تبليغاتX
وب نوشت های خونه ما

وب نوشت های خونه ما

قبلا: خاطرات من و همسرم الان: زندگی سه نفره ما

آخه این رسمشه؟!

ساعت ۲ صبح از خواب بیدار شده  با بغض همش می گه :"چرا صبح نمی شه!؟"

تا ۴ بیدار بود و به مدد مجموعه دورای جستجوگر و شبکه پر*شین ت*ون من تونستم یه چرتی بزنم. البته که از صبح که اومدم اداره بسی خوابالودم.

 اونوقت ایشون ساعت 10 از خواب بیدار شده!!!!!!

اگه خونه بودم همون اول صبح بیدارش می کردم که:"صبح شده پاشو!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:46  توسط نازنین  | 

باز هم روزهای دور هم بودن با یه غم بزرگ...

روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت یه روز عادی بود با خبرهای بد... آرش گفت بابا دوباره دیشب نفسش بد میومده و احتمالا دوباره ریه اش آب آورده...(راستی یادم رفته بود بنویسم هفته پیش بابا بعد از طی یه دوره سخت و نفس گیر تنگی نفس، آب ریه اش توسط دکتر غفاری کشیده شد.حجم آب زیاد بود و بعد از کشیدن آب ریه اوضاع خیلی بهتر شده بود ولی آنچه آرش گفت یه شروع دوباره بود..)

ساعت حدود ۲ بود که رفتم بیمارستان. فریبا و بابا هم اومدن. طول کشید و فریبا رفت مهد دنبال دخترک و با هم برگشتن بیمارستان. یه سری دستور پزشکی و نوار و عکس از ریه. حدسمون درست بود ریه آب آورده بود. رزیدنت قرار بود بیاد ویزیت کنه. دکتر غفاری هم اتاق عمل بود، بعد از یه انتظار طولانی جلوی اتاق عمل دیدمش. نظرش این بود:"ریه آب آورده ولی آب ریه اونقدری نیست که نیاز به دوباره کشیدن داشته باشه.صبر کنین اگه جذب نشد ..."

آرش هم اومد بیمارستان. بالاخره رزیدنت هم ویزیت انجام داد و حدود ۶ از بیمارستان رفتیم قائم شهر.

و اما در گیرو دار انتظار برای دکتر غفاری در حالی که بابای نا آروم رو از رادیو لوژی آورده بودم موبایلم زنگ زدو موبایل عمه جون نسرین بود. اول خواستم reject کنم تا در یه فرصت مناسب باهاش تماس بگیرم و صداشو بشنوم و کمی سبک بشم ولی یه لحظه دلم لرزید و جواب دادم!خبر بد بهم رسید و من وارفتم:"مادرجون پر کشید.."

مادرجون مادربزرگ پدری ام بود و من هم اولین نوه اش. روزهای خیلی خوبی بود که یه گوشه ذهنم و قلبم برام به یادگار مونده. خونه مادرجون برام یادآور یه دنیا خاطره خوب از بچگیه. از مادرجون و آقاجون. از محبتشون و لطفشون و خوشی هام.از عیدی که ۷ ساله بودم و تمام عید رو اونجا موندم تا با اونایی که دوستم داشتند و برام عزیز بودید یه عید متفاوت بسازم برای خاطرات کودکیم.

 یه دنیا خاطره دارم از مادرجون:از روزهای مدرسه رفتن،از سفر سه نفره با مادرجون و آقاجون به شهمیرزاد،از روزهای رفتن آقاجون و بی تابی نهادینه شده در قلبم که با هیچ چیزی |آروم نمی گرفت، از روزهای سخت زندگی در خونه مادرجون،از صبر بی امان مامان و سعی اش در خوشحال بودن ما، از قبولی داشگاهم و خوشحالی مادرجون-مادرجون اومد و این خبر رو با یه هدیه برام آورد- غرور و افتخار تو چشماش بود،فارغ التحصیلیم که هنوزم سکه ای روکه بهم هدیه کرد به یادگار نگه داشتم تو همون جعبه، از عروسیم که حضور مادرجون با همه کم لطفی هاش برام یه تکیه گاه بود و یه مایه افتخار، از دنیا اومدن ویانا و شوقش و باز هم لطفش، از خونه اولی که خریدیم و شادیش و حضورش در خونه مون و ...

و خلاصه این روزها منتظر بودم که مادرجون بیاد خونه جدیدمون رو ببینه و دلش شاد شه از خوشی ام...

خاطرات خوب مادرجون و خونه شوم خیلی زیاده ولی من نمی تونم بنویسم با دل بی تاب ندیدنش...

