تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

صبح بدون نگرانی از فرداها و با امید زودتر رسیدن فردا از خواب بیدار شدم. رفتم بازار و یه سری از وسایلی که آرایشگر خواسته بود رو خریدم ٬ یه سری از کارا مونده بود انجام دادم بعدم لباس عروس رو گرفتم و با فریبا رفتیم آرایشگاه.

زیر دست آرایشگر مدام محمد رو چک می کردم. یادم نیست اون روز گوشی مسی رو گرفته بودم یا محمد گوشی کس دیگری رو گرفته بود...

محمد از صبح رفت بازار و خرید و حتی میوه های عروسی رو خودش شست. نه که نتونیم از کسی کمک بگیریم شاید می شد ولی ما کسی رو ندیدیم.. بگذریم..بارون میومد و ماشین عروس که احمد برده بود کارواش گل شده بود٬ محمد دوباره خودش ماشینو شست و رفت آرایشکاه و گل فروشی و اومد قائمشهر دنبال من.

همه اینا به یه دنیا دلشوره و استرس از کارهای انجام نشده و در حال انجام همراه بود که هنوزم همراه با نام روز عروسی به ذهنش هجوم میاره..

من از آرایشگاه بهش زنگ می زدم که کجایی و این منم با یه دنیا دلهره از چگونگی مجلس شب و یه دنیا شوق برای فرداهای قشنگ ...

زنگ زدم به زن عمو ماندانا خواهش کردم بره سالن رو چک کنه چیزی کم نباشه. زنگ زدم به مسی آب بخره.زنگ زدم به مامان اینا زودتر برن تا سالن خالی نباشه. زنگ زدم به محمد که کجایی...

محمد اومد رفتیم آتلیه... بارون میومد و دامن لباس عروس گلی شد! آتلیه خونه حامد بود و رفتم تو آشپزخونه دامن لباس عروس رو شستم و جلوی بخاری خشکش کردیم!

خلاصه که روزی بود روز عروسی ما! شبم که دور هم بودیم تا شادیها رو ثبت کنیم. دوستان و فامیل بودن و در اون بین جای خالی بعضی از دوستان هم بود که نتونسته بودن خودشون رو برسونن.

جدای از مسوولیت بسیار سنگینی که تنها برگزار کردن یه جشن و ردیف کردن یه خونه با خریدهای جانبی به دوشمون گذاشت یه دنیا خاطره خوب هم داریم...

و حالا این خاطرات خوب چهار ساله شدن.

عزیزم! چهارسالگی هم خونه شدنمون مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:59  توسط نازنین  | 

- ویانا یه سری از اعضای بدن رو خیلی قشنگ می شناسه :پا(اگه نشسته باشه پاشو بالا میاره تا نشون بده و اگه ایستاده باشه خم می شه تا پاش رو نشون بده) دست٬ چشم٬ مو رو به خوبی نشون می ده.

جدیدا بدون اینکه ما بهش یاد داده باشیم انگشت رو شناخته. وقتی بهش می گیم انگشتت کو یه جور خاصی خجالت می کشه و ذوق می کنه و اون انگشتای خوشگل رو نشون می ده که نمی تونیم نبوسیمشون.

- ویانا خانم کاملا خلاقانه و قلدرانه یه دکور جدید به خونه ما اضافه کرده: جناب جاروبرقی باید در همه لحظه های زندگی در هال باشه!

اگه نباشه چی می شه؟!خب معلومه تا یادش بیفته که وای جارو برقی تو هال نیست اااااا کنان (با کسره بخوانید!) دست ما رو می گیره می بره سر کمد تا جارو برقی رو بیاریم تو هال. اگه توجه نکنیم یا کاری داشته باشیم هم می ره تو فضای بین اتاقا وا میسته و با قلدری چند تا  اااا می گه تا ما در حالی که داریم قربون صدقش می ریم بریم جاروبرقی رو بیاریم!

در این راستا یادم افتاد که تو کادوهای تولد دخترک یه جاربرقی هم بوده و رفتم لز بالای کمد درش آوردم. یه مقداری جایگزین جارو برقی ما شده ولی بازم گاهی همون جاروی ما رو می خواد. جاروی خودش هم باید در اکثر مواقع روشن باشه!

- ۵ شنبه ۱۲ آذر خاله مونا و عمو احمد اومده بودن خونه مون. 

