تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

خاطرات من و همسرم

-دیروز با مامان محمد رفته بودیم بازار. برای دخترک یه جوراب و تل سر خوشگل خریدم. پارچه رو تشک و بالشتش رو هم خریدم و امروز می برم می دم به مامان جونم تا زحمتشو بکشه.

- صبح زنگ زده بودم به فریبا سورنا گوشی رو گرفت می گه:  کوچولو رو بیار با هم بازی کنیم. فریبا گفت اونم دیروز برای دخترک جوراب خریده

- ایشالله امروز می رم قائم شهر. دلم برای مامان و خونه شون خیلی تنگ شده. ولی واقعا رفت و برگشت هم برام سخت شده. مامان هم که این روزا اینقدر کار داره که اصلا نمی رسه بیاد ساری

- کلی کار داریم که باید انجام بدیم و منم فقط جمعه ها وقت دارم. هر جمعه یه گوشه کار رو می گیریم و بازم کلی کار مونده. فردا هم می خوایم کتابامونو منتقل کنیم به اتاق خودمون و اتاق دخترک رو خلوت کنیم تا تختش هم بیاد.

- اگه محمد بیاد بعد از ظهر می ریم خونه کیمیا و تخت کنار مادر رو هم ازش می گیریم. هر چند تو اتاقش جا نیست ولی من یه کمی عجله دارم

- دخترک ۳۰ هفته ای نازم! چقدر کار دارم که تا اومدنت انجام بدم و چه بی صبرانه این روزها رو پشت سر میذارم به امید دیدنت. دخترکم ! نگران سلامتیت هستم بسیار زیاد. یه خبری از خودت بده عزیزم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:11  توسط خانمی  | 

- پریشب فریبا اومد پیشم و تا امروز صبح خونه ما بود.

محمد هم دیروز از تهران اومد. کلی چیزای خوشگل و ناناز برای دخترک گرفت. و البته جواب آمینو سنتز دختری رو هم آورد.

- با پیگیری خوب و همت بالای محمد کمد اتاق دخترک طبقه زده شد. جمعه کتابا رو منتقل می کنیم به اتاق خودمون و اتاق دخترک رو تمیز می کنیم. تا ایشالله تختش هم بیاد.

- دختر جونم! چرا این روزا اینقدر آروم شدی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:49  توسط خانمی  | 

- آزمایش رو دکتر دید و گفت نتیجه خوب نیست. سریع یه آزمایش ۳ ساعته با ۱۰۰ گرم گلوکز بدم. دیروز آزمایش رو دادم.  دکتر از نتیجه راضی بود و گفت نیاز به رژیم هم ندارم. به قول محمد تا این دخترک بخواد دنیا بیاد ما باید هفت خوان رو پشت سر بذاریم.

- امروز محمد میره تهران و فردا بر می گرده. آزمایشگاه هم می ره تا جواب آمینو سنتز رو بگیره. و البته قراره برای دخترک هم خرید کنه.

- دیشب هر چی به دخترک گفتم یه کمی تکون بخوره و منو از نگرانی در بیاره فایده نداشت و تا محمد شروع به صحبت باهاش کرد دخترک شروع به ورجه وورجه کرد. به قول محمد :دختر باباس دیگه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:55  توسط خانمی  | 

- جواب آزمایش دیابت رو گرفتم. قند خون ناشتا ۹۴ و بعد از یه ساعت با ۵۰ گرم گلوکز ۱۷۴ ! این نتیجه نگرانم کرده. امروز می رم دکتر با یه دنیا امید که دیابت بارداری نگرفته باشم. امیدوارم...

- دیشب بابلسر خونه یکی از دوستای محمد که با هم دوره داریم دعوت بودیم. خوش  گذشت. خیلی دیر رسیدیم خونه و قرار شد صبح با مرخصی ساعتی بیام سر کار ولی از ساعت ۶ صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد!

- وزنم این چند روزه ۱ کیلو بالا رفته و باید خیلی تو غذا خوردنم دقت کنم.