مادرجون در روزگار خودش معلم بود معلم کلاس اول دبستان،که این درسی بود برای دختران و نوه هایش.. در روزگار خودش و با فرهنگ آن زمان مادرجون شرایط ضمن عقد هم داشت شرط حضانت فرزند و انتخاب محل زندگی و از روزهای کودکی این رو به ما یاداور می شد تا در بزرگسالی مان به یاد داشته باشیم  حق گرفتنی است، در روزگاری که به تو حقی را نمی دهند حقت را ثبت کن حتی اگر لازمش نداری تا الگویی باشی برای نسلت... و بی شک اینها بر دوش ما دخترانش باری سنگین می گذارد، بار رسالت زنانی که می دانند و می فهمند و باید بفهمانند..

مادرجون زنی بود که در روزگار خودش زیبا بود. سفید و بور و چشم آبی...زنی که هیچ وقت کار خانه را انجام نمی داد ولی به مدد خواهر شوهر ها و فرزندانش همواره زندگیش مرتب بود و به مدد روح زیبا اندیشش همواره خودش هم مرتب بود. حتی در این یک سال اخیر که آلزایمر و خبرهای بد توانش را بریده بود باز هم نظمش و پاکیزگی اش به جای خود بود.

از مادرجون خیلی دارم بگم ولی نگهش داشته ام برای کنج دلم. این چند خط را نوشتم تا دخترکم بداند این روزهایی که بمب انرژی شده و با یه دل شاد و خوش و خرم اول صبح تا نهار و بعد از نهار تا شب به دنبال بچه ها در حیاط روزهای کودکی ما می دوند و ما کودکان اون روزها با لباس مشکی غم دلمون رو به زبون نمی آریم، روزهای از دست دادن یه عزیزه.

دخترکم! این روزها برای تو یه خاطره خوب می شه از کودکی و برای من یه خاطره از خوشی های دخترکم که تا بحال همتایی برای خونه مادربزرگ با اون حیاط بزرگ و اون درخت ها پیدا نکرده و یه خاطره سخت از روزهای پر کشیدن مادرجون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 8:28  توسط نازنین  | 

منمی خوام براتون نظر بذارم...

دوستای عزیز! من یه ماهه هی میام تو وبلاگاتون نظر می ذارم و هی می بینم ثبت نشده.یعنی وقتی دکمه ثبت نظر رو می زنم همه چی غیر فعال می شه! می تونین راهنمایی کنین که چه کنم؟؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 7:59  توسط نازنین  | 

بابا اومد به خونه...

اون لحظات پرهراس پشت در اتاق عمل، اون لحظات پر از علامت سوال حضور بابا در ICU، لحظات پیگیری و سوال از طریق آیفون و تلفن و روزهای CCU تموم شد.

دقیقا از همون لحظه ای که دکتر غفاری از عمل بعدیش بیرون اومد و منو بعد از ۲ ماه شناخت و گفت عمل بابات خوب بوده. دلم آروم شد. دلم گرم شد به اعتمادی که شایسته اش بود و دلگرم شدم که باز هم یکی از پزشکان متعهد بر گذر روزگارم قلم زده.

دکتر غفاری عزیز! ممنون.

الان بابا خونه است و ترخیص شده.۲ روز ICU و دو روز هم CCU. و دیگر دکتر همه چیز رو خوب می بیند و ترخیص...

الان نگرانم از این روزهای سخت نقاهت و بابایی که همپای رعایت نیست و هر چه می گوییم را گزینشی به گوش می سپارد...

امید که این روزها هم بگذرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 7:57  توسط نازنین  | 

فردا و یه دنیا استرس...

الان مامان از بیمارستان زنگ زد:"عمل بابا فرداست"

همین یه جمله یه دنیا استرس به جونم ریخت...همین یه جمله منو با هزار تا فکر ناخوشایند روبرو کرد و البته که همین یه جمله ته دلم رو شاد کرد به یه امید منطقی:"بهبود قلب بابا و شاید ژس از اون یه روند بهبود که این تن نحیفش رو بهتر کنه..."

نگرانم بسیار زیاد... هیچ جمله ای نمی تواند بار نگرانی من و روزهای سخت بعد از عمل رو بیان کند...

بابا روز ۵شنبه دیالیز ۲ ساعته رو تاب نیاورد آیا می تونه بعد از عمل دیالیز رو تاب بیاره؟؟؟؟؟ آیا اونقدری که نیازه حرف گوش کن می شه تا این روزهای سخت بگذرن؟؟؟؟؟؟

خلاصه کنم:نگرانم و نگرانیم ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:37  توسط نازنین  | 

شکلات کوچولو..

