تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا : خاطرات من و همسرم الان : زندگی سه نفره ما

چند وقتیه نتونستم برات بنویسم عزیزم.

دخترکم تو این فاصله ۳ تا دندون دیگه درآوردی. سه تا دندون تو لثه بالایی!الان دیگه می تونی همه چیز رو گاز بزنی. دیروز وقتی داشتیم از قائم شهر بر می گشتیم تمام راه تو صندلی خودت نشسته بودی و داشتی نون می خوردی. خیلی خوشگل و با دقت.

دخترکم ۲ هفته قبل مریض شدی. چند روزی بود که یه کمی سرما داشتی. شب رو خیلی عادی خوابیدیم. فریبا هم اون شب پیشمون بود. ولی از ساعت ۲ شب بیماری خودشو نشون داد. خواب و بیدار بودی و بیتاب. خیلی بیتاب بودی و خیلی هم خوابت میومد ولی نمی تونستی با آرامش بخوابی. اولین بار بود اینجوری می دیدیمت. تا اینکه وقتی بالاخره خوابت برد و گذاشتمت پایین تو خواب هرچی رو که خورده بودی برگردوندی. ولی بعد از این بازگشت غذا آروم خوابیدی حتی وقتی تمام لباسات و پوش پوشی رو هم عوض کردیم از خواب بیدار نشدی.

با وجود ترس و ناراحتی خیلی زیادمون باز یک بار تهوع رو عادی دیدیم. ولی وقتی تا صبح ۳ بار برگشت غذا داشتی دیگه خوابمون می برد. بابایی صبح کلاس داشت منم چون سه شنبه بود و یکی از همکارامون سه شنبه ها نمیاد مجبور بودم حداقل یه سر برم اداره. می تونستیم از همه اینا در مقابل سلامت تو گل نازمون چشم پوشی کنیم ولی دکترت ساعت ۹ میاد مطب و زهرا خانوم هم اومده بود خونه.

با یه دنیا استرس اومدم اداره.روز خیلی سختی بود. زیر چشمای دخترکم گود رفته بود و هیچی نمی تونست بخوره.براش وقت دکتر گرفتیم و رفتم دنبالش بردمش دکتر.با وجود ضعفی که داشت تو مطب خیلی خوش اخلاق بود و به بچه ها می خندید. محمد هم کلاسش رو تعطیل کرد و اومد مطب دکتر. دخترم تو یه شب 600 گرم وزن کم کرده بود و دکتر گفت برای محافظت از بدنش و جلوگیری از آسیب رسیدن به کلیه ها باید سرم بزنه. قیافه هامون دیدنی بود.

آخه چجوری می شد این کوچولوی ناز رو سرم زد؟

با وجود همه دلهره ها رفتیم و به کوچولوی ناز سرم زدیم. دخترکم وقتی می خواست از دست چپش که سرم وصل بود استفاده کنه و نمی تونست عصبی می شد. وقتی تو قید این سرم بود و آزاد نبود ناراحت می شد. وقتی می خواستیم سرم رو تنظی کنیم و دردش می اومد گریه می کرد و ... .

دکتر گفت تا چند ساعت هم نباید چیزی بخوره.البته به قدری بی حال بود که نمی تونست چیزی بخوره.اومدیم خونه و با آرمش حضور در خونه 2 ساعت خوابید.

تا چند روز مواظب بودیم که دوباره حالش بد نشه. در این روزها زهرا خانوم هم برای عمل رفته بود و مامان جونم میومد پیش ویانا.

بعد هم دختری دندون در آورد و بعدش یه سرماخوردگی خیلی بد داشت که با خوردن دارو بهتر شده.

الانم گل خونه ما خیلی سریع چهار دست و پا میره. میاد آشپز خونه و اتاق خواب و خلاصه همه جا رو بررسی می کنه. همه چی رو میگیره تا بلند شه. از دست و پای من و محمد گرفته تا مبل و میز!

دیشب هم خونه مامان بزرگش پله ها رو با چهار دست و پا بالا می رفت. دو تا پله رو رفت و من آوردمش پایین.

دلبری شده خوردنی. ببینین:

 http://i41.tinypic.com/1fjty1.jpg

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 8:35  توسط نازنین  | 

- وقتی از سر کار میام خونه و از بغل زهرا خانوم می خوای شیر جه بزنی سمت من از خوشی بال در میارم. اینکه حتی نمی خوای دستامو بشورم منو تا آسمون می بره . می فهمم که هر دو مون برای هم بی تابیم و دلمون یه ذره شده برای هم. روزایی که من و بابایی با هم میایم خونه از خوشحالی جیغ می کشی و ذوق می کنی.

- وقتی کارمون داری یا به خواستت نمی رسی جوری مممممم(با فتحه ) و بببببببببببب(مجددا با فتحه) می گی که می خوایم بیایم بخوریمت عزیز دلم.