- صبح محمد رفت سفارش تخت رو عوض کرد. بالاخره همون رنگ آبی - صورتی رو گرفتیم. هر چند خیلی از رنگش خوشم نیومد ولی چون با اصرار من بیعانه داده بودیم روم نمی شه بگم بی خیالش بشیم و بریم و یه جای دیگه! از طرفی رنگشم بد نیست و امیدوارم وقتی بیاد تو اتاق و وسیله بره روش خوشگل تر هم بشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:0  توسط خانمی  | 

- امروز می رم قائمشهر. دلم برای مامان جونم خیلی تنگ شده. از هفته پیش نتونستم برم خونشون حتی برای روز مادر.

- تازه مامان کلی چیزای خوشگل برای دخترک گرفته. کلی عجله دارم برای دیدنشون. اگه بشه امروز می ریم برای یه سری خرید.

- محمد امروز بابل یه سمینار داشته و من باید تنها برم خونه مامان.

- دخترکم! ۲۹ هفته گذشت. هنوز کلی کار برای انجام دادن داریم که باید قبل از اومدنت تموم بشن. از طرفی دلم می خواد این روزا زودتر بگذره و ببینیمت و ببوییمت. از یه طرف هم لذت این همراهی دو نفره اونقدری هست که مطمئنم بعدا دلم برای این روزا خیلی تنگ می شه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:55  توسط خانمی  | 

- روز زن مبارک!

- مامان خوبم روزت مبارک عزیزم!

- دیروز تخت دخترک رو سفارش دادیم. من ومحمد و فریبا سه تایی رفتیم و انتخاب کردیم ولی دیشب تصمیم گرفتم مدلشو عوض کنیم.

-  بعد هم محمد من و فریبا رو برد مغازه سبزه جون و خودش یه سر رفت خونه مامانش. مولود و پانیا و کامران و فاطمه و رضا و آوین هم اومدن. از دیدنشون خیلی خوشحال شدیم.

-  دلم برای خرید تنگ شده. دلم می خواد برم بازار. البته فقط یه هفتس که بازار نرفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8:35  توسط خانمی  | 

- دیروز کاترین زنگ زد. یه خبر خوب داد: داره مامان می شه. خیلی خوشحال شدم. هر چند خودش یه دنیا استرس داشت و این کوچولو بدون خواست اونا قدم به زندگیشون گذاشته ولی مطمینم وجودش مایه یه دنیا خوشی می شه.

- دخترک خوبه. امروز می خوام برم دکتر. امیدوارم خوب خوب باشه.

-بالاخره سرویس کالسکه دخترک رو هم خریدیم. قراره فردا بریم تختش رو هم سفارش بدیم. محمد هم هفته دیگه می ره تهران و یه سری چیزا رو براش می خره.

- وای چقده این لباسای دخترونه خوشگلن.

- یه ترس گنگ از مسمومیت حاملگی و زایمان زودتر از موعد داره اذیتم می کنه.

- این دفعه باید آزمایش دیابت هم بدم. امیدوارم این دیگه نخواد اذیتم کنه.

- و اما دخترک نازم: چقدر با بودنت خوشم. چه لذتی است در زن بودن و پروراندن یه زندگی در درون خود. 

دخترک عزیزم!در این لحظات خوشی که با هم داریم همه خستگیها رو فراموش می کنم. کمردردی رو که گاهی امانمو می بره یادم می ره. سنگینی این روزهامو که دیگه نمی تونم هر کاری دلم می خواد بکنم یادم می ره و یه لذت عمیق تمام وجودمو می گیره.

دوستت دارم عزیزم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:9  توسط خانمی  | 

۱- دخترکم امروز ۲۸ هفته گذشت!

۲- چه زود و زیبا گذشت این لحظات با هم بودن و هم دیگه رو شناختن. چه خوب به هم عادت کردیم. لحظه به لحظه بیشتر دلبسته وجودت می شویم و لحظه شماری می کنیم برای دیدنت. و این لحظه های باقی مانده تا دیدنت چقدر دیر می گذره!