--- قبلش باید بگم دخترک دیوانه وار بابایی رو دوست داره ولی به حسب عادت در زمان خوابیدن و از خواب بیدار شدن فقط حضور من رو طلب می کنه که داریم تلاش می کنیم این عادت هم حذف بشه.

دیشب موقع خواب سه تایی دراز کشیدیم و محمد داره پشتش رو ناز می کنه روشو می کنه سمت من و به محمد می گه:"سرما دارم برو که سرما نخوری!"

--- دارم با مامان محمد تلفنی صحبت می کنم.می گم:"دختر شما هستم فرقی نداره که..."

ویانا با عجله و ناراحتی داد می زنه:"نه دخترش نیستییییییییییییییی این پسرشه" و به محمد اشاره می کنه!

وقتی یه روز دیگه خیلی آروم داشتم این جریان رو برای دوستم تعریف می کردم، دخترک که من فکر می کردم مشغول بازیه و چیزی نمی شوه داد زد:"مامانی عزیز ساروی مادر شوهرته!!!"

و من متعجب موندم که این از کجا مادرشوهر رو شنیده؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 8:28  توسط نازنین  | 

من و سال 91!

امسال می خوام:

    - با دخترک بیشتر بازی کنم و بیشتر خوش بگذرونم و بیشتر خاطره خوب بسازم برایش.

    - همسر بهتری باشم و بیشتر و بیشتر از دخترک و بقیه برای دونفری بودن و خوش بودن وقت بگیرم.

    - یه برنامه ریزی برای مسافرت کنم.

    - برای بچه دوم و بودن یا نبودنش تصمیم بگیرم.

   - حتما یه رژیم لاغری رو شروع کنم و ادامه دهم.

  - تمام تلاشم رو برای شادتر بودن داشته باشم.

   - تلاش کنم تا اطرافیانم رو هم شاد کنم حتی با یه کار کوچیک.

   - به مامان گلم که یه نعمت بزرگ زندگیم بود، بگم که چقدر برام وجودش ارزشمنده و چقدر قدر زحماتش رو می دونم.

    - تا جایی که بتونم از حرفی ناراحت نشم اگرم ناراحت شدم فراموشش کنم. تمام ناراحتی های قبلی رو هم با یه فرمت کردن کلی سعی کردم حذفش کنم.

 

--این لیست آپدیت خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:5  توسط نازنین 

ویانای 3سال و 7 ماهه -- قسمت اول

***رقیب کوچولوی من:

 رفته بودیم تو مغازه یه چرخی بزنیم، حاصلش شد ۳ تا شلوار و یه پیراهن و یه تیشرت و یه جوراب شلواری و دوتا ساپورت و دوتا بلوز شلوار منزلی با طرح پو و کیتی که از محبوب ترین هایند برای دخترک.برای منم یه تیشرت منزلی ساده.

اومدیم خانه و دخترک تمام خرید های فوق رو به سمت اتاقش برد!

من:"ویانا اون تیشرت مال منه!!!"

دخترک:"نه مامانی مال منه!!!"

من:"ویانا من اونو برای خودم گرفتم!"

دخترک:"نه!من برای خودم گرفتم!"

من:"بده من عزیزم. مال منه اصلا سایز منه!"

دخترک:"نه من اینو برای بزرگ شدنام گرفتم!!!!"

گفته بودن دختر رقیب مادره و من حتی برای این رقابت شیرین دل خوش کرده بودم و دوست داشتم رقابت و قربتش را. ولی اعتراف می کنم در ۳.۵ سالگی منتظر رقابت نبودم!!!

 

*** درخواست عضو جدید:

می گم:"ویانا برای بابایی عیدی چی بگیریم؟"

می گه:"یه آدم دیگه!!!!"

می گم:"یعنی چی مامانی؟"

می گه:"اینجوری که نمی شه ما کمیم!!! یه آدم دیگه هم باید باشه!!!!"

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 8:16  توسط نازنین  | 

سال 90!

در این روزهای روبات وار به خرید عید و خانه تکانی و راه اندازی سیل عظیم ارباب رجوع های اسفندی اداره می پردازم و همش با خودم زمزمه می کنم:"یعنی عید داره میاد؟ چه زود گذشت؟!!!"

برای من سال به دو قسمت تبدیل می شه:اولیش عیده که هنوزم مثل روزهای کودکی شوق عید رو دارم برام سبزه و سمنو و سیب و سرکه و لباس عید و خونه تکونی یه دنیا هیجان داره که دارم سعی می کنم این سنت و هیجان و ذوق و شوق رو در وجود دخترک هم نهادینه کنم.

