**شب موقع خواب داره برام از حیوانات و باغ وحش و ... داستان می گه و منم سعی می کنم بحث رو تموم کنم تا بخوابه و اونم تلاش می کنه با صحبت های یه ریز نخوابه! وسط تلاش من وداستان اون می گه:"مامان یادته رفته بودیم باغ وحش من کوچولو بودم، من بغل بابایی بودم آقا شیره گفت:"
برم نانا* خوشگله رو بخورم!""
** دوشنبه چون بین تعطیلات بود مهد کودک تعطیل بود و دخترک و بابا با هم بودن. بعد از ظهر به من می گه:"تو می ری اداره خوش ذرونی!"-منظورش خوش گذرونی بوده که اولین بار بود از این کلمه استفاده می کرد-
من و محمد کلی باهاش صحبت می کنیم ولی هنوز دلگیر و ناراحته. محمد سعی می کنه براش توضیح بده که من تو اداره چی کار می کنم و براش از ارباب رجوع می گه. بازم نتیجه نمی گیریم.
بعد از چند دقیق با ناراحتی:" اصلا تو نباید به کار مردم برسی. باید به کار ما برسی! "
** داریم با هم یه حلزون رو رنگ می کنیم. با ماژیک قرمز رنگ می کنه و به می گه:" اینجا باید قرمز بشه. نبینم بگی آبی کنم سبز کنم!!!!"
** در همون راستای قبلی:می خوایم بریم سوپر مارکت:"امروز ۲تا خوراکی انتخاب کنم باشه؟" بعد از چند ثانیه:"نگین خوراکی نه خوراکی نه ها!"
*رفتیم خونه مامان محمد و اون طفلک سرفه می کنه! رو به عزیز:"نباید این جوری سرفه کنی. وقتی سرفه می کنی باید دستت رو بگیری جلوی دهنت یا دستمال کاغذی بگیری. این جوری!" و همزمان با انیمیشن به عزیز نشون می ده!
*:ویانا مدت هاست که اسم خودش رو کامل بیان می کنه.ولی در هر خاطره ای که ازکودکی هاش یاد می کنه اسم خودش رو نانا می گه و در این زمینه کاملا ثابت قدمه و تمرکز داره! حتی تو عکسایی که از خودش می بینه عکسایی که کمی کودک تره و یا نی نیه می گه:"نانائه!" و عکسای این روزها و جدیدش رو می گه:"ویانائه!" و البته در این جمله دخترک چیزی که ما رو بیشتر انگشت به دهان کرد اعتماد به نفسش بود:نانا خوشگله!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 12:58  توسط نازنین
|
تا قبل از مهدکودک هنوز درخواست های دخترانه دخترکمون به تکامل نرسیده بود. کودک بود و درخواست ها و آمالش کودکانه بود.شاید گاهی برخی رنگ ها را خوشتر می داشت و برخی لباس ها را مناسب تر، و به ست بودن لباس ها اهمیت می داد ولی نه صحبتی از لاک زدن بود و نه اثری از باربی و پرنسس!
از روزی که رفته بود مهدکودک دلش می خواست ناخنش رو لاک بزنیم. می دونستیم منطق ما برای آسیب نرسوندن به ناخن هاش فقط چند وقتی می تونه قانعش کنه ولی تمام تلاشمون رو کردیم.تا اینکه روزی ماژیکشو گرفت و شروع به رنگ کردن ناخناش کرد! توجیهش کردیم که لاک و ماژیک فرق دارن و براش لاک زدیم! ولی قانون گذاشتیم:"۵شنبه لاک بزنیم و شنبه پاک کنیم!" تصمیم گرفتیم تا چند ماه خیلی رو قانون زوم نکنیم و روزهای هفته رو پررنگ نکنیم و بعد از از بین رفتن ذوق زیادش روی روزها تاکید بیشتری بکنیم و قانون رو اجرا.
داستان لاک چند هفته ای خیلی پر رنگ بود هی می خواست رنگ لاکش رو عوض کنه و به همه هم با ذوق لاکشو نشون می داد. برای عید غدیر براش یه لاک قرمز هدیه خریدیم و با اون لاک به عید دیدنی رفت و کلی ذوقید!