باطری های جاروبرقی رو روز قبل گذاشته بودیم تو هاپ هاپو خان (که خاله کاترین عزیز و عمو فرید برای دخترک خریده بودن).

دخترک هاپ هاپو رو داد به مونا و با ایما اشاره سعی کرد بهش بفهمونه باتری ها رو عوض کنه تا جارو روشن بشه. وقتی خاله مونا هیچ کاری نکرد دخترک در باتری هاپ هاپو رو به مونا نشون داد و جاروبرقیش رو هم برعکس کرد و در باتریش رو به مونا نشون داد تا متوجه بشه باید چی کار کنه!

من و مونا داشتیم دیوونه می شدیم از این همه هوش و استعداد دخترک نازمون! (مگه چیه؟قربون دست و پای بلورینش برم!)

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 13:2  توسط نازنین  | 

روزای سختی بود و هنوزم تموم نشده.دخترک مریضی سخت و سنگینی رو داره پشت سر می ذاره.

۵شنبه هفته پیش مهمان داشتیم:همکار محمد و خانمش رو برای شام دعوت کرده بودیم و از طرفی زهرا خانوم هم نیومده بود و ویانا قرار بود پیش مامان محمد باشه. به خاطر هوای خییییییییییلی سرد و طوفان عزیزش اومده بود خونه ما تا دخترک سرما نخوره.

ظهر که برگشتم خونه دیدم یه کمی چشاش پف کرده گذاشتیم به حساب اینکه از صبح نخوابیده بوده و خیلی خوابش میاد. خوببید و منم رفتم به کارای مهمونی شب برسم. یه ساعت بعد بیدار شد و با اومدن محمد با هم بازی کردن و منم مشغول بودم. بعد از چند ساعت یه نفس کار کردن من تو آشپزخونه و پدر و دختر تو بقیه خونه ساعت ۶ کارا تموم شد. من و ویانا رفتیم حمام. دخترک سرحال نبود و گذاشتیم به حساب خستگی. تا آخر شب هم باز اون ویانای همیشگی نبود و باز ما گفتیم دخترک خوابش میاد.

جمعه صبح وقتی بغلش می کردم تنش یه کم گرم بود ولی داغ نبود. احمد و مونا یه سر اومدن پیشمون و بازم دخترک مثل هر بار از دیدنشون ذوق نکرد!ساعت ۱ بود که متوسل به قطره استامینوفن شدیم.

تا غروب هم چنان تنش گرم بود. شب بعد از ماه ها هماهنگ نشدن خونه دوستان هماهنگ شده بودند و شام خونه عادله و یاسر دعوت بودیم. با یه دل مضطرب رفتیم و زود برگشتیم موقع برگشت هم شیا ف استامینوفن خریدیم.دمای بدن دخترک داشت بالا می رفت... منم از اضطراب مریضی دخترک و یا غذایی که ظهر خورده بودم معدم درد می کرد... وقتی رسیدیم خونه ویانا رو خوابوندم و حالم بد شد... تا صبح محمد مراقب ما بود: من فاصله بین رختخواب و دستشویی رو گز می کردم و دخترک بی حال تو تب می سوخت....

شنبه صبح منو برد دکتر و آمپول و قرص و... ولی به خاطر تجربیات قبلیمون ویانا رو نبردیم تا فقط پیش دکتر خودش ببریم که عصرها هست.از دکتر که برگشتیم محمد رفت دانشگاه و زهرا خانوم هم رفت خونه شون. من و ویانا موندیم که مراقب همدیگه بودیم تا ساعت ۴ که محمد برگشت. من خیلی بی حال بودم و نتونستم در مقابل پیشنهاد محمد برای خونه موندن مقاومت کنم. این چنین شد که ویانا و بابا با هم رفتن دکتر. دکتر گفت:"گوشش ملتهبه و گلوش عفونی شده و اوضاش خوب نیست.خیلی مواظبش باشین و مایعات زیادی بهش بدین." شربت آموکسی کلاو و کترام و قطره گوش هم داد.

شب به زهرا خانوم زنگ زدم که یک شنبه نیاد و خودم پیش دخترک بیحالم می مونم.(دکتری که رفته بودم بهم استعلاجی داده بود).شب دوباره تبش خیلی بالا رفت. منم بی حال بودم و محمد تا صبح بالا سر دخترک نشست و پاشویه کرد و تبش رو چک کرد.صبح هم بابایی دوباره رفت دانشگاه(نمی دونم به دانشجوهای بیچاره با این همه بی خوابی چی گفت؟!)