-الان دیگه تو غلت زدن مهارت فوق العاده ای به دست آوردی.اصلا نمی شه پیش بینی کرد ۲ دقیقه بعد کجایی!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:36  توسط نازنین  | 

 

http://tinypic.com" target="_blank">http://i41.tinypic.com/15xo1ac.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 7:56  توسط نازنین  | 

فردا دخترکمون ۸ ماهه می شه. ۸ ماهگی تموم شده. این چند ماه داره خیلی زود می گذره. ۸ ماهگی ماه هدیه گرفتن از ویانا بود. الان دخترک کل خونه رو با غلت زدن فتح می کنه! حتی گاهی می خواد با غلت زدن از نیم پله تو حال هم بالا بره. چشم به هم می زنیم می بینیم داره پایه تختشو می گیره یا رفته رو سرامیک یا داره وسیله های منو از تو کیفم بیرون می ریزه و یا هزار تا شیرین کاری دیگه...

واقعا این جور موقع ها می خوایم بخوریمش.

دیروز بهش نون نرم شده دادم و با کلی لذت خورد.

راستی با یکی از دوستان مغازه باز کردیم.خب معلومه چه مغازه ای!لباس بچه هفته پیش که برای انجام کارای مغازه رفته بودیم دخترکم کلی با ما همکاری کرد و اصلا اذیت نکرد ما هم براش جایزه ۲ دست لباس گرفتیم. برای اولین بار ساقه طلایی هم خورد و باهاش مشکل نداشت.

غذای دخترک فعلا فقط سوپه!البته سوپ با طعم های مختلف: سوپ با طعم هویج پلو یا سوپ با طعم عدس پلو و .... .یه وعده در روز هم حریره بادام میل می کنه!

فکر کنم باید غذاهای دیگه رو هم شروع کنه ولی هنوز دکترش اجازه نداده.ما هم با مجوز خودمون گاهی بهش یه چیزایی میدیم.البته این یه چیزا شامل سیب و موز و این بار ساقه طلاییه و خیلی هم کم.مثلا هفته ای یه بار.

 اینم ویانا خانوم

http://i39.tinypic.com/a3i49t.jpg

اینم دخترک در حال دلبری

http://i40.tinypic.com/50fk7d.jpg

اینم یه عکس دیگه:

http://i39.tinypic.com/2u3xv9i.jpg 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 7:56  توسط نازنین  | 

دخترک قند عسل شده! بیش تر از هر چی که فکرشو می کردیم برای ما وبقیه عزیز شده و روز به روز هم شیرین تر می  شه.

وقتی مهمان میاد آنچنان ذوق می کنه انگار یه عمره دلش برای مهمان مورد نظر تنگ شده. خنده و دست و پا زدن و ذوق کردن و ... برای هر مهمان تازه اجرا می شه. وقتی خونه مامان من و محمد می ریم بسیار زیاد ذوق زده می شه.

می تونه ۲۰ دقیقه با یه پوسته شکلات بازی کنه یا اینکه یه دقیقه هم آروم نشینه!

روزای تعطیل تا ساعت ۱۰ می خوابه ولی روزای کاری سعت ۸:۳۰-۹ بیدار می شه. در هر دو حالت یه ساعت بعد از بیدار شدن دوباره یه نیم ساعتی می خوابه.چند وقتیه بعد از نهارش هم ۱.۵-۲ ساعت می خوابه.

۵ شنبه شب مهمان داشتیم و کلی باهامون همکاری کرد. فقط یه بار وقتی فاطمه داشت بهش سوپ می داد دستشو تالاپ فرو کرد تو کاسه سوپ!

بعد از همه این حرفا:فکر کنم سال اول زندگی یه بچه هر روزش یه معجزه بزرگ داره.هر روز یه توانایی و یه غافلگیری در انتظار ماست. راستی چند روزیه که می تونه با گرفتن مبل و میز رو پای خودش بایسته (البته با تکیه کردن به مبل و میز و ...). غلت می زنه ولی از چهار دست و پا خبری نیست! با روروئک هم کاملا راه می ره.

و اما عکسای دخترک:

در کنار هفت سین

http://tinypic.com" target="_blank">http://i39.tinypic.com/qpmhax.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:15  توسط نازنین  | 

-دیروز دخترک دندون دومش رو هم درآورد. یه مروارید کوچولوی دیگه رو لثه پایینی. دندونای خوشگلش مثلالماس تیزن و هر از چند گاهی تیزی دندوناش رو رو دست بابایی امتحان می کنه.

- می ترسیدم نکنه زهرا خانوم رو یادش رفته باشه ولی الان زنگ زدم و دیدم با روی خوش دارن با هم بازی می کنن.