یه روز سوار ماشین شده بودیم و می خواستیم بریم بیرون. تو ماشین:"مامان من تصمیم گرفتم دیگه لاک نزنم!"
من و محمد به هم نگاه کردیم در درون بسی ذوق کردیم از شیوه تربیتی، ولی با لحنی که این ذوق توش معلوم نباشه گفتم:"باشه مامانی!"
در حالی تلاش می کردم علامت تعجب رو صورتم رو پاک کنم و یه کمی به خودم ببالم! دخترک ادامه داد:"من تصمیم گرفتم به جای لاک رژ ل*ب بزنم!!!!!"
قیافه ما رو تصور کنین!!!!!!!!!!!! من که تو هنگ بودم! محمد هم براش توضیح داد که الان رژ لب مناسب سنش نیست و منم که تمام اعتماد به نفسم را در مقابل تصمیمات دخترک از دست داده بودم فکر کردم داستان تموم شده!
گذشت و دخترک دیگه اصلا هیچ صحبتی در این زمینه نکرد. یکی دو هفته بعد خونه مامانم اینا - با فریبا و موسی اونجا بودیم و همه تو هال نشسته بودیم-، دخترک یهویی بهم گفت:"مامانی من یه تصمیمی گرفتم!"
منم عادی:"جانم؟!"
دخترک:"من تصمیم گرفت لاک و رژ لب بزنم!!!"
.
.
.
به نظر شما تصمیم بعدیش چیه؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 13:23  توسط نازنین
|
روزهای سختی بودند.
از یه طرف دخترک دلبندمون با یه ویروس سمج دست و پنجه نرم می کرد تا شکستش بده.
روزهایی که تا یه نگاه به ویانایی که آسوده خوابیده بود، مینداختیم و به هم می گفتیم "چه خوب تموم شد!" یهو دخترک با چشمان بسته و تو خواب هر چه خورده بود برمی گردوند و ما می موندیم با یه دنیا ملافه و پتوی شستنی و یه دخترک که بی حال خوابش برده بود و یه دل تبدار که چه کنیم؟
شبهایی که محمد هر ۱۰ دقیقه بیدار می شد تا ببینهدخترک دلبندش آروم خوابیده و خبری از اون تف کذایی-دخترک به تهوع می گه تف!- نیست.
شبی که نا امید رفتیم به بیمارستان شفا. شبی که کنار تخت دخترک در بیمارستان، ناآرام و دلنگران تا صبح جای سرم رو چک کردم و دست به پیشانیش کشیدم تا از گرمای بدنش وجود یخزده ام رو گرم کنم.
و روزهایی که اداره هم سر ناسازگاری داشت. روزهای سختی که دیدم قانون بقا و طمع قدرت تا چه اندازه می تواند به بافت یک NGO هم رخنه کند.دیدم که نگاه به رای در انتخ*ابات چقدر به مدیریت با کفایت لطمه می زند. و با تمام وجود شکستم از اینکه آنچه در این میان دیده نشد نحوه عملکرد افراد است.
.
.
.
و هنوز هم این سختی تمام نشده.
هنوز دخترک هر از گاهی شکمش درد می کنه و هنوز استرس های ناشی از تغییرات اداره تموم نشده ...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 8:56  توسط نازنین
|
وقتی دوشنبه ساعت ۲ از مهد بهم زنگ زدن که:"ویانا حالش بد شده بیاین دنبالش"
فقط به این فکر کردم که ای کاش امروز ماشین داشتم تا چند دقیقه ای منتظر آژانس نمی موندم.
وقتی به مهد رسیدم و چهره نگران خانم والد رو دیدم مونده بودم که چگونه تاب آورده ام و وقتی دخترک بیحالم به آغوشم اومد و منتظر آژانس بودیم تاب آوردم. وقتی دخترک بیحالم تو راه خونه خوابش برد به جان سختی ام ایمان آوردم.
(دخترک بعد از نهار تو مهد تهوع داشت و اونا هم به من خبر داده بودن)
زنگ زدم از دکتر کرمی براش وقت گرفتم.فرصت نداشت ولی وقتی اسم ویانا و بیماری رو شنید تعلل نکرد که بهش وقت بده و بگه اگه حالش بده زودتر بیارینش.ممنون منشی مهربون دکتر محبوب دخترک.