یک شنبه از ظهر تب ویانا کاملا قطع شد ولی هم چنان بی حال بود. بعد از ظهر مامان محمد و فریبا اومدن عیادت دخترک بی حالم. شب تولد سورنا بود دیر رفتیم و زود برگشتیم تا ویانا زیاد اذیت نشه ولی با این حال بازم شب دخترک تو تب می سوخت. از ساعت ۲ تا ۴ شب رو پام بود و داشتم پاشویه می کردم و لالایی می خوندم و ناز می کردم!تازه ساعت ۴ بود که دخترک بی حالم تونست بخوابه!

دوشنبه صبح دوباره تب و بیحالی بود. منم اومده بودم اداره و دلم پیش دخترکم بود.از ظهر تبش قطع شد. شب که خوابید رو پیشونیش جوشهای زیر پوستی محو قرمز داشت. کتاب "همه کودکان سالمند اگر ..." رو آوردیم و طبابت کردیم نتیجه این بود که سرخک یا سرخجه گرفته!

سه شنبه رو با استرس گذروندیم و بعدازظهر بردیمش دکتر.تا غروب همه تنش هم دون دون قرمز شده بود.دکتر گفت سرخک و سرخجه نیست یه اسمی برای بیماریش گفت که تا حالا نشنیده بودیم!گفت خیلی مواظبش باشیم  و حسابی بهش مایعات بدیم و غذاهای مقوی بهش بدیم.گفتم خیلی بی تابه و بهونه می گیره. دکترم گفت: مریضیش خیلی سخته و باهاش راه بیاین.

الان بهتر شده ولی  دخترکمون خیلی بی حاله و داره روزای سختی رو می گذرونه.ایشالله زودتر بشه همون ویانای شیط.ن و خندان همیشگی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:59  توسط نازنین  | 

سلام

چند روزی نی نی کوچولوی من و مامان اش (خانوم خوبم) مریض شده اند تازه می فهم ام که بزرگترا  چی میگفتن وقتی بچه مریض میشه نصف عمر ادم کم می شه.این چند شب شبهای سختی بود امیدوارم هر دوشون زودتر خوب شن.راستی قطعا من نمی توانم  بخوبی خانومم بنویسم ولی دلم نیامد که چند روز این پست بروز نشده باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:39  توسط نازنین  | 

روزا خیلی سریع داره می گذره دیشب داشتیم با محمد صحبت می کردیم که قرر بوده این هفته بریم دنبال فروش خونه ولی الان ۳شنبه شده و ما حتی یه روزم زودتر از ۸.۳۰ خونه نبودیم، تازه ۸.۳۰ هم که می رسیدیم من باید ناهار برای فردای خودمون و ویانا و میان وعده برای ویانا درست می کردم. تازه وجدان درد مادرانه هم فوران می کرد که من اصلا امروز با این دخترک درست حسابی بازی نکردم.)البته این افعال همه مضارع هستن!(

نمی دونم چرا این روزا این قدر داره سریع می گذره. این بی نظمی زندگی داره ناراحتم می کنه، فشار کارای هر روزم هم از طرف دیگه داره بهم فشار میاره و باعث حواس پرتیم شده. یه جورایی دارم تمرکزم رو از دست می دم. هر روز تصمیم دارم که وقی رفتم خونه به یه سری از کارا برسم و این انباشتگی ذهنم رو کم تر کنم ولی وقتی می رسم خونه بازی با ویانا ست و بعدم کارای بیرون و بعدم روز مره های کارای خونه و بعدم ویانا و خواب و یه نازنین ولو شده رو زمین!

تازه دلمم لک زده برای یه دل سیر دیدن مامانم و اونم همین.

 این وسط حال احوال محمد هم همینه اونم از صبح می ره و بعد از برگشتش با هم داریم یه جوری سعی می کنیم یه روز خوب برای ویانا بسازیم. 

وقتی ویانا حوصلش سر می ره و محمد با یه نگاه به من میبینیه دارم آلارم  low low می دم اونه که با تمام خستگیش می پره توپ ویانا رو میاره و فوتبال میکنن یا دمر می شه تا ویانا فتحش کنه و خودشو به پشت بابایی برسونه و یا با بازی های دیگه ای که دوتایی اختراع کردن باهش بازی می کنه.

