودش زیبا بود. سفید و بور و چشم آبی...زنی که هیچ وقت کار خانه را انجام نمی داد ولی به مدد خواهر شوهر ها و فرزندانش همواره زندگیش مرتب بود و به مدد روح زیبا اندیشش همواره خودش هم مرتب بود. حتی در این یک سال اخیر که آلزایمر و خبرهای بد توانش را بریده بود باز هم نظمش و پاکیزگی اش به جای خود بود.
از مادرجون خیلی دارم بگم ولی نگهش داشته ام برای کنج دلم. این چند خط را نوشتم تا دخترکم بداند این روزهایی که بمب انرژی شده و با یه دل شاد و خوش و خرم اول صبح تا نهار و بعد از نهار تا شب به دنبال بچه ها در حیاط روزهای کودکی ما می دوند و ما کودکان اون روزها با لباس مشکی غم دلمون رو به زبون نمی آریم، روزهای از دست دادن یه عزیزه.
دخترکم! این روزها برای تو یه خاطره خوب می شه از کودکی و برای من یه خاطره از خوشی های دخترکم که تا بحال همتایی برای خونه مادربزرگ با اون حیاط بزرگ و اون درخت ها پیدا نکرده و یه خاطره سخت از روزهای پر کشیدن مادرجون.