حدود ۵ به محمد زنگ زدم. گفت نزدیک خونست و گفتم زودتر بیاد.
دخترک بی حالم ۲ بار دیگه حالش بد شد.حتی بعد از خوردن قطره متو کلو پرامید بازم تهوع داشت. رفتیم دکتر.مطب خیلی شلوغ بود ولی منشی مهربون از دیدن قیافه بی حال ویانا به قدری نگران شده بود که ما رو بدون نوبت داخل فرستاد.
دکتر کرمی تشخیص عفونت ویروسی دستگاه گوارش رو داد!"سیرش قابل پیش بینی نیست ولی اگه تا آخر شب بهتر نشد براش پذیرش بیمارستان می نویسم...."
وقتی ساعت ۱۲ شب با محمد دخترک بی حالمون رو که خودش دلش دکتر می خواست تا حالش بهتر بشه با دلی که یکدل نشده بود حاضر کردیم تا بریم بیمارستان شفا، مونده بودم چه نیرویی به من مادر داده این خدا؟
رفتیم و شب ماندیم و من مانده بودم که چه تابی دارم، وقتی می خواستن رگ دخترک رو بگیرن و ما با تماس دستمون و گرمای بغلمون سعی می کردیم آرومش کنیم در عجب بودم از خودم...
وقتی تا صبح ۵۰ بار بلند شدم و دستان کوچک دخترک رو روی تو صاف کردم تا جای سرم اذیتش کنه، وقتی تشنش بود و آب می خواست و خواهش می کرد، وقتی بی حال با نوازش دستم خوابش می برد و .... فهمیدم که چه جان سختی دارم برای حمایت از کودکم.
پی نوشت: حالا دخترک خوبه. به زودی میام و بیشتر می نویسم از این روزهای خوب و اون چند روز خیلیییییییییی سخت.
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 15:52  توسط نازنین
|
- با محمد دارن حرف می زنن.به محمد می گه:"تو boyی یا gol؟"
من متعجب نگاش می کنم که چی می گه؟!محمد مطلب رو گرفت:"boy یا girl عزیزم. من boy هستم!"
ویانا هم کلی از اینکه بابایی سواد داره و منظورش رو متوجه شده ذوقید. اینم شد براشون یه بازی هی می پرسیدن و به تناوب جواب درست و اشتباه می دادن.یه بار که ویانا جواب اشتباه داد محمد گفت:"نه نه نه!" دخترک هم با جدیت:"نه باید بگی no no no no!"
- در حال بازی: با جدیت می گه:"آرمیتا محمودی چشمم روشن!"
به قدری قشنگ می گه که دلمون می خواد بخوریمش!
- می گه:"من شعر می خونم شما یاد بگیرین با هم بخونین!"
می خونه:"hello police officer" سه بار تکرار می کنه و ما هم بعدش همینو می خونیم!
ذوق میکنه و می گه:"آفرین حالا دفترچه هاتون رو بیارین براتون برچسب بزنم!"
با اصرار ۲ تا دفترچه پیدا کرد و برامون برچسب تشویقی چسبوند!!!
پی نوشت:این لیست خیلی طولانی بود ولی مدت ها در draft مانده بود و الان پستش کردم تا بعد ها بازم از شیرینی های این دخترک بنویسم.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 7:57  توسط نازنین
|
داریم می خوابیم. یعنی به بیان درست تر دارم سعی می کنم دخترک رو بخوابونم. بعد از پروسه جیش، مسواک، بوس، بغل از محمد شیر و آب می خواد. محمد هم براش میاره، دل دلتنگ بابا می خواد دوباره دخترک رو ببوسه و می بوسه و می ره آشپزخونه.
دخترک:"مامانی دکتر کرمی گفته منو زیاد نبوسین!!!!"
من متعجب و با دو تا شاخ نامرئی رو سرم:"دکتر کرمی؟؟؟؟؟ کی گفته؟؟؟؟؟؟"
دخترک:"قبلنا!!!!!!!!!!!!!!!!"
