روزای سختی بود و هنوزم تموم نشده.دخترک مریضی سخت و سنگینی رو داره پشت سر می ذاره.
۵شنبه هفته پیش مهمان داشتیم:همکار محمد و خانمش رو برای شام دعوت کرده بودیم و از طرفی زهرا خانوم هم نیومده بود و ویانا قرار بود پیش مامان محمد باشه. به خاطر هوای خییییییییییلی سرد و طوفان عزیزش اومده بود خونه ما تا دخترک سرما نخوره.
ظهر که برگشتم خونه دیدم یه کمی چشاش پف کرده گذاشتیم به حساب اینکه از صبح نخوابیده بوده و خیلی خوابش میاد. خوببید و منم رفتم به کارای مهمونی شب برسم. یه ساعت بعد بیدار شد و با اومدن محمد با هم بازی کردن و منم مشغول بودم. بعد از چند ساعت یه نفس کار کردن من تو آشپزخونه و پدر و دختر تو بقیه خونه ساعت ۶ کارا تموم شد. من و ویانا رفتیم حمام. دخترک سرحال نبود و گذاشتیم به حساب خستگی. تا آخر شب هم باز اون ویانای همیشگی نبود و باز ما گفتیم دخترک خوابش میاد.
جمعه صبح وقتی بغلش می کردم تنش یه کم گرم بود ولی داغ نبود. احمد و مونا یه سر اومدن پیشمون و بازم دخترک مثل هر بار از دیدنشون ذوق نکرد!ساعت ۱ بود که متوسل به قطره استامینوفن شدیم.
تا غروب هم چنان تنش گرم بود. شب بعد از ماه ها هماهنگ نشدن خونه دوستان هماهنگ شده بودند و شام خونه عادله و یاسر دعوت بودیم. با یه دل مضطرب رفتیم و زود برگشتیم موقع برگشت هم شیا ف استامینوفن خریدیم.دمای بدن دخترک داشت بالا می رفت... منم از اضطراب مریضی دخترک و یا غذایی که ظهر خورده بودم معدم درد می کرد... وقتی رسیدیم خونه ویانا رو خوابوندم و حالم بد شد... تا صبح محمد مراقب ما بود: من فاصله بین رختخواب و دستشویی رو گز می کردم و دخترک بی حال تو تب می سوخت....
شنبه صبح منو برد دکتر و آمپول و قرص و... ولی به خاطر تجربیات قبلیمون ویانا رو نبردیم تا فقط پیش دکتر خودش ببریم که عصرها هست.از دکتر که برگشتیم محمد رفت دانشگاه و زهرا خانوم هم رفت خونه شون. من و ویانا موندیم که مراقب همدیگه بودیم تا ساعت ۴ که محمد برگشت. من خیلی بی حال بودم و نتونستم در مقابل پیشنهاد محمد برای خونه موندن مقاومت کنم. این چنین شد که ویانا و بابا با هم رفتن دکتر. دکتر گفت:"گوشش ملتهبه و گلوش عفونی شده و اوضاش خوب نیست.خیلی مواظبش باشین و مایعات زیادی بهش بدین." شربت آموکسی کلاو و کترام و قطره گوش هم داد.
شب به زهرا خانوم زنگ زدم که یک شنبه نیاد و خودم پیش دخترک بیحالم می مونم.(دکتری که رفته بودم بهم استعلاجی داده بود).شب دوباره تبش خیلی بالا رفت. منم بی حال بودم و محمد تا صبح بالا سر دخترک نشست و پاشویه کرد و تبش رو چک کرد.صبح هم بابایی دوباره رفت دانشگاه(نمی دونم به دانشجوهای بیچاره با این همه بی خوابی چی گفت؟!)
یک شنبه از ظهر تب ویانا کاملا قطع شد ولی هم چنان بی حال بود. بعد از ظهر مامان محمد و فریبا اومدن عیادت دخترک بی حالم. شب تولد سورنا بود دیر رفتیم و زود برگشتیم تا ویانا زیاد اذیت نشه ولی با این حال بازم شب دخترک تو تب می سوخت. از ساعت ۲ تا ۴ شب رو پام بود و داشتم پاشویه می کردم و لالایی می خوندم و ناز می کردم!تازه ساعت ۴ بود که دخترک بی حالم تونست بخوابه!
دوشنبه صبح دوباره تب و بیحالی بود. منم اومده بودم اداره و دلم پیش دخترکم بود.از ظهر تبش قطع شد. شب که خوابید رو پیشونیش جوشهای زیر پوستی محو قرمز داشت. کتاب "همه کودکان سالمند اگر ..." رو آوردیم و طبابت کردیم نتیجه این بود که سرخک یا سرخجه گرفته!
سه شنبه رو با استرس گذروندیم و بعدازظهر بردیمش دکتر.تا غروب همه تنش هم دون دون قرمز شده بود.دکتر گفت سرخک و سرخجه نیست یه اسمی برای بیماریش گفت که تا حالا نشنیده بودیم!گفت خیلی مواظبش باشیم و حسابی بهش مایعات بدیم و غذاهای مقوی بهش بدیم.گفتم خیلی بی تابه و بهونه می گیره. دکترم گفت: مریضیش خیلی سخته و باهاش راه بیاین.
الان بهتر شده ولی دخترکمون خیلی بی حاله و داره روزای سختی رو می گذرونه.ایشالله زودتر بشه همون ویانای شیط.ن و خندان همیشگی...