بازم این محمده که وقتی من بی حالم زودتر میاد تا عاشقانه دخترک رو نگه داره.

و این محمده وقتی خودش ۱۰ دقیقه چرت می زنه و سرحال می شه به من میگه برو یه ساعت بخواب تا سرحال بشی.

و این منم که وقتایی که اون خیلی خستس دخترکمون رو مشغول می کنم.

ولی این خستگی داره کم طاقتمون میکنه.مثلا وقتی که ویانا بغل بابایی هستش داریم با آسانسور می ریم بالا و من ثانیه ای دیرتر درو باز می کنم محمد یه چیزی می گه که حرفش تمام خستگیام رو اشکی می کنه و به پشت چشمم می رسونه و من یه نفس عمیق می کشم و میام تو تا چیزی نگم و می دونم که این فقط به خاطر خستگی زیاد همراه زندگیمه!

و یا وقتی شب سختی رو با ویانا گذروندم و با هر غلتش بیدار شدم و نازش کردم تا آروم بخوابه و بهش شیر دادم ، صبح به جرقه یه بحث با سکوت و بغض خاتمه می دم و لبخند می زنم تا محمدم هم آروم بشه و تو دلم از خدا صبر بیشتری می خوام.

نمی دونم اینا رو چرا می نویسم..

آیا چیزی جز صبر بیشتر و یا روزهای ۳۶ ساعته این مشکل رو حل می کنه؟؟؟!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:22  توسط نازنین  | 

ویانا بزرگ شده و این رشدش رو تو کاراش و عکس العملاش می بینیم. معنی تعداد زیادی از افعال رو متوجه می شه و انجامشون میده.مثلا:

-ویاناجون بشین.

- بیا.

- کفشتو از جا کفشی بیار.

- کیف مامان رو بیار.

- دستمال کاغذی بده.

- بالشتت رو بیار.

- دراز بکش.

- رو صندلیت بشین.

- عسل (عروسکش) رو بخوابون.

- نی نی (یه عروسک دیگه ویانا!) رو بیار.

- یه دستمال بگیر صورتتو تمیز کن.

- مامان رو ناز کن!

.

.

حتی تو سفره گذاشتن و جمع کردن هم کمک می کنه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:28  توسط نازنین  | 

دیروز از اداره رفتم خونه ویانا رو گرفتم و با آژانس رفتیم قائم شهر خونه مامی جون! غروب برگشتیم و سریع حاضر شدیم تا با بچه ها (عادله و یاسر و فاطمه و رضا و آوین و سبزه) شام بریم بیرون. خوش گذشت. ویانا از دیدن آوین ذوق می کرد و جیغ می کشید.

رفته بودیم بوف و مطابق معمول که در فست فود برای ویانا سیب زمینی می گیریم براش سیب زمینی گرفتیم. و آی سیب زمینی خورد فکر کنم دو بسته سیب زمینی خورد!نشسته بود رو صندلی خودش و با دست گولوپ گولوپ سیب زمینی ها رو می ذاشت دهنش. اونقدر با مزه و آروم این کارو می کنه که دلم می خواد حسابی بچلونمش! بعد از غذا هم حسابی تو رستوران راه پیمایی کرد تا کالری های اضافی رو بسوزونه!

موقع برگشت هم بالاخره یه قنادی پیدا کردیم و رفتیم کیک تولد برای فاطمه جان خریدیم و طی یه اقدام ضربتی تو خیابون برای فاطمه تولد گرفتیم و کیکشو خوردیم!

با وجود خستگی زیاد من و محمد (محمد هم از صبح کلاس و دانشگاه بود) خوش گذشت. به ویانا خانم هم بسیار خوش گذشت و در اثر بدو بدو های زیادی که داشت ساعت ۱۲ خوابید!

پ . ن:خیلی دلم برای آرام جونی و بهار و کاترین تنگیده. دلم می خواد با هم جمع باشیم و بدون توجه به ساعت و وقتمون ساعت ها حرف بزنیم تا این دلتنگی تموم شه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:50  توسط نازنین  | 

دیروز محمد ساری بود و صبح با ویانا رفتن خونه مامانش.

حدود ظهر دخترک رو برد آرایشگاه. می گفت اولش خیلی خانوم و خوشگل نشسته بود به آینه نگاه می کرد و محمد آقا هم موشو کوتاه می کرد. تا اینکه قیچی سرد خورد به گوشاش و حسابی ترسید! 