۳- مسوولیت یک انسان دیگه رو پذیرفتن و درست انجام دادنش خیلی سخته و ما که خودآگاهانه این مسوولیت رو پذیرفتیم و خواستیم بیشتر بارش رو حس می کنم. حقیقتش کمی هم می ترسم. می ترسم که کم بیارم. می ترسم نادانی ام بر دانایی اندکم غلبه کنه . و می ترسم که نتوانم ...

۴- دیروز برای تشکیل پرونده رفتم مرکز بهداشت. گفتن دیر اومدی.فشارت بالاست. چرا تا حالا آزمایش قند ۲ ساعته ندادی؟ مواظب تغذیه ات باش. کودک رو به پایین تمایل داره و باید حداقل هر ۳ ساعت یه بار استراحت کنی. پاهات هم ورم دارن و باید بالا قرارشون بدی. وقتی می رسی خونه فقط دراز بکش .و یه عالمه تذکرات دیگه...

نمی تونم به همه این توصیه ها عمل کنم چون می خوام بیشتر مرخصی ام رو بعد از دنیا اومدن دخترک بگیرم و حالا یه کوچولو می ترسم . می ترسم نکنه دارم دخترک رو اذیت می کنم.

پ . ن.: الان تصمیم گرفتیم خونه ای رو که پیش خرید کردیم بفروشیم. یه کمی شک دارم. فکر کنم با کمی جستجو بتونیم بهتر بفروشیم ولی بی خیال...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8:27  توسط خانمی  | 

- تعطیلات خوب بود. یعنی بد نبود. یه روز طبیعت گردی دو نفره ، یه روز بازار و خریدای دخترک، یه شب مهمونی خونه عادله و ... خلاصه بد نبود ولی طبق معمول خیلی زود گذشت.

-  دیروز بالاخره با همت ستودنی محمد کمد کتابا رو منتقل به بالا کردیم و کمد رو آماده تغییرات برای ورود دخترک. حالا باید یه نجار بیاد و تغییرات رو شروع کنه.

- چندین جا رفتیم دنبال تخت برای دخترک. از این تختای دو کاره می خواستیم و با بازه خیلی خیلی وسیع قیمت مواجه شدیم! حالا تختشو انتخاب کردیم ولی هنوز رنگشو انتخاب نکردیم. کسی نظری نداره؟

- دیگه بعد از ظهر ها سر کار اومدن برام سخت شده. کاش می شد تا دنیا اومدن دخترک اون سه روز بعد از ظهر رو نیام.

- خیلی نگران مامان جونمم. براش دعا کنین.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:17  توسط خانمی  | 

پارسال این موقع در یه تصمیم کاملا یهویی تصمیم گرفتیم با آرام اینا بریم سمت کردستان. محمد اومد صدرا دنبالم و یه سره رفتیم تهران خونه آرام اینا. از اونجا هم رفتیم سمت همدان و کردستان و ... .

امسال هنوز نمی دونیم کجا می خوایم بریم آرام اینا می خوان برن سمت اسالم ولی با وجود دخترک این راه برای ما طولانیه.

دیشب با هم دیگه قرار گذاشتیم هر روز بریم یه گوشه طبیعت. الان بچه ها زنگ زدن پیشنهاد لاهیجان و رشت و .. رو دادن. نمی دونم بریم یا نه؟! می ترسم دخترک اذیت بشه ولی از وسوسه سفر هم نمی شه گذشت. از یه طرف دیگه چند روز تعطیلات و با بی خیالی سر کردن تو خونه و تو جاده های اطراف پرسه زدن هم وسوسه کننده است.

هنوز تصمیم نگرفتیم ولی می دونم هر کار کنیم این چند روز دو نفره بودن خیلی خوش می گذره.

 

پ.ن . : عزیزم ! دلم برات تنگ شده. چند روزه با همیم و دلت اینجا نیست. دلم گرفته عزیزم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:55  توسط خانمی  |