دیگه بابایی باید میومد دخترک رو می خورد دیگه! چاره دیگه ای بود؟
یعنی ما موندیم با این زبون چه کنیم؟
پی نوشت: تو یه پست جدا باید از دکتر کرمی عزیز بنویسم و علاقه ویانا بهش بنویسم. خودش یه دنیاست این رابطه پررنگ و به دید ما دوجانبه...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 11:35  توسط نازنین
|
وقتی پنج شنبه ۱۷ آذر صبح چشمم رو با صدای صحبت تلفنی محمد با موبایل تو تاریک روشن هوا باز کردم، ته دلم لرزید. معلوم بود با مامانم صحبت می کنه. نتیجه اینکه :"عموجون علی از بین ما رفت"
خبر خیلی خیلی برام ناگهانی بود عمویی که حدودا ۱۵-۱۶ سالی از من بزرگتر بود و همزمان عروسی کردیم و همزمان بچه دار شدیم یه دفعه بدون هیچ آمادگی ذهنی و بدون هیچ خداحافظی یا حتی دیداری که مرهم دل دلتنگم باشه، از میان ما رفت.
خبر برای همه ناگهانی بود. اون روز دخترک رفت مهد و من مثل روزهای کودکی تنها رفتم خونه مادرجون.تا دلم رو که زیر این بار سنگین سنگین شده بود در آغوش عمه هام کمی سبک کنم. رفتم و بغل عمه جون پری اشک ریختم و گله کردم از این خداحافظی ناگهانی. ناباورانه به همه نگاه می کردم،شوکه بودم و باز هم باورش برام سخت بود..
عموی عزیزی که در آغوش گرمش دنیایی خاطره از کودکی ام دارم رفت. و حالا من مانده ام که ابوالفضل کوچولو با چه خاطره ای از کودکی اش یاد خواهد کرد؟....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 7:45  توسط نازنین
|
محمد امروز رامسر سمینار داشت و منم از ۲ تا ۸ کلاس باز*رسی گ*از.
مونده بودم چه کنم با دخترک تا حوصلش سر نره و بی تاب نشه، ۱۰ راه حل رو مرور کردم ولی آخرین گزینه، راهی بود که اصلا بهش فکر نکرده بودم و مهربانان اطرافم خودشون پیشنهاد دادن: زهرا خانوم رفت خونه ما، منم رفتم ویانا رو از مهد بردم خونه و پیش زهرا خانوم موند. سمیه عزیز هم می خواد ساعت ۴ بره پیشش تا یه روز خوب رو براش ردیف کنه.
خدایا!ممنون.
دوستای خوبی که همیشه دلگرمم می کنین ممنون.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 13:52  توسط نازنین
|
آیا در آینده یه مادر سرزنده و سرحال که در کودکیت به خودش هم خیلی سخت نگرفته برات دوست داشتنی تره؟
یا یه مادری که کمی خسته از یه راه طولانی مادر مهربان و نگران بودن به دنبال لحظات آرامشه؟
مثلا من برم باشگاه و به روحیه ام برسم و تو لحظات بی تابانه ای رو در کنار مادربزرگ (البته اگه قبول کنه!) بمونی یا با هم بمونیم خونه و کاردستی درست کنیم تا خشت اول را صاف بذاریم؟...
اداره ام و ارباب رجوع امان نمی ده بعدا میام بیشتر توضیح می دم...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 11:26  توسط نازنین
|
دکتر جعفری گفت یه هفته دیگه صبر کنیم و آزمایش ها رو تکرار کنیم و با نتیجه سونو براش ببریم.
امیدوار بود که نتیجه ها کلا عوض بشه و در آزمایش بعدی اثری از پروتیین و خون نباشه ولی اگه بازم جواب آزمایش همون بود باید یه دوره آزمایش تخصصی و دوره درمان رو شروع کنیم.
ما هم مثل دکتر به قلب بی تابمون نوید یه هفته دیگه و آزمایش بعدی رو می دیم.
پی نوشت: دکتر کرمی عزیز به ویانا شربت پنی سیلین داده بود. شربتی که ویانای خوش داروی ما به سختی می خورد و بعد هم تا نیم ساعت شاکی از تلخی دهنش بود. به دکتر کرمی زنگ زدیم و گفت شربت فاراموکس رو جایگزین کنیم. یا نهایتا یه آمپول ۶.۳.۳!خودش با آمپول موافق نبود ولی ما چون نگران آزمایش بعدی بودیم دیشب با دخترک رفتیم و آمپول رو زدیم!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 9:25  توسط نازنین
|