-تعطیلات جدی جدی تموم شد و کارا شروع شدن.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 10:6  توسط نازنین  | 

--نتونستم قبل از عید بیام. کلی کار داشتیم وتا |آخرین لحظه در حال دویدن و مرتب کردن و چیدن! به قدری کار داشتیم که متوجه نشدیم کوچولوی دوست داشتنی خونمون بی تابه.بعد از تحویل سال جدید در حال عید دیدنی مروارید خوشگل ویانا هم ظاهر شد.دخترک یه دندون خوشگل و خیلی تیز تو لثه پایینی در آورده.

-- سوم فروردین آرام و مهدی اومدن پیشمون و کلی خوش گذشت. البته در این بین ویانا سرما خورد و تب کرد و بی تاب شد و لی بازم خیلی با ما همکاری کرد تا تعطیلات خوبی داشته باشیم. یه روز رفتیم سمت سد و یه روزم سمت دریا که هر دو روزش خوش گذشت.

-- ویانا عاشق جعبه دستمال کاغذی جعبه قطره و هر چیز مکعب دیگه ایه. البته مزه همه اینا رو هم تست می کنه.

--الان اصواتش تغییر کردن و می تون ببببببببببه و آببببببببببآ بگه.

--کاملا منظورش و ناراحتی و خوشحالیش رو به ما نشون میده.

--با عطسه و سرفه دیگران خیلی خیلی می خنده.  وسط گریه کردنش اگه عطسه کنیم غش غش می خنده!!بچمون نمی دونه بنی آدم اعضای یکدیگرند ...... اکثرا به مریضیای ما میخنده!!!!

--این چند روز با محمد خونه می مونه و من میام سر کار.دیروز که بهشون خوش گذشته بود ولی فکر کنم امروز خیلی بابایی رو خسته کرده.

--کلا دخترک برای ما قند مکرره و هر لحظه خدا رو شکر می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 8:28  توسط نازنین  | 

 

اي سرا پا همه خوبي ،

تک و تنها به تو مي انديشم .

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم

به تو مي انديشم.

تو بدان اين را ، تنها تو بدان ،

تو بيا ،

تو بمان با من ، تنها تو بمان ،

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب ،

من فداي تو ، به جاي همه گلها تو بخند ،

.پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ،

قصه ابر و هوا را ، تو بخوان ،

تو بمان با من ، تنها تو بمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:30  توسط نازنین  | 

دیروز جشن روز مهندس بود و ما هم با دخترک رفتیم. اون وسط همه میومدن و به دخترک ابراز ارادت می کردن.و دخترک هم می خواست بغل همه بره و برای همه دلبری می کرد. با دیدن یه آدم جدید هم کلی جیغ می کشید و ذوق می کرد.

خلاصه کلی باعث غرور ما شد

هر چند روز یه بار یه عادت جدید پیدا می کنه و با یه هنر نمایی جدید ما رو متعجب می کنه.

اولین ماههایی که دنیا اومده بود موقع خواب دستا و پاهاش رو در هزار جهت مختلف قرار می داد تا خوابش ببره و تو خواب هم یه عالمه فیگورای جالب می گرفت که ما با ذوق ازش عکس می گرفتیم.

بعد از یه مدت باید موقع خواب دستاشو زیر  ملافش میذاشتیم تا از خواب نپره . چون تو خواب دستش و  می زد به صورتش و می ترسید.

یه روزی دیدیم دخترک مثل ما دوست داره یه پهلو بخوابه و تو خواب هی تکون می خوره و وقتی یه پهلوش می کنیم آروم می خوابه. چند روز بعد دیدیم خودش وقتی از به پهلو خوابیدن خسته می شه به پشت دراز می کشه و دیگه اصلا با زدن دستش به صورتش نمی ترسه.

الانم گاهی تو خواب صورتشو می ماله یا حتی خواب می بینه ولی از خواب بیدار نمی شه.

پ.ن.:این پست ادامه داره ولی فعلا خیلی سرم شلوغه.ایشالله زودی میام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:0  توسط نازنین  | 

چهارمین روزیه که ویانا کوچولو رو گذاشتم خونه و اومدم سر کار.

خدا رو شکر پیش زهرا خانوم می مونه و بی تابی نمی کنه.۲ روز اول وقتی رسیدم خونه خواب بود. دیروز بیدار بود و سر حال بغل زهرا خانوم بود.حتی از بغل من بازم بغل اون می رفت.

می دونم شاید باورتون نشه ولی دیگه با من سر سنگین شده. انگاری ازم دلخوره.روابطش با محمد هم چنان بسیار عالیه. 

امروز تو اتاق پشتی داشتم یه کاری انجام می دادم که یه صدای گریه بچه اومد. دلم ضعف رفت برای دیدن و بغل کردن ویانا. من بی تابشم. بی تاب دیدن و ناز کردنش.فکر کنم بیشتر از اونکه بچه ها به ما وابسته بشن ماییم که وابسته به اونا شدیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:15  توسط نازنین  |