نتیجه اینکه وقتی ظهر بابا و ویانا اومدن اداره پیشم من با یه پسر کوچولو! مواجه شدم. عکسای ویانا تو آرایشگاه و بعد از آرایشگاه رو براتون می ذارم.

پشت موهای ویانا رو هم اصلا نتونسته بود کوتاه کنه و شب من و محمد با آرامش کامل پشت موهاشو کوتاه کردیم که خیلی بهتر از جلوی موهاش بود و به این نتیجه رسیدیم که از اول هم خودمون باید موهاشو کوتاه می کردیم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:12  توسط نازنین  | 

-- من: صبح ساعت ۷ بیدار می شم و سریع آماده می شم ۷:۱۵ میام بیرون تا برم سر کار.

 ویانا: خوابه یعنی تا ساعت ۸ - ۸.۳۰ می خوابه.بعد هم صبحانه و بازی و میان وعده و بازی و مطالعه  تا ساعت ۱۲ که خوابش می گیره و تا حدود ۱:۳۰ می خوابه.

من:ساعت ۲:۳۰ می رسم خونه. ویانا سر حاله ولی حاضر نیست من حتی ۵ ثانیه تا wc برم. پس دوتایی می پریم و بازی می کنیم و خوش می گذرونیم تا اینکه ساعت ۳:۳۰ - ۴ ویانا خانم اجازه بده من نهار بخورم. بعد هم بازی و بازی تا بابایی بیاد یا بریم بیرون و ... .بعد از ساعت ۷:۳۰ - ۸ باید برم برای فردا ناهار و میان وعده و .. درست کنم. از ساعت ۱۰:۳۰ -۱۱ هم شروع می کنم به خوابوندن ویانا جون.

در نتیجه وقتی ویانا می خوابه من و بابایی هم که در طول روز استراحت نداشتیم ولو می شیم.

 بابایی گاهی یه کوچولو رمق براش می مونه تا چند برگی برای کلاس فرداش مطالعه کنه ولی من به قدری خسته  می شم که تنها کاری که می تونم بکنم مطالعه چند برگ کتاب برای آموزش به دخترکه!

شبم خوشگله چند باری برای شیر خوردن بیدار می شه و منم مخلص ایشون هستم! و باور کنین وقتی شبا تو بغلم می خوابه می خوام بخورمش تا تمام خستگیم دربره.

البته قابل ذکره شبا وقتی ویانا می خوابه و ما بیداریم هر شب ۱۵ دقیقه قربون صدقش می یریم و می بو سیمش و انرژی می گیریم.

-- روزا خیلی سریع داره می گذره. نمی دونم چی کار کنم که یهکم روزا برام کش بیاد. بار روز مره های زندگی یه کم برام سنگین شده و من می خوام بی خیالانه سرم و بالا بگیرم و بخندم به همه این فشار هایی که رومه و تا اینجا هم تونستم ولی از این به بعد چی؟ ولی ته ته دلم چی که ازم یه کمی استراحت می خواد؟ .......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:59  توسط نازنین  | 

از دیروز دلم فشرده است وقتی لبخندتو می بینم وقتی لحظات ۱۴ ماه پیش (بیمارستان و خونه و..) رو تو ذهنم مرور می کنم... وقتی یادم میاد شبای اول رو که تو نور خونه ما شدی و امید بابا ... وقتی یادم میاد تو بغل بابایی بود که آرامش می گرفتی و با خوشحالی محمد بود که من خستگی رو فراموش می کردم... شبا این بابایی بود که تو رو بغل می گرفت و با گرمای تن هم دیگه آروم می شدین...

ولی دیروز کودک سبزی اومد که باباییش برای فردای بهتر تو و او و بقیه کودکان سرزمین مادریت پیشش نیست و از پشت این صفحه های بی روح داره روزانه ها و بالیدن اونو می بینه!

مادر  قهرمانی دیروز در میان تمام خبرهای اشک آور ۱۳ آ با ن  کودکشو بغل گرفت تا نام پدر رو در گوشش زمزمه کنه و از روزهایی بگه که پدر می تونه فرنیک رو بغل بگیره...

قهرمان های ما! فرنوش و حنیف! هم وطن های سبز!فرنیک عزیز!

هر روز هر لحظه تان سبز باد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:21  توسط نازنین  |