دومیش تولد دخترکه که همیشه از یه ماه پیشش براش ذوق و شوق دارم و بی صبرانه منتظرشم و می شه گفت حتی از بعد از تحویل سال منتظر ۶ شهریورم! مثل روزهایی که منتظر تولد خودم بودم و شمع و کیک و کادو، الان تولد دخترک برام سال رو دو نیمه کرده.

امسال وقتی تولد دخترک نزدیک شده بود به خودم گفتم که چه زود گذشت! خیلی زودتر از اون که فکر می کردم سال به نیمه رسیده بود. وحالا که نیمه دوم سال هم تموم شده واقعا در عجبم که کی گذشت؟!

و اما سال ۹۰:

سال ۹۰ سال خرید خونه بود:در آخرین روزهای سال ۸۹ -یعنی همون شب عید معروف- با کمک و محبت یه دوست عزیز خونه جدیدمون رو خریدیم و همون روزها هم خونه قبلی رو فروختیم!روزهای عید هی رفتیم به خونه جدید و هی به چیدمان و خرید و رنگ و کابینت فکر کردیم و در نیمه دوم تعطیلات هم نم نمک به سراغ کارتن موز و بسته بندی و قفسه بندی انباری و بردن کتاب ها و سفارش کابینت و هماهنگی با نقاش رفتیم.

همین جور سال ۹۰ یه فروش ماشین هم داشتیم:در همون روزهای ابتدای سال سمند رو به یه آشنا فروختیم و آخر فروردین بهش تحویل دادیم. ما با فروختن سمند مشکلی نداشتیم چون می دونستیم این خونه رو بدون فروش ماشین نمی تونیم بخریم و خرید ماشین بعدی -هر چند سمند نباشه- برامون سخت نخواهد بود. ولی دخترک در یه اقدام خیلیییییییییییییی نا باورانه از فروختن ماشین خیلییییییییی ناراحت شد و تا مدتی وقتی می خواستیم سوار ماشین دیگه ای بشیم باید ناظر اشک و آه و گریه می بودیم و شرمنده از کسی که داریم سوار ماشینش می شیم! حالا اوضاع می شه گفت خوبه ولی هنوزم گاهی می شنویم:"به آقاهه بگین سمند ما رو بیاره!"

 سال ۹۰ پراید هم خریدیم!

سال ۹۰ بازم چند باری بی نهایت استرس بیماری دخترک ما رو بی تاب کرد.و باز هم به خودمون ثابت شد که چه بی تابیم در این امتحان!

سال ۹۰ عموی عزیزم از این دنیا رفت و پسرکش تنها شد.

و آخرینش بیماری بابا بود روزهای سخت.

سال ۹۰ البته سال یه سری خبرای خوب هم بود:چند تا دوست خوب قراره نی نی بیارن.

 سال ۹۰ برای دخترک نقطه عطفی بود  و برای ما هم همین: دخترک رفت به مهد و با زهرا خانوم خداحافظی کردیم. و حالا دخترکمون خوشحال و خندان به مهد می ره و وارد یه دنیایی شده و داره ازش خاطره می سازه که ما در اون حضور نداریم.

خدایا بابت همه آنچه در این سال گذروندیم ممنون.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 8:28  توسط نازنین  | 

بابا بهتره...

هفته پیش شنبه خیلی غیر منتظره بابا از بیمارستان ترخیص شد! باورمان نمی شد و تاب نداشتیم بلور وجودش را از آن همه مراقبت پزشکی جدا کنیم ولی چاره ای نبود. دکتر غفاری گفت در حال حاضر بهتره عمل نشه. رگ های قلب که در اثر سکته آسیب دیده و تاب عمل رو نداره. ۳-۴ هفته ای صبر کنید و بعد برای عمل بیاین.

چه آسون بود این حرف و چه سخت بود دیدن بابا با شاندونی در گردن و صبر همیشگیش.. بابا که دیالیز سیستم بدنش رو به هم ریخته بود ولی باز هم هر چه درد را انکار می کرد و از دکتر و پرستار و ما و ... تشکر می کرد...

الان چند روزیه بابا دوباره بیمارستانه تا دستور دیالیزش مشخص بشه. دیروز رفتم پیشش. نمی شه گفت خوبه ولی در کوران ناامیدی هفته پیش ما، الان کمی بهتره.خدا رو شکر!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 9:24  توسط